بخش ۳۰ - در بیان حقیقت قلب انسانی و جامعیت او و اشارت بدانکه در انفس، دل مظهر علم الهی است و به مثابۀ لوح محفوظ است که ما وسعنی ارضی و لاسمائی و لکن وسعنی قلب عبدی المومن النقی التقی وتفصیل سخن بایزید بسطامی که لو ان العرش و ماحواه الف الف مرة فی زاویه من زوایاء قلب العارف ما احسن بها و تنبیه بر آنکه دل مظهر حق است.
دل به معنی جوهری روحانی استدل نه از جسم است و نه جسمانی است
دل چه باشد غیر نفس ناطقهآنکه از حق تافت بر وی بارقه
آنکه دانا گفت عقل مستفاددر حقیقت دان که بودش دل مراد
استفاده گر کنی زان دل بکنتا بیابی تو علوم من لدن
چون مجرد شد دل از حرص و هویتافتن گیرد در آن نور خدا
معنی کلی و جزوی اندر اوچون مشاهد گشت او را دل بگو
دل چه باشد مطلع انوار حقدل چه باشد منبع اسرار حق
دل که شد بر یاد غیر او حرامگر بدانی او بود بیت الحرام
در حقیقت دان که دل شد جام جممی نماید اندرش هر بیش و کم
دل بود مرآت وجه ذوالجلالدر دل صافی نماید حق جمال
پیش سالک عرش رحمانست دلجمله عالم چون تن و جانست دل
لوح محفوظ ار بدانستی دلستپیش دانا دل به از آب و گلست
حق نگنجد در زمین و آسماندر دل مؤمن بنگجد این بدان
در دل صافی توان دیدن عیانآنچه پنهان است از خلق جهان
جمله عالم جرعه نوش جام دلاز مکان تا لامکان یک گام دل
ریخت ساقی بحرها در کام دلهم نشد سیراب درد آشام دل
مخزن اسرار را دل شد کلیدگنج مخفی هست اندر دل پدید
هفت دریا را به یکدم در کشیدمی زند او نعرۀ هل من مزید
ساقی و خم خانه را یک جرعه کردتشنه لب هر دم برآورد آه سرد
تاب نور حق ندارد غیر دلجای کرده مغبچه در دیر دل
صد هزاران آسمان و آفتابمشتری و تیر و زهره ماهتاب
صد زمین و کوه ودشت و بحر و براینکه می بینی دو صد چندین دگر
هست از دریای دل یک قطره ایدر فضای دل نماید ذره ای
وسعت دل برتر است از هر چه هستمظهر علم الهی دل شدست
ملک دل را کس ندیده غایتیدر احاطه حق دل آمد آیتی
شهرهای ملک دل را حصر نیستپیش شهر دل دمشق و مصر چیست
قصرهای شهر دل از گوهرستفر ش ودیوارش همه سیم و زرست
هر یکی شهری از آن صد عالمیس ا کن هر یک دگرگون آدمی
خلق هر شهری به رنگ دیگرستآن ی ک ی سرخ و دگر یک اصفر است
آن یکی رنگش فروزان همچو ماهرنگ آن یک زرد گشته همچو کاه
آن یکی نیلی و دیگر گون سفیدگشته رنگ هر یکی نوعی پدید
وان دگر یک را بود رنگش سیاهاز چه از بسیاری جرم و گناه
خلق هر شهری به نوعی آمدستهر یکی مشغول یک کاری شده است
روی خلقی گشته تابان همچو خورزشت گشته روی آن خلق دگر
آن یکی شهری پر از غلمان و حورگشته خلق شهر دیگر غرق نور
خلق شهری واله روی نکوخلق شهر دیگرش در گفت وگو
خلق شهری مست دیدار خداخلق آن دیگر شده مست هوی
خلق شهری گشته از می جمله مستخلق شهری محتسب دره به دست
خلق شهری غرقۀ دریا شدهاز عطش در موج دریا آمده
خلق شهری جملگی سمع و بصرگشته خلق شهر دیگر کور و کر
هر یکی را ح الت و کاری دگربا خدای خویش دیدار دگر
عالم دل را نشانی دیگرستبحر و بر و کار و شأنی دیگرست
خاک و باد و آتش و آبی دگرابر و باران، مهر و مهتابی دگر
باغها و میوه های رنگ رنگگلستان و دلبران شوخ و شنگ
یاسمین و نرگس و گلهای خوشبلبلان و قمریان آهکش
هر چه می آید درین عالم عیانهست عکس عالم دل بیگمان
چونکه عکس عالم دل شد جهانفیض این عالم از آن عالم بدان
خلق و اطوارش همه نوعی دگرهر یکی با صد هزاران کر و فر
عرش و کرسی آسمانش دیگر استمهر و ماه وعقل و جانش دیگر است
زاوش و برجیس و بهرامی دگرتیر و زهره مطرب و جامی دگر
صد هزاران آفتاب و هر یکیدر مساحت مثل عالم بی شکی
هر یکی را برج دیگر منزل استاین کسی داند که از اهل دل است
هر یکی تابنده تر از دیگرینور هر یک در گذشته از ثری
هر یکی نوعی دگر گردان شدهز اشتیاقش بی سر و سامان شده
گشته هر یک حامل باری دگردور هر یک از پی کاری دگر
هست در هر گوشه اش صد بتکدههر طرف صد کعبه و صد معبده
هر یکی مطلوب خود ب ین د در اوهر یکی بیند مراد خویش از او
آن یکی از وی شراب ناب دیدوان دگر معشوقه و اسباب دید
آن یکی زو ملک و مال و جاه یافتوان دگر جویندگی راه یافت
آن یکی یابد از او فقر و غنادارد از وی دیگری رنج و عنا
آن یکی را در جهان سازد گدامی کند آن دیگری را پادشا
آن یکی را عشق بازی رو نمودوان یکی از زهد و طاعت دید سود
آن یکی زو ترک دنیا یافته استروی دل از کل عالم تافته است
وان دگر را آرزوی جنت استدایماً خواهان حور و لذت است
وان دگر اندر طریق عشق دوستترک غیرش گفته دایم وصل اوست
وان دگر در بحر وصلش گشته غرقاز میان یار و او برخاست فرق
لی مع اللّه این حالت کندتا مبادا منکری طعنه زند
اینکه گفتم وصف آن صاحبدلستکز دو عالم برتر او را منزلست
واجب و ممکن همه در دل نمودجان و دل بیرون ز عقل و فهم بود
آنچه از احوال دل کردم ب یا نقطره ای میدان ز بحر بیکران
آنچه روشن شد به من احوال دلگر بگویم شرح آن گردد خجل
کی به تحریر و به تقریر و بیانزان معانی شمه ای گفتن توان
گر از آن بسیار گویم اندکیکی کجا فهمد بغیر آن یکی
کو جهان را سربسر نابود دیدبادۀ جام فنا را در کشید
محو شد در پرتو نور احدکار او بالاست از فهم و خرد
نیست جز وی مرکز دور جهاندایر از وی گشته پیدا و نهان
بر همه خلقان رحیم و راحم استدر بقای صرف دایم قایم است
اوست بینا جمله کورند و کبوداو سمیع ودیگران کر در شنود
متصف گشته به اوصاف خدااهل جود و صاحب صدق و صفا
می کند جولان به ملک لامکانبی نشان بیند عیان اندر عیان
هر دو عالم را به نور دوست دیددوست را مغز و جهان را پوست دید
او علیم و دیگران نسبت به اوجاهل و سرگشته با جهل دو تو
صاحب قلب سلیم از غیر حقکس ندارد در یقین بر وی سبق
گشته عالم بهر او آیینه ایمرغ روحش را دو عالم چینه ای
صاحب تمکین شده در قرب ذاتاهل تلوین در ظهورات صفات
در دو عالم ذات حق بیند عیانکرده در هر مظهری وصفی بیان
دل مسمی زان سبب آمد به قلبکو ب ه تقلیب است در شادی و کرب
گه به طوف عالم علوی رودگه مطاف عالم سفلی شود
این تقلب عل ت از وجهی نکوهم ز وجه بد شمر حیله مجو
گاه محض عقل گردد گاه نفسگه ملک گردد گهی چون دیو نحس
گاه مجرد می شود گه منطبعگاه واصل می شود گه منقطع
گه منزه از همه عیب است و نقصگه ز غم نالان گه از شادی به رقص
هر زمان دارد ز حق شأنی دگرهر نفس آرد سر از جایی بدر
مظهر شأن الهی گشته استمظهر شأنش کماهی گشته است
ظاهر و باطن در این صورت بجونقش او را برزخ جامع بگو
گه درآمد او درون بزم خاصگه برون در بدارندش خواص
هر دلی را کی کسی گوید که دلذکر آن دلهای جاهل را بهل
این چنین دل را تو از عارف طلبدل مجو زین مشت خام بی ادب
نیست دل در اصطلاح این گروهجز دل دانا که حق دادش شکوه
آنچه دل خوانند او را این عوامخانۀ دیو است دیگر والسلام
کس نداند قدر دل جز اهل دلنیست دل را نسبتی با آب و گل
دل مقام استواری کبریاستدل نباشد آنکه با کبر و ریاست
دل بود آیینۀ وج ه خدادر دل صافی نماید حق لقا
گر همی خواهی که بینی روی دوستدل به دست آور که دل مرآت اوست