گنج

شمارهٔ ۱۰ - زبان نگاه

۱۴ بیت
ای پری چشم اشکبارم دوشحسرت چشم ناز دار تو داشت
گرچه خود در میان دل بودیدل زار من انتظار تو داشت
تو نرفتی مگر که باز آئی؟چه شد؟ اکنون چرا نیامده ای؟
بلکه غیری رهت بافسون بستکه بر آشنا نیامده ای
بیگمان چونکه در سخنهایمنکته های شراره خیز نبود
بگمانت که در دل تنگمآتش عشق و مهر نیز نبود
مگر از چشم من که گویا بودرازهای درون نمیخواندی
زان همه خنده های حزن آمیزقصه های جنون نمیخواندی
یا ندانی که در سخن هرگزبجز از رنگ و بو نشاید گفت
با بیانی که از زبان شنویشرح یک آرزو نشاید گفت
راز عشقی که بر زبان نایدهمه در چشم ما هویدا بود
بین ما شور شوقی آتش زااز نگاهی که رفت پیدا بود
وای بر من! که من ندانستمکه وفای تو هم دوام نداشت
چون پری چهر گان دیگر نیزعشق پیش تو هم دوام نداشت