بخش ۴۷ - در بیان مراتب صحو و محو و فرق و جمع و صحو بعد المحو و فرق بعد الجمع و اشارت به مشاهدۀ کاملان و توحید حقیقی و تنبیه بر آنکه یک حقیقت که به صورت کثرت تجلی نموده و عین همه گشته
محو وصحو و فرق و جمع و جمع جمعچونکه دانستی شدی تو شمع جمع
محو چه بود خویشتن کردن فناصحو چه بود یا ف تن از حق بقا
از من و مایی بکلی شو فناگر همی خواهی که یابی آن بقا
فرق چه بود عین غیر انگاشتنجمع غیرش را عد م پنداشتن
از همه وجهی جهان را غیر یارهر که می بیند معطل می شمار
صاحب تعطیل اهل فرق دانکو ندید از حق درین عالم نشان
هر که گوید نیست کلی هیچ غیردر یقین اوست مسجد عین دیر
صاحب جمع است و پیشش نیست فرقجان او در بحر وحدت گشته غرق
جمع جمع است اینکه خود گوید عیاندر مرایای همه فاش و نهان
عین خواند هر چه آید در نظرباز غیرش خواند از وجه دگر
صاحب این مرتبه کامل بودزانکه این آن هر دو را شامل بود
صحو بعد المحو و فرق بعد جمعجمع جمع است بشنو ار داری توسمع
جمع جمع آمد مقام عارفاننیست زین اعلی کمال کاملان
مشهد اهل کمال این مشهد استقید هست و نیست چون بینی سدست
چشم بینا هر که دارد در جهاناز پس هر ذره حق بیند عیان
هر که او در صورت هر خیر و شردوست بیند او بود صاحبنظر
زانکه هر چه در جهان دارد ظهورهست او را بهره از ظلمات و نور
هر چه دارد در جهان نقش وجوددو جهت در وی توان پیدا نمود
آن یکی صورت دگر معنی بودهر چه گویی غیر از این دعوی بود
از ره صورت نماید غیر دوستچون نظر کردی به معنی جمله اوست
زان یکی ماعندکم ین ف د شنوجز پی ما عنده باقی مرو
کوزه چون بشکست می گویی سفالچون سفالش خاک شد بنگر تو حال
خاک می گویی ، کنون آن کوزه کومعنی و صورت در آنجا باز جو
آن هیولا کاین همه صورت بروستهست هر جا آن صور نقش سبوست
تا نبینی آینه رخسار دوستهر دو عالم در حقیقت عکس اوست
گر نداری دیده از ما وام کناز جهان بنگر به رویش بی سخن
حسن لیلی رانیابد بیگماندیدۀ مجنون که تا بیند عیان
روی عذرا کی براندازد نقابتا نبیند دیدۀ وامق پر آب
روی او هر یک به روی دیده استهر کسی حسنت ز سویی دیده است
نیست معشوقی دگر جز روی اوجمله را دام دل آمد موی او
عاشق و معشوق غیر یار نیستدر حقیقت غیر او دیار نیست
فهم و دانش کو که تا گویم سخنپر کنم جام و سبو از باده من
پرده بردارم ز اسرار یقینفاش بنماید به عالم یوم دین
وانمایم هم در اینجا من عیانآنچه موجود است در دار جهان
دیده کو تا یار بیند او عیانگوش کو تا بشنود راز نهان
چون ندیدم هیچ محرم در جهانلاجرم خواهم نهان اسرار جان
یار پنهانست در زیر نقابهمچو دریا کو نهان شد در حجاب
پرد بردار و جمال یار بیندیده وا کن چهرۀ اسرار بین
نیست گردان چهرۀ موهوم راپرده بگشا شاهد معلوم را
خار و گ ل بنگر که از یک شاخ رستتا شود پیش تو این معنی درست
گر به صورت گل نماید غیر خارخار و گ ل عینند در اصل و تبار
گر بگویی خار و گل ضد همندهم ز وجهی این سخن باشد پسند
ور همی گویی که خار و گل یکیستعارفان را کی درین معنی شکیست
مرد عارف هر چه می گوید رواستجاهل ار گوید صواب آ ن هم خطاست
چون نداری ذوق عرفان ای فقیهقول رندان را شنو لاشک فیه
هر چه نبود مر تر ا منکر نگوصدق آور تا ک ه ره یابی بدو
برتر از فهم و خیال ما و توهست عاشق را هزاران گفت وگو
تو نداری ذوق ار ب اب صفاگشته از آن منکر اهل خدا
آیت لایتهدوا از حق شنوقایل اول قدیمی هم مشو
سر عشق از فهم وعقلت برترستذوق عاشق از مقام دیگرست
مهر رویش بر همه ذرات تافتهر یکی در خورد خود زو بهره یافت
دیده از قهرش جماد افتادگیکرده از مهرش نبات استادگی
یافت حیوان بهر ه زو حسن و ثباتگشت ز ایشان ظاهر انواع صفات
مظهر گلشن بجز انسان نبودهر چه بود از وی از او پیدا نبود
باز هر صنفی از او نوعی دگریافته فیضی به حکم دادگر
گرچه این خور بر همه یکسان بتافتلیک هر یک در خور خود نور یافت
در درون خانه نور آ فتابهم به قدر روزنه افکند تاب
روزن از هر سو گشا این خانه راتا شود این خانه پر نور و ضیا
سقف و دیوارش اگر سازی خرابپر شود خانه ز نور آفتاب
چون حجاب نور حق دیوار ماستنیست کن خود را که این هستی خطاست
گر تو ذ وق نیستی دریا فتیدرفتاده اسب خود بشتافتی
من نمی دانم که تو در چیستیچون ننوشیدی تو جام نیستی
گر تو برخیزی ز ما و من دمیهر دو عالم پر ز خود بینی همی
از چه در ما و منی چسبیده ایرمز موتوا گوییا نشنیده ای
چون تو از هستی خود برخاستیدر ص فایی صرف بزم آراستی
تا نگردد کشف این حالت به توکی شوی واقف ز کنه خود ب گ و
کشف در معنی بود رفع حجاببود تو آم د به روی تو نقاب
پردۀ خود از میان بردار زودتا عیان بینی به روی یار زود
شد حجاب ذات ، اسما و صفاتپردۀ اسم و صفت شد کاینات
تا تعین برنخیزد از میانحق نها ن ست و نخواهدشد عیان
چهرۀ معنی نهان در صورتستصورت و معنی نقاب وحدتست
کیست اهل کشف و وجدان در جهانآنک بیند روی جانان او عیان
این تعین شد حجاب روی دوستچونکه برخیزد تعین ج مله اوست
آنچه تو جویای آنی روز و شبوز تویی شد او نهان ای بوالعجب
چون دلت صا ف ی شود از جمله زینپردۀ ما و تو برخیزد ز بین
نیست گردد صورت بالا و پستحق عیان بیند به نقش هر چه هست
جمله ذرات جهان منصور واردایماً گویان انا الحق آشکار
پنبۀ پندار را از گوش جانگر بر آری بشنوی گفتارشان
آینه جان را مصفا کن ز زنگتا نماید روی جانان بی درنگ
گر لقای یار داری آرزودل بود دل آینه دیدار جو
آینه دل صاف کن از هر غبارتا عی ا ن بنمایدت رخسار یار
دل مصفا کن ز رنگ غیر دوستتا عیان بینی که هستی جمله اوست
سد راه تو تویی آمد بدانورنه حق پیداست در کون و مکان