بخش ۸۷ - رسیدن گرشاسب به یاری اثرط و شبیخون او
پس که چو خور ساز رفتن گرفترخش اندک اندک نهفتن گرفت
غو دیده بان از برِ مه رسیدکه آمد درفش سپهبد پدید
خروش یلان شد ز شادی بر ابرستد ناله ی کوس هوش هژبر
سپه را دل آمد همه باز جاییکی مرد ده را بیفشرد پای
بر آن بود دشمن که شب در نهانگریزند زاول گره ناگهان
ز گرشاسب آگه نبودند کسشب آمد ز پیکار کردند بس
یل پهلوان داشت کآمد ز راهتنی ده هزار از یلان سپاه
که هر کز گریزندگان یافت زودعنانشان ز ره باز برتافت زود
هم از ره که آمد نشد زی پدربه کین بست بر جنگ جستن کمر
سران سپه و اثرط سرافرازبه صد لابه بردندش از پیش باز
ببد تا برآسود و چیزی بخوردز لشکر بپرسید پس وز نبرد
جز از کشتگان هر که را نام بردهمه خسته دید از بزرگان و خرد
ز بس خشم و کین کرد سوگند یادکه بدهم من امشب بدین جنگ داد
زنم تیغ چندان که از جوش خونرخ قیر گون شب کنم لاله گون
شب تار وشبرنگ در زیر منکه تابد بر گرز وشمشیر من
طلایه فرستاد هم در شتابزمانی گران کرد مژگان به خواب
شبی همچو زنگی سیه تر ز زاغمه نو چو در دست زنگی چراغ
سیاهیش بر هم سیاهی پذیرچو موج از بر موج دریای قیر
چو هندو به قار اندر اندوده رویسیه جامه وز رخ فروهشته موی
چنان تیره گیتی که از لب خروشز بس تیرگی ره نبردی به گوش
میان هوا جای جای ابر و نمچو افتاده بر چشم تاریک تم
جهان گفتیی دوزخی بود تاربه هر گوشه دیو اندر او صدهزار
از انگشت بدشان همه پیرهندمان باد تاریک و دود از دهن
زمین را که از قار دیدار نهزمان را ره و روی رفتار نه
به زندان شب در به بند آفتابفروهشته بر دیده ها پرده خواب
فرشته گرفته ز بس بیم پاسپری در نهیب اهرمن در هراس
بسان تنی بی روان بُد زمینهوا چون دژم سوکیی دل غمین
بدان سوک برکرده گردون ز رشکرخ نیلگون پُر ز سیمین سرشک
چو خم گاه چوگانی از سیم ماهدرآن خم پدیدار گویی سیاه
تو گفتی سپهر آینست از فرازستاره درو چشم زنگیست باز
درین شب سپهبد چو لختی غنودز بهر شبیخون بر آراست زود
همان نامور ویژگان را که داشتبرون برد وز ره عنان بازگاشت
چو نزدیکی خیل دشمن رسیدسواری صد آمد طلایه پدید
کشید ابر بیجاده باز از نیامبرانگیخت شبرنگ و برگفت نام
ز زین کرد مر چند را سرنشیبگرفتند دیگر گریز از نهیب
سپهدار با ویژگان گفت هینگرید از پس ام گرز و شمشیر کین
همه گوش دارید آوای منگراییدن گرز سرسای من
بزد نعره ای کز جهان خاست جوشز دشمن چهل مُرد و صد شد ز هوش
به یک ره بر انبوه لشکر زدندسپه با طلایه به هم بر زدند
سپه برهم افتاد شیب و فرازرکیب از عنان کس ندانست باز
رمیدند پیلان و اسپان زجایسپردند مر خیمه ها را به پای
همی تاخت هرکس در آن جنگ وشوریکی زی سلیح و یکی زی ستور
دلیران زاول چو پیلان مستدوان هر سوی گرز و خنجر به دست
سراپرده زآتش برافروختندبسی خرگه و خمیه ها سوختند
شد از تابش تیغ ها تیره شبچو زنگی که بگشاید از خنده لب
تو گفتی به دوزخ درون اهرمندمد هر سوی آتش همی از دهن
به کم یک زمان خاست صد جا فزونز گردان تل کشته و جوی خون
یکی را فکنده ز تن پای و دستیکی را سر و مغز از گرز پست
یکی دوزخی وار تن سوختهسلیح و سلب ز آتش افروخته
چو سیم روان برزد از چرخ سربرآن سیم خورشید بر ریخت زر
بد از رنگ خورشید وز خون مردهمه دشت چون دیبه ی سرخ و زرد
سپهبد سوی صف پیلان دمانچو باد از کمین تاخت بر زه کمان
به تیر اندر آن حمله بفکند تفتز پیلان برگستوان دار هفت
به ترگ و به جوشن ز کابل گرویکی دیده بان دید بر تیغ کوه
زدش بر بر و دل خدنگی درشتچنان کز دلش جست بیرون ز پشت
بشد تیر پنهان به سنگ اندرونفتاد از کمر مرد بی جان نگون
وز آن جای با ویژگان رفت چیرسوی لشکرش همچو ارغنده شیر
به شادی برآمد ز لشکر خروشفتاد از غو کوس در چرخ جوش
ز کابل سپه کشته شد شش هزارندانست کس خستگان را شمار
نبد کشته از خیل گرشاسب کسشمردند یک مرد کم بود و بس
رسید آن یکی نیز تازان نوندگرفته سواری به خم کمند
همه خیل کابل شدند انجمنبرآن کشته پیلان پولادتن
به یک تیر بد هریک افکنده خواربراین سو زده کرده زآن سو گذار
همیدون بر آن دیده بان یک گروهشدند انبه از زیر آن برز کوه
بدیدند در سنگ نادیده تیریلان را همه روی شد چون زریر
بدانست هرکس به فرهنگ زودکه آن زخم از شست گرشاسب بود
زد اسپ از میان شاه کابل چو بادسوی لشکر زابل آواز داد
ز گرشاسب پرسید گفتا کجاستدهیدم ازو مژده گر با شماست
که با او به جنگ بهو بوده امهمه کشور هند پیموده ام
شنیدم که زاول بپرداختستبه شهریست کآنرا کنون ساختست
یکی گفت نشناسی ای رفته هوشکه گرشاسب کرد این همه رزم دوش
هم از ره که آمد فکند این سرانبرآرد کنون گرد ازین دیگران
به هنگام از ایدر گریزید زاراز آن پیش کآرد کنون کارزار
شه کابل آمد دو رخساره زردبه لشکر بر آن راز پیدا نکرد
مترسید گفتا که گرشاسب نیستسری نامدارست و مردی دویست
شب این تیرها را وی انداختستهمین تاختن ناگه او ساختست
به گرشاسب یاور نباید کسماگر اوست تنها من او را بسم
شبیخون بود پیشه ی بد دلانازین ننگ دارند جنگی یلان
اگر ما برایشان شبیخون کنیمهمه آب ها در شبی خون کنیم
بگفت این ولشکر همه گرد کردبزد کوس و برخاست صف نبرد
سپه را سبک پهلوان صف کشیدجدا جای هر سرکشی برگزید
همه خستگان را ز پس بازداشتبه جنگ آنکه شایسته بد برگماشت
درآورد پیش اژدهافش درفششد از تیغ هامون چو گردون بنفش
دم نای رویین ز مه برگذشتغو کوس دشت و که اندر نوشت
به حمله یلان در فراز و نشیبعنان گرد کردند تازان رکیب
به زخم سر تیغ الماس چهرهمی خون فشاندند بر ماه و مهر
شل و خشت چون پود و چون تار بودچکاکاک برخاست از ترگ و خود
زهفتم زمین گرد پیکار خاستز دیو و پری بانگ زنهار خاست
عقیقین شد از خون به فرسنگ سنگفروریخت از چرخ خرچنگ چنگ
ز بس خنجر و نیزه ی جان ستانزمین همچو آتش بد و نیستان
نگارنده از خون سنان ها زمینگشاینده مرگ از کمان ها کمین
شده تیغ ها در سر انداختنچو بازیگر از گوی ها باختن
بد آتش ز هر حلقه ی درع پوشزبانه زبانه برآورده جوش
تو گفتی ز بگداخته زرکارهوا شفشه سازد همی صدهزار
چو گرشاسب آن رزم و پیکار دیدجهان پرسوار صف اوبار دید
به شبرنگ مه نعل گردون نورددرآمد برافروخت گرز نبرد
دو دستی همی کوفت بر مغز و ترگهمی ریخت ز الماس کین زهر مرگ
گه انداخت خرطوم پیلان به تیغبرافشاند گه مغز گردان به میغ
کجا گرز بر زخم بگماشتیزمین از بر گاو برگاشتی
زگردان به خم کمند از کمینبه هر حمله دو دو ربودی ز زین
سم اسپش از گرد سنگ سیاههمی کرد چون سرمه در چشم ماه
دل کوه نعلش همی چاک زدزخون خرمن لاله بر خاک زد
یکی پیل چون کوه هامون سپرخمش کرد خرطوم گرد کمر
بکوشید کز زینش آرد به زیر نجنبید از جای گرد دلیر
زدش گرز و خونش از گلو برفشاندز سر مغزش و چشم بیرون جهاند
بیفکند دیگر ز پیلان چهارهمی تاخت غران چو ابر بهار
رمیدند پیلان از آن جنگجویسوی لشکر خویش دادند روی
فکندند بسیار و کردند پستدرفش دلیران نگون شد ز دست
بدانست هر کس که گرشاسبست سخن گفتن شاه گوشاسبست
که و دشت از افکنده بُد ناپدیدگریزنده کس دو به یک جا ندید
سواران رمان گشته بی هوش و هالپیاده ز پیلان شده پایمال
به راهی دگر هر یکی گشته گمز بر کرکس و غول تازان به دم
چوشب قطره قطره خوی سندروسپراکند بر گنبد آبنوس
ده و شش هزار آزموده سوارگرفته شد و کشته پنجه هزار
سراپرده و خیمه و خواستهسلیح و ستوران آراسته
همه گرد کردند از اندازه بیشجدا برد ازو هر کسی بهر خویش
گرفتاریان با همه هر چه بودسپهبد به زاول فرستاد زود
ده و دو هزار از دلیران گردگزین کرد و دیگر به اثرط سپرد
مرورا به زاول فرستاد بازشد او سوی کاول به کین رزم ساز