شمارهٔ ۸۷ - سیل و دامان
اگر چه آن بت رعنا شکست پیمانمفغان اگر بدر آید ز سینه افغانم
چو یادم آید از آن روزگار بوس و کنارهزار ناله چو بلبل برآید از جانم
فغان که گر مژه برهم زنم بیاد لبشز خون دیده رود سیل ها بدامانم
بیاد خون جگریها چو سینه بشکافمهزار لاله برون آید از گریبانم
ز بسکه آه کشیدم، ز بس زدم فریادز پرده ها بدر افتاد راز پنهانم
فغان که در دل چون آهنش اثر نکندسرشک نیمه شب و آه صبحگاهانم