شمارهٔ ۲۲ - وای اگر
من بدینسان که بدام تو اسیر افتادموای اگر از دل غمدیده برآید دادم
بسکه خوردم غم دل طاقتم از دست برفتوقت آنستکه بر چرخ رود فریادم
همه نزدیک و ز لطف تو بدیدار تو شادمن بیک نظره که از دور بگیرم شادم
گفته بودی: که شبی با تو سحر خواهم کردای بسا شب که سحر گشت و نکردی یادم
ناله با باد صبا میکنم از عهد تو آهاگر این ناله بگوشت نرساند بادم
خواستم در قدمت افتم و گویم غم دلیاد رخسار تو برد انده دل از یادم
دوش دل در شکن زلف گرهگیرت گفت:کاش میمردم و در بند نمی افتادم