شمارهٔ ۷۸ - روزگاری چند
مرا بیاد تو بگذشت، روزگاری چندبیاد موی توام بود، روز تاری چند
بیاد زلف پریشانت، ای پریرخساربه بین! فتاده پریشان، بهر کناری چند
خبر ز زلف نداری، که در شکستگیشنشسته اند بامید، بیقرار چند
بدام، هر سر زلفت فتاده مرغ دلیبه تیر، هر مژه افکنده ای شکاری چند
شرار عشق، اگر عقل و دین بسوزاندبگو: بسوز، که باشد مرا شراری چند