بخش ۲۶ - رفتن گرشاسب به نزد ضحاک
سپهبد چو پندش سراسر شنودپذیرفت و ره را پسیچید زود
هزار از یل نیزه زن زابلیگزین کرد با خنجر کابلی
یلانی دلاور هزار از شمار ولیکن گهِ جنگ هر یک هزار
همه چرخ ناورد و اختر سنانهمه حمله را با زمان هم عنان
ره و رایشان رزم و کین ساختنهوا ریزش خون و خوی تاختن
زره جامهشان روزوشب جای زینزمین پشت اسپ آسمان گرد کین
بزد نای و لشکر سوی شاه بُردبه راه از شدن گرد بر ماه بُرد
دو منزل پدر بُدش رامش فزایورا کرد بدرود و شد باز جای
به دژ هوخت گنگ آمد از راه شامکه خوانیش بیتالمقدس به نام
بدان گه که ضحاک بد پادشاهمی خواند آن خانه را ایلیا
چو بشنید کآمد سپهبد ز راهبهنوی بیاراست ایوان و گاه
همه لشکر و کوس و بالا و پیلپذیره فرستاد بر چند میل
چو آمد، نشاندش بَرِ تخت شادیکی هفته بُد با می و رود و باد
گهر دادش و چیز چندان ز گنجکه ماند از شمارش مهندس به رنج
سر هفته گفتا سوی هند زودبه یاری مهراج برکش چو دود
سرندیب برگرد و کین ساز کنز کین گوش کشور پر آواز کن
بهو را ببند و همانجا بداربه درگاه مهراج برکن بدار
و گر چین شود یار هندوستانتو مردی کن و کین زهردو ستان
گرت گنج باید به تن رنج برکه در رنج تن یابی از گنج بر
بفرمودهام تا به دریا کناربیارند کشتی دوباره هزار
مهان پوشش لشکر و خورد و سازبه هر منزلی پیشت آرند باز
چو سیصد هزار از یلان سترگگزیدم دلاور سپاهی بزرگ
گوِ پهلوان گفت چندین سپاهنباید، که دشخوار و دورست راه
مرا لشکری کازمون کردهامهمین بس که از زاول آوردهام
سپاهست و سازست و مردان مرددگر کار بختست روز نبرد
کی ِ نامور گفت کای جنگجویبدین لشکر آنجا شدن نیست روی
که دارد بهو گرد ریزنده خوندوباره هزاران هزاران فزون
به لشکر بود نام و نیروی شاهسپهبد چه باشد چه نبود سپاه
ز گنج آنچه باید همه بار کنگران لشکری را به خود یار کن
دل از دیری کار غمگین مدارتو نیکی طلب کن نه زودی ز کار
سپهبد کنارنگ گردان گردده و دو هزار از یلان برشمرد
گزیده همه کار دیده گوانسر هر هزاری یکی پهلوان
به هر صد سواری درفشی دگردگرگونه ساز و سلیح و سپر
وزآن نیزهداران ز اول گروهبیاراست زیبا سپاهی چو کوه
کمند و کمان دادشان ساز جنگزره زیر و زافراز پرم پلنگ
ز بهر نشان بسته بر نیزه مویبه پولاد یک لخت پوشیده روی
هیون دو کوهه دگر ششهزارهمه بارشان آلت کارزار
زره گرد برخاست وز شهر جوشز مهره فغان وز تبیره خروش
برون شد سپاهی که بالاو شیببجنبید و دریا ببست از نهیب
سپاهی چو یکی درفشان سپهرکه باشد مرو را ز پولاد چهر
بروجش همه گونهگونه درفشستاره همه تیغهای بنفش
جهان گفتی از کرز و ز تیغ شدچو دریا زمین گرد چون میغ شد
سنانها همی کرد در گرد تابچو آتش زبانه زبانه در آب
زبس خشت و جوشن که بُد در سپاهز بس ترگ زرّین چو تابنده ماه
هوا گفتی از عکس شد زرپوشزمین سیم شد پاک و آمد به جوش
چنین هر یکی همچو شیر یلههمی رفت و شد تا به شهر کله
به دریاست این شهر پیوسته بازگذرگاه کشتیست کآید فراز
چنان شد همه کار بد ساختهبه کشتی نشستند پرداخته
به شش ماهه یکساله ره برنوشتبیآزار و خّرم به خشکی گذشت
همان هفته کو رفت مهراج شاهز دست بهو جسته بُد با سپاه
یکی شهر بودش دلارام و خوشدرازا و پهناش فرسنگ شش
همی کرد کار دژ و باره راستسپه رابهشهر اندرون برد خواست
چو بشنید کآمد یل سرفرازبرون زد سراپرده و خیمه باز
همه لشکر و پیل و بالای خویشبه شادی پذیره فرستاد پیش
پیاده به دهلیز پرده سرایبیامد یکی چتر بر سر به پای
نشاندش بَر ِ خویش بر پیشگاهبپرسیدش از شاه وز رنج راه
نشستنگهش بُد سراپرده هفتهمه گونهگون دبیه زَر بفت
درو شش ستون خیمه نیلگونز سیمش همه میخ و زر ستون
ز گوهر همه روی او چون سپهرستاره نگاریده و ماه و مهر
بگسترده فرشی ز دیبای چین برو پیکر هفت کشور زمین
یکی تخت پیروزه همرنگ نیل ز دو سوی ِ تخت ایستاده دو پیل
تن پیل یاقوت رخشان چو هورزبرجدش خرطوم و دندان بلور
ز درّ و ز بیجاده دو شیر زیرهمان تخت را پایه بر پشت شیر
فرازش یکی نغز طاووس نرطرازیده از گونهگونه گهر
به هر ساعتی کز شب و روز کمببودی شدی تخت جنبان ز هم
بجستندی آن نّره شیران به پایبه سر تخت برداشتندی ز جای
نهادی دو سه پیل زی شاه پییکی نقل دادی یکی جام می
گنیزی برون تاختی زیر تختبه باغی درون زیر زرّین درخت
به پای ایستادی و بُردی نماززدی چنگ و رفتی سوی تخت باز
ز بر پّر طاووس بفراختیبه بانگ آمدی، جلوه برساختی
ز دُم ریختی گرد کافور خشکز منقار یاقوت و از پَر مشک
درین بزمگه شادی آراستندمهانرا بخواندند و می خواستند
نمودند مهر و فزودند کامگزیدند باد و گرفتند جام
هوا شد ز بس دود عود آبنوسزمین چون لَب دلبران جای بوس
ز بس بلبله گونه گل گرفتبم و زیر آوای بلبل گرفت
به دست سیاهان می چون چراغهمی تافت چون لاله درچنگ زاغ
به خرمن فروریخت مهراج زربه خروار دینار و درّ و گهر
سراسر به گرشاسب و ایرانیانببخشید و آنکس که ارزانیان
یکی هفته زینسان به بزم شهیهمی کرد هر روز گنجی تهی
بپرسید گرشاسب کای شاه راستسپاه بهو چند و اکنون کجاست
بدو گفت مردان جنگیش پیشدوباره هزاران هزارند بیش
ده و شش هزارند پیل نبردکه برمه ز ماهی برآرند گرد
از آن زنده پیلان ده و دو هزارز من بستدش درگه کارزار
کنون با سپه کینه خواه آمدستبه نزدیک یک هفته راه آمدست
سپهدار گفتا چه سازی درنگبیارای رفتن پذیره به جنگ
نه نیکو بود بددلی شاه رانه بگذاشتن خوار بدخواه را
چو کشور شود پر ز بیداد و کینبود همچو بیماری اندوهگین
نباشد پزشکش کسی جز که شاهکه درمانش سازد به گنج و سپاه
من ایدر به پیکار و رزم آمدمنه از بهر شادی و بزم آمدم
چو بر هوش میخواره می چیر شدسران را سر از خرّمی زیر شد
جهان پهلوان مست با کام و نازبه لشکر گه خویشتن رفت باز
بدان سروران گفت مهراج شاهچه سازم که بس اندکست این سپاه
به هر یک ازیشان ز دشمن هزارهمانا بود گر بجویی شمار
بزرگانش گفتند کز بیش و کماگر بخت یاور بود نیست غم
گه رزم پیروزی از اختر استنه از گنج بسیار وز لشکر است
بس اندک سپاها که روز نبردز بسیار لشکر برآورد گرد
چو لشکر بود اندک و یار بختبه از بیکران لشکر و کار سخت
سپاهیست این کاسمان و زمینبترسد ز پیکارشان روز کین
کس این پهلوان را همآورد نیستهمه لشکر او را یکی مرد نیست
به نوک سنان برگرد زنده پیلبه تیغ آتش آرد ز دریای نیل
به یک مرد گردد شکسته سپاههمیدونش یک مرد دارد نگاه
یکی مرد نیک از در کارزاربه جنگ اندرون بهز بد دل هزار
به صد لابه ضحاک ازو خواستستکه این مایه لشکر بیاراستست
وگرنه همی او ز گردان خویشفزون از هزاران نیاورد بیش
مر آن اژدها را به گردی و برزشنیدی کهچون کوفت گردن بهگرز
ببد شاد و مهراج لشکر بخاستبه یک هفته کار سپه کرد راست
برون برد لشکر چو بایست بردهمیدون برون شد سپهدار گرد
طلایه به پیش اندر ایرانیانبُنه از بس و لشکر اندر میان
سپهبد بَر ِ کوهی آمد فرود که بد مرغزار و نیستان و رود
دژم گشت مهراج کآمد فرازچنین گفت کآی گرد گردنفراز
درین بیشه بیش مگذار گامکه ببر بیان دارد آنجا کنام
دژ آگه ددی سهمگین منکرستبه زور و دل ازهر ددان برتراست
رمد شیر ازو هرکجا بگذردبه یک زخم پیل ژیان بشکرد
چنان داستان آمد از گفت شیرکه شاه ددانست ببر دلیر
گو پهلوان گفت شاید رواستکه دیریست تا جنگ ببرم هواست
هم اکنون به پیشت شکار آورمچو با گرز کین کارزار آورم
ندانی که شاه ددان سربهسربر شاه مردان ندارد هنر
بگفت این و با گرز و تیر و کمانسوی ببر جستن شد اندر زمان
بگشت آن همه مرغ و گند آب و نیندید از ددان هیچ جز داغی پی
چو روی خور از بیم شب زرد شدز گردون سر روز پر گرد شد
بیآمد سوی خیمه هنگام خوابز نادیدن ببر پُر خشم و تاب