گنج

شمارهٔ ۱۰۹

خورشید رخت از همه ذرات عیانستباآنکه عیانست پس پرده نهانست
رویت زچه رو روی بهر روی نهان کردگوئی که مگر مصلحت کار در آنست
هر لحظه بما روی بنوعی بنمایداین جلوه همه از پی صاحب نظرانست
از آینه روی بتان حسن تو دیدیمحیرانی ما در رخ خوبان همه زانست
بر لوح دلم نقش خیال تو مصوربر صفحه جان از خط و خال تو نشانست
غرق است بدریای تحیر دل عاشقدلبر بکنار و غم عشقش بمیانست
معشوق نهانست و اسیری ز پی عشقمست است ازآن رو همه با زار و فغانست