گنج

بخش ۶ - در صفت طبایع چهارگانه گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۵ بیت
گهر های گیتی به کار اندرندز گردون به گردان حصار اندراند
به تقدیر یزدان شده کارگرچو زنجیر پیوسته در یکدگر
پهارند لیکن همی زین چهارنگار آید از گونه گون صد هزار
به هر یک درون از هنر دستبردپدیدست چندانکه نتوان شمرد
ولیکن چو کردی خرد رهنمونستایش زمین راست زیشان فزون
ره روزی از آسمان اندراستولیکن زمین راه او را درست
شب از سایهٔ اوست کز هر کرانببینی از بر سپهر اختران
بزرگان و پیغمبران خدایهمه بر زمین داشتند جای
هرآن صحف کز ایزد آورده اندبر او بود هر دین که گسترده اند
هم از آب و آتش هم از باد نیزبه دل بر زمین راست تا رستخیز
زمینست چون مادر مهرجویهمه رستنی ها چو پستان اوی
بچه گونه گون خلق چندین هزارکه شان پروراند همی در کنار
زمین جای آرام هر آدمی‌ستهمان خانه کردگار از زمی‌ست
بساط خدایست هرکه به رازبر او شد، توان نزد یزدان فراز
همو قبلهٔ هر فرشته است راستبدان کز گلش بود چو آدم که خاست
گهرهای کانی وی آرد همیجهان هم بدو نیز دارد همی
زمینست هر جانور را پناهتن زنده و مرده را جایگاه
همو بردبارست کز هر کسیکشد بار اگر چند بارش بسی
زمین آمد از اختران بهره مندهم از هر سه ارکان ط چرخ بلند
همو عرصه گاهیست شیب و فرازمعلق جهانبانش گسترده باز
ز هر گونه نو جانور صد هزارکند عرض یزدان درین عرصه راز
چو جای نمازست گشته‌ست پستهمه در نماز از برش هرچه هست
از و راست مردم دو تا چارپاینگون رستنی که نشسته به جای
همان اختران از فلک همچنینهمه سا جدانند سر بر زمین
هوا و آتش و آب هریک جداستزمین هر چهارند یکجای راست
نیابی نشان وی از هر سه شانو زیشان در او بازیابی نشان
زمین را به بخشنگی یار نیستچنان نیز دارنده زنهار نیست
گر از تخم هر چش دهی زینهاریکی را بدل باز یابی هزار
چو خوانیست کآرد بر او هر زمانبی اندازه مردم همی میهمان
نه هرگز خورشهاش بّرد ز همنه مهمانش را گردد انبوه کم
زمین قبلهٔ نامور مصطفی استاز او روی برگاشتن نارواست
گر آتش به آمد بر مغ چه باکاز آتش بد ابلیس و آدم زخاک
ببین زین دو تن به کدامین کسستهمان زین دو بهتر نشان این بسست
زمینست گنج خدای جهانهمان از زمینست فخر شهان
پرستنده او مه و آفتابهمیدون فلک زآتش و باد و آب
رهی وار گردش دوان کم وبیشچو شاهی وی آرمیده بر جای خویش
همیدون تموز و دی اش چاکرستبهارش مشاطه خزان زرگرست
ز زرّ و گهر این نثار آوردز دیبا همی آن نگار آورد
یکی زر بفتش دهد خسروییکی شارها بافدش هندوی
همش عاشقست ابر با درد و رشککش از دیده هزمان بشوید به اشک
گهی ساقی و کاردانش بودگهی چتر و گه سایبانش بود
زمین چونش مردم نباشد گمستزمین را پرستنده هم مردمست
خور و پوشش تنش را زوست چیزهم ایزد از او آفریدست نیز
همی از زمین باشد آمیختنوز او بود خواهد برانگیختن
ازین چار ارکان که داری بنامببین کاین هنرها جز او را کدام