شمارهٔ ۱۰۷
خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفتدل تن نهاد و دامن شادی روان گرفت
ای دل ره عدم چو گرفتی از آن میانجانم ز هستی تو کناری نهان گرفت
آید همیشه اشک بدریوزه پیش تواوسایل است و راه نشاید برآن گرفت
دل مرکب قرار بمیدان عشق تاختچون شهسوار درد تو آمد عنان گرفت
تا لذت شراب غمت یافت کام جانسرخوش شد و بمصطبه پای دنان گرفت
چون حسن تو بحور و بغلمان ظهور کردزاهد چنان هوای جنان از چنان گرفت
زلف تو داشت جان اسیری ببند خویشرویت بصد لطافتش آخر ضمان گرفت