شمارهٔ ۱۰۹ - در مرگ پدر
از سر چو رفت سایه مهر پدر مراخاک جهان نشست بجایش بسر مرا
رفت آنکه زو بوقت شکایت ز روزگاردلسوزتر نبود رفیق دگر مرا
آنکو عزیز داشت بهر حال و صورتیاز هرچه فکر می نکنی بیشتر مرا
آنکس که هر چه دور شدم گاهگاه از اویک لحظه خود نداشته دور از نظر مرا
آنکس که بود رأی بلندش چو آفتابروشن کن شبان سیه چون سحر مرا
در کوره راه تیره پر پیچ زندگیشمع وجود او همه جا راهبر مرا
شب تا سحر نخفت که یکروز دیده بودبا حالت فسرده و چشمان تر مرا
چون ساغرم ز باده گلگون تهی شدیسر مست مینمود باشعار تر مرا
کو تا به بیند آنکه لبالب شود مدامساغر بجای باده ز خون جگر مرا
شمعی که شعله اش پر و بالی نسوختیخاموش گشت و سوخت همه بال و پر مرا
گوئی که لاف بود همه دوستیش از آنکهمراه خود نبرد بگاه سفر مرا
گر جز برای درد کشیدن نیامدمایزد چرا نبرد از او پیشتر مرا