گنج

شمارهٔ ۹ - اندیشه کن

۵ بیت
رقتی ز پیش دیده و برجان نشسته ایدر خاطرم چو اشک، بدامان نشسته ای
از ما چه دیده ای؟ که بصد سوز همچو شمعخندان میان بزم حریفان نشسته ای
برچشم غیر، اگر بنشستی بدلبریاندیشه کن چو اشک که لرزان نشسته ای
ای غم، اگر چه عهد تو بشکسته ام بمینازم ترا، که بر سر پیمان نشسته ای
ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پایبینم که باز بر سر مژگان نشسته ای