شمارهٔ ۱ - اسرار ازل
تا دیده کودکی گشودم از خوابدردا به هزار امید با پای شباب
هر در که زدم نداشت جز رنگ و فریبهر سو که شدم نبود جز نقش سراب
در مدرسه غیر نحو، یا صرف نبوداستاد مرا ز سر حق طرف نبود
بسیار کتاب بود و یک حرف نبودیک قطره درون آنهمه ظرف نبود
رفتم بر شیخ و گفتم ای مایه زهدز اسرار ازل چگونه آگاه شدی
خندید و ز کبر گفت: در سایه زهد
بر صوفی خرقه پوش آوردم رویگفتم که ز سر حق مرا حرفی گوی
کوبید بهم دستی و هوئی زد و گفتدر خرقه من به بین و اسرار بجوی
رفتم به نیاز بر در باده فروشگفتم تو چه دانی ز ازل گفت خموش
از خم به سبو کرد شرابی لب تلخفرمود که این بگیر و بردار و بنوش
سرمست شدم ز جسم و جان دور شدمبا بال خیال تا نشابور شدم
بر تربت خیام دو صد بوسه زدمدیدم نوری که خیره زان نور شدم
گفتم به ادب: که ای تو جانرا معبودزین خلقت بیهوده چه باشد مقصود
جامی دگر از شراب نابم پیمودوانگه بزبان حال با من فرمود:
«اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حل معما نه تو خوانی و نه من »
«خود در پس پرده گفتگوی من و تستچون پرده برافتد نه تو مانی و نه من »