بخش ۶۰ - جنگ گرشاسب با اژدها و شگفتی ماهی وال
برفتند و آمد جزیری پدیدکه آنجا بجز اژدها کس ندید
بدانسان بزرگ اژدها کز دو میلبیوباشتندی به دَم زنده پیل
ز زهرش همه کوه و هامون سیاهدم و دودشان رفته بر چرخ و ماه
یکایک پراکنده بر دشت و غارزبان چون درخت و دهان چون دهار
یکی را دُم از حلقه هر سو چو دامدمان آتش از زخم دندان و کام
یکی زوکشان گیسوان گرد خویشبه سر بر سرو رسته چون گاومیش
سپهبد برآراست رفتن به جنگگرفتند دامنش گردان به چنگ
همی گفت هر کس که با جان ستیزمجوی و مشو در دم رستخیز
بسی اژدهای دمان ایدرستکز آن کش تو کشتی بسی مهترست
چه با اژدها رزم را ساختنچه مر مرگ را بآرزو خواستن
همان نیز ملاّح فرزانه هوشمشو گفت و بر جان سپردن مکوش
بدین گونه مارست کز زهر تابکند مرد را آرزومند آب
لبان کفته و تشنه و روی زردبود دل طپان تا بمیرد به درد
همان نیز مارست کز زهر و خشمبمیرد هر آنکس برافکند چشم
وز آن مار کز دمش باد سمومبه مردار بر آید گدازد چو موم
دگر هست کز وی تن مرد خونگرد جوش وز پوست آید برون
و زآن هم که گر کشته زهر اویکسی بیند او نیز میرد به بوی
همی بسپری روی دولت به پایهمی برکنی بیخ شادی ز جای
سپهبد برآشفت و گفت از نبردمرا چرخ گردان نگوید که گرد
به یزدان که داد از بر خاک و آبزمین را درنگ و زمان را شتاب
کزین جایگه برنگردم کنونمگر رانده از اژدها جوی خون
نه بور نبردی به کار آیدمنه زایدر کسی دستیار آیدم
بگفت این و ترکش پر از تیر کرد بپوشید خفتان زره زیر کرد
سپر در بر افکند با گرز و تیغ برون رفت برسان غرنده میغ
سراسر شخ و سنگلاخ درشتبگشت و از آن اژدها شش بکشت
به شمشیر تنشان همه ریزه کردسرانشان ببرید و بر نیزه کرد
بیاورد تا دید یکسر سپاههمی گفت هر کس که این کینه خواه
دلاور چه گردست از اینسان دلیرکه بر هر که رزم آورد هست چیر
اگر اژدها باشد ار پیل و کرگبر تیغ او نیست ایمن ز مرگ
همانروز کردند از آن کُه گذررسیدند نزد جزیری دگر
جزیری ز بس بیشه نادیده مرزمرو را بسی مردمِ کشتورز
گروه ورا پیشه پرخاش بوددرختان گل و کشتشان ماش بود
یکی مرده ماهی همان روزگاربرافکنده موجش به سوی کنار
اَرَش هفتصد بود بالای اوفزون از چهل بود پهنای او
دُمش بود بهری فتاده ز بندندانست انداز آن کس که چند
شده ده هزار انجمن مرد و زنبه نی پشتها بسته بر وی رسن
رسنها سوی بیشه باز آختهکشان بر درخت و گره ساخته
ز گردش همه هر دو لشکر به جوشوزیشان رسیده به پروین خروش
زمان تا زمان خاستی موج سختگسستی رسن چند کندی درخت
کشیدند از آب اندورن همگروهبه کشتی به خشکی مر آن پاره کوه
برو زآن سیاهان ابر کوه و راغشد انبوه بر بوم چون خیل زاغ
بسی گوهر و زر بُد اوباشتههمه سینهش از عنبر انباشته
بیامد کسِ شاه برداشت پاکبرون کرد دندانش و زد مغز چاک
بسی روغن از مغز و از چشم اویگرفتند افزون ز سیصد سبوی
دگر هرچه ماند از بزرگان و خُردز بهر خورش پاره کردند و برد
بماند از شگفتی سپهبد به جایبدو گفت مهراج فرخنده رای
که این ماهیَست آن که خوانند والوزین مه بس افتد هم ایدر به سال
بود نیز چندانکه بی رنج و غمبیوبارد این کشتی ما به دم
چو بینند کآید ز دریا برونز سهمش که کشتی کند سرنگون
ز بوق و دهل وز جرس وز خروشرسانند بر چرخ گردنده جوش
به هر سو سِک ترش دارند و تیزبریزند تا زود گیرد گریز
همیدون یکی ماهی دیگرستکزین وال تنش اندکی کمترست
کجا او گذشت این دگر ماهیانگریزند و باشند تا ماهیان
یکی خُرد ماهیَست با او به کینچو دیدش جهد در قفاش از کمین
به دندان گشایدش در مغز راهبرآرد سر از درد ماهی به ماه
دگر هست مرغی به تن لعل رنگمِه از باز چون او به منقار و چنگ
مرین ماهی خُرد را دشمنستهمه روز گردانش پیرامنست
چو بیند کش اندر قفا ره گشاددرآید ربایدش ازو همچو باد
گر آن مرغ فریاد رس نیست زودبرآرد به سه روزش از مغز دود
به گیتی در از زندگان نیست چیزکش اندر نهان دشمنی نیست نیز
یکی گفت دیگر ز کشتی کشانکه دیدم دگر ماهیی زین نشان
ز دریا فتاده به خشکی بروندرازای او چارصد رش فزون
به کام اندرش کشتی لخت لختبدو در نه مردم بمانده نه رخت
شکمش هم آن گه که بشکافتیمیکی زنده ماهی دراو یافتیم
ز سی رش فزون بود از بیش و کمبُدش ماهیی یک رش اندر شکم
همان ماهی خُرد بُد زنده نیزازین به شگفت ار بجویی چه چیز
شگفت خداوند چرخ بلندبه گیتی که داند شمردن که چند
به هر کاری او راست کام و توانکه فرمانش بی رنج دارد روان
ز خون تبه مشک بویا کندز خاک سیه جان گویا کند
پدید آورد تیره سنگی در آبکند زو همان آب دُرّ خوشاب
به جایی که بایسته بیند همی ز هر سان شگفت آفریند همی
بدان تا شگفتی چنین گونهگونبود بر تواناییش رهنمون
بَر شاه آنجای از آن پس به کامببودند یک هفته با بزم و جام