شمارهٔ ۵۸ - دیار هوس
آن بی خبر، که راه دیار هوس گرفترد کرد دست ساقی و جام از عسس گرفت
ما سر گران ز صافی عشقیم، تا چه دیدآن بیخرد، که جام ز درد هوس گرفت
گفتم: که نغمه سر دهم از شور عاشقیغم، عقده در گلو شد و راه نفس گرفت
ای باد روح بخش سحر گه، حکایتیاز حال بوستان، که دلم در قفس گرفت
از باده شباب، مرا دور روزگارجامی بدست داد و ننوشیده پس گرفت
در راه پر نشیب و فراز شباب و شورگامی نرفته ایم که ما را نفس گرفت
ای کاروان عمر! که بیهوده میرویبس کن! که خاطرم ز صدای جرس گرفت