بخش ۸۸ - آمدن گرشاسب به بتخانه ی سوبهار
چو آمد به بتخانه ی سو بهاریکی خانه دید از خوشی پرنگار
زبر جزع و دیوار پاک از رخامدرش زر پخته زمین سیم خام
به هر سو بر از پیکر اختراناز ایوانش انگیخته پیکران
میان کرده در برج شیر آفتابز یاقوت رخشان و دُر خوشاب
ز گوهر یکی تخت در پیشگاهبتی بر وی از زر و پیکر چو ماه
زمان تا زمان دست بفراشتیگشادی کف و بانگ برداشتی
همان گه شدی هر دو کفش پرآببشستی بدو روی و تن در شتاب
از آن آب هر کاو کشید ی به جامبدیدی به خواب آنچه بودیش کام
درختی کجا خشک ماندی ز بارچو ز آن آب خوردی شدی میوه دار
کنیزان یکی خیل پیشش به پایپری فش همه گلرخ و دلربای
همه ساخته میزر از پرنیانز دیبا یکی کرته ای تا میان
همی هر یک از پر طاووس بادزدش هر زمان و آفرین کرد یاد
به نزدیک مردان به طمع بهشتشدندی به مزد از پی کار زشت
بدان بت بدادندی از مزد چیزکنون هست از این گونه در هند نیز
در آن خانه دید از شمن مرد شستمیانشان یکی پیر شمعی به دست
بپرسید ازو کاین کنیزان که اندچه چیز این بت و پیش او از چه اند
خدایست گفت این و ایشان به نازمگس زو همی دور دارند باز
سپهبد بدو گفت کای خیره راییکی ناتوان را چه خوانی خدای
نه گوید نه بیند نه داند سخننه نیکی شناسد نه زشتی ز بن
خدای جهان گفت آن را سزاستکه دانا و بر نیک و بد پادشاست
ز فرمان او گشت گیتی پدیدجزو هر چه هست از بن او آفرید
فزاید زمان را و کاهد همیکند بی نیاز آنکه خواهد همی
توانا خدا اوست بر هر چه هستنه این کش به یک پشه بر نیست دست
که را از مگس داشت باید نگاهز بد چون بود دیگران را پناه
اگر نه بدی از پی برهمنجدا کردمی پاک سرتان ز تن
چنان کز برهمن پذیرفته بودنه بد کرد بر کس نه خواری نمود
وز آنجا سپه سوی کاول کشیدبرشهر لشکر فرود آورید
همه شهر اگر مرد اگر زن بدندبه شیون به بازار و برزن بدند
بدان کشتگان مویه بد چپ و راستچو دیدند لشکر دگر مویه خاست
همی گفت کابل شه از غم به دردنباشد چنین تند و خونخواره مرد
که خون سران ریخت چندین هزاردگر باره جوید همی کارزار
نهانی یکی نامه نزدش نبشتخط و خون دیده بهم برسرشت
که بر یک گنه گر بگشتم ز راهفتادم به پادافره صد گناه
همه بوم و شهرم سر بی تن استبه هر خانه بر کشتگان شیون است
ز یزدان و از روز انگیختنبیندیش و بس کن زخون ریختن
اگر زی تو زنهار یابم درستهمان باژ بدهم که بود از نخست
ترا تا بوم زیر پیمان بومرکاب ترا بنده فرمان بوم
سپهبد برآشفت وگفتا ز جنگچو ماندی شدی سوی نیرنگ و رنگ
هر آن کاو به نیکی نهان و آشکاردهد پند و او خود بود زشتکار
چو شمعی بود کو کم و بیش را دهد نور و سوزد تن خویش را
تو خویشان من کشته و آن تو منکجا راست باشد دل هر دو تن
کدیور کجا بفکند دمّ مارکند مار مر دست او را فکار
همی تا به دُم بیند این و آن به دستز دل دشمنیشان نخواهد نشست
بدین نیکوی ایمنی نایدتنه نازش بدین لشکر افزایدت
که فردا به جوی آب ها خون کنمگر این شهر چرخست هامون کنم
به خنجر تنت ریزه خواهد بُدنسرت بر سر نیزه خواهد بُدن
یکی تیغ نو دارم الماس گونبه زخم تو خواهمش کرد آزمون
ددان را سوی لشکر تست گوشکه کی خونشان گُرزَم آرد به جوش
سنانم به مغز تو دارد امیدهمین داده ام کرکسان را نوید
هُش از شاه کابل بشد کاین شنیدبه جنگ از سپه پشت گرمی ندید
همه لشکرش نیز پیش از ستیزبدند از نهان یک یک اندر گریز
ببد تا دم شب جهان تار کردسواری صد از ویژگان یار کرد
نه از جفتش آمد نه از گنج یاد گریزان سوی مولتان سر نهاد
سپهبد خبر یافت هم در زمانبشد در پی اش همچو باد دمان
هم از گرد ره چون رسید اندرویدرآهیخت گُرز گران جنگجوی
دو دستی چنان زدش بر سر زکین که بالاش پهناش شد در زمین
سوارانش را باز پس بست دستبه لشکر گه آورد و بفکند پست
ز کاول به گردون برافکند خاکسپه دست تاراج بردند پاک
سوی بام هر خانه دادند رویشد از ناودان ها روان خون به جوی
همه شهر و بوم آتش و گرد خاستز هر سو خروش زن و مرد خاست
به صحرا یکی هفته ناکاستهکشیدند لشکر همی خواسته
زن و مرد پیش سپهبد به راهدویدند گریان و فریادخواه
زبس بانگ و فریاد خرد و بزرگببخشودشان پهلوان سترگ
سپه را ز بد دست کوتاه کردپس آهنگ سوی در شاه کرد
به ره در میان بُد یکی تنگ کویزنی دید پاکیزه و خوب روی
همی جُست از نامداران نشانکه گرشاسب کاو افسر سرکشان
بگویید تا اندرین خانه زودبیاید که داردش بسیار سود
سپهبد بدانست کان یافه زنهمان است کش گفته بُد برهمن
یکی را که بد دشمنش در نهفتبیاورد و گرشاسب اینست گفت
فرستاد با او به خانه دروننهانی زن جادوی پرفسون
یکی آسیا سنگ بد ساختهز بالای دهلیز بفراخته
چو مرد اندر آن خانه بنهاد پایفروهشت بر وی بکشتش به جای
سپهبد شد آگاه و آتش فروختزن جادوی و خانه هر دو بسوخت
سپاس فراوان به دل یاد کردکه زآن بد تنش ایزد آزاد کرد