گنج

شمارهٔ ۱ - گذشته

۲۳ بیت
باز شب شد که فزاید غم مننیست غیر از غم من، محرم من
یار من، غیر شب تارم نیستجز شب تیره، کسی یارم نیست
زلف شب بر همه جا سایه فکنشبحی پیدا زان بید کهن
گاه میاید از آن دشت خموشناله مرغ شباهنگ بگوش
پای آن چشمه و آن گوشه دشتمن و اندیشه عمری که گذشت
ماه دیدم که بصد جلوه و نازاز پس کوه برون آمد باز
چو پریچهره بتی افسونگرکز پس پرده برون آرد سر
شد در آن چشمه هویدا مهتابچون یکی زورق سیمین در آب
خیره در چشمه و مهتاب شدمغرق صد فکر در آن آب شدم
طرفه نقشی خوش و روح افزا بودکم در آن خاطره ها پیدا بود
دیدم آن شب که در آن پرتو ماهبا تو گفتم غم دل را بنگاه
هشته بر شانه، سر زلف درازسینه بر سینه من هشتی باز
دست من در خم زلف چو شبتبوسه ای نغز گرفتم ز لبت
باز در منظره ای روح افزاگاه پیدا و گهی ناپیدا
دیدمت مست و خرامنده بنازدست در دست دگر داری باز
اشک حسرت ز رخ من لغزیدآب زان قطره اشکم لرزید
زان سبک موج که بر آب فتادلرزشی بر رخ مهتاب افتاد
کم کمک محو شد آن صحنه رازتیره شد چشمه بر چشمم باز
نقشی از ماه دل انگیز نماندزان تماشا شبحی نیز نماند
ناگه افتادم و رفتم از هوشگفت: در گوش من، آهسته سروش
کان غم و شادی و آرامش و خشمقطره ای گشت و فرو ریخت ز چشم
اشک شد حلقه بچشمان تو بستناله شد در دل تنگ تو شکست
دور بگذشته پر حسرت و دردقطره ای گرم شد و آهی سرد