گنج

شمارهٔ ۸۴ - ماه تو گرفت

۵ بیت
دلم از دست غم زلف سیاه تو گرفتسیلم از دیده برون آمد و راه تو گرفت
تا فکندی بسرم سایه ناز از سر مهرجسد مرده من، جان بنگاه تو گرفت
تا برخسار دمید آن خط سبزت، فریاداز نهادم بفلک رفت! که ماه تو گرفت
گفت با من دلم: آن لب که برخسار تو بودآتشی بود که در خرمن کاه تو گرفت
تیره دیدم رخش از آن خط مشکین گفتم:تار شد آینه ات، گفت که آه تو گرفت