گنج

بخش ۳ - در ستایش دین گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۹ بیت
دل از دین نشاید که ویران بودکه ویران‌زمین جای دیوان بود
نگه دار دین آشکار و نهانکه دین است بنیان هر دو جهان
پناه روانست دین و نهادکلید بهشت و ترازوی داد
درِ رستگاری ورا از خدایره توبه و توشهٔ آن سرای
ز دیو ایمنی وز فرشته نویدز دورخ گذار و به فردوس امید
رهاننده روزِ شمار از گدازدهنده به پول چینود جواز
چراغی‌ست در پیش چشم خردکه دل ره به نورش به یزدان برد
روان‌ راست نو حلّه‌ای از بهشتکه هرگز نه فرسوده گردد‌، نه زشت
ره دین گِرَد‌، هرکه دانا بوَدبه دهر آن گراید که کانا بود
جهان را نه بهر بیهده کرده‌اندترا نه‌ ز پی بازی آورده‌اند
سخن‌های ایزد نباشد گزافره‌ِ دهریان دور بفکن‌، ملاف
بدان کز چه بُد کاین جهان آفریدهمان چون شب و روز کردش پدید
چرا باز تیره کند ماه و تیرزمین درنوردد چو نامه دبیر
دم صور بشناس و انگیختنروان‌ها به تن‌ها برآمیختن
همان کشتن مرگ روز شمارزمین را که سازد به دل کردگار
زمان چیست‌؟ بنگر‌، چرا سال گشت‌؟الف نقطه چون بود و چون دال گشت
تن و جان چرا سازگار آمدندچه افتاد تا هر دو یار آمدند
همه هست در دین و زینسان بس استولیک آگه از کارشان کو کس است
اگر کژ و گر راست پوینده‌اندهمه کس ره راست جوینده‌اند
ولیکن درست آوریدن به جایمر آن را نماید که خواهد خدای
ره دین به پای آر خود چون سزاستکه گیتی به دین آفریده‌ست راست
همه گیتی از دیو پر لشکرندستمکاره‌تر هر یک از دیگرند
اگر نیستی بندشان داد و دینربودی همی این از آن آن ازین
به یزدان به دین ره توان یافتنکه کفر‌ست ازو روی تافتن
بد و نیک را هر دو پاداشنستخنک آنکه جانْش از خرد روشنست
ازین پس پیمبر نباشد دگربه آخر زمان مهدی آید به در
بگیرد خط و نامهٔ کردگارکند راز پیغمبران آشکار
ز کوچک جهان راز دین بزرگگشاید خورد آب با میش گرگ
بدارد جهان بر یکی دین پاکبرآرد ز دجال و خیلش هلاک
همان آب گویند کآید پدیددَرِ توبه را گم بباشد کلید
رسد ز آسمان هر پیمبر فرازشوند از پس مهدی اندر نماز
سوی خاور آید پدید آفتابهم آتش کند جوش طوفان چو آب
از آن پس شگفت دگر گونه‌گونبس افتد جهاندار داند که چون
تو آنچ از پیمبر رسیدت به گوشبه فرمان به جای آر آنرا بکوش
بر اسپ گمان از ره بیش و کممشو کت به دوزخ برد با فدم
به دست آرد از آب حیوان نشانبخور زو و پس شاد زی جاودان
سر هر دوره راست کن چپ و راست از آن ترس کآنجا نهیب و بلاست
وز آن بانگ کآید در آن رهگذارکه ره دین مر این را آن را بدار
نشین راست با هرکس و راست خیزمگر رسته گردی گه رستخیز