بخش ۲۵ - پند دادن اثرط گرشاسب را
بدو گفت کز بدگمان برگسلبه اندیشه بیدار کن چشم و دل
چو دانش نداری به کاری دروننباشد ترا چاره از رهنمون
تو درگاه شاهان ندیدستی ایچشنو پند پس کار رفتن بسیچ
بر این جهان داد ده پادشاستدگر مردم پاک دانای راست
ز هر درگه آنست بشکوهترکه از نامداران پُر انبوه تر
به درگاه شه نامداران بساندچو تو نه ولیکن سواران بس اند
بدان کز همه چیزها آشکاربگردد سبکتر دل شهریار
دَم پادشاهان امیدست و بیمیکی را سموم و دگر را نسیم
چو چرخست کردارشان گردگردیکی شاد ازیشان یکی پر ز درد
چو رفتی بر شه پرستنده باشکمر بسته فرمانش را بنده باش
چنانکن کههرکسکه نزدیک اوستبه رادی شود با تو دلسوزو دوست
اگر چه نداری گنه نزد شاهچنان باش پیشش که مردگناه
به هر کار بر وی دلیری مکنمگو پیش او چون همالان سخن
بپرهیز ازو بر بد آراستنهم از آرزوی کسان خواستن
اگر چند گستاخ داردت پیشچنان ترس ازوکز بداندیش خویش
منه پیش او در گه خشم پایچو خشم از تو دارد تو پوزش نمای
زیانش مخواه از پی سود کسبه کارش درون راستی جوی و بس
ز کردار گفتار بر مگذرانمگو آنچه دانش نداری در آن
به نیکیاش دار سیصد سپاسهم اندک دهش زو فراوان شناس
به خوبانش بر دیده مگمار هیچوزان ره که فرموده باشد مپیچ
چو چیزیش خواهی و ندهد متابمبر بآتش خشمش از رویت آب
همه خوی و کردار او را ستایهمان دشمنش را نکوهش فزای
به دل دوستان ورا دار دوستمخواه ازبن آن را که بدخواه اوست
ز سستی مدان گر بود نیک مردکه داند چونیکی بدی نیزکرد
مبین نرمی پشت شمشیر تیزگذارش نگر گاه خشم و ستیز
تو از بردباران به دل ترس دارکه از تند در کین بتر بردبار
مگردان دروغ آنچه گوید سخنوز آنچت بپرسد نهان زو مکن
گرت چیزی اندر خور شهریارفزونی بود و آید او را به کار
بدو بخش هر چند داریش دوستکه نیز آنچه الفغدی از جاه اوست
نباید شد از خنده شه دلیرنه خندست دندان نمودن ز شیر
چو دریا نمایدت دُرّ خوشابهمی جوی دُرّ و همی ترس از آب
اگر چه پرستی ورا بی شماربرو بر مکن ناز و کشی میار
که گر خواهد او چون تو یابد بسیدهد جای و جاهت به دیگر کسی
مزن فال بد پیشش از هیچ سانبد و نیک رازش مگو با کسان
هر آن گه که کاریت فرموده شاهدر آن وقت هیچ آرزو زو مخواه
چنانش نمای از دل راه جویکه ازوی توگیری همی رنگ وبوی
به نخچیرگاه و صف رزم و کینمگرد از برش دور گامی زمین
گر از جاه باشی سَرِ انجمنتو آن جاه ازو دان، نه از خویشتن
چو فرهنگی آموزی اش نرم باشبه گفتار با شرم و آزرم باش
بدان تا تو با بزم باشی و سورمگرد از پرستیدن شاه دور
چو نزدش بوی بستهکن چشموگوشبرو جز به نرمی زبانی مکوش
زکس های او بد مران پیش اویسخنها جزآن کش خوش آمدمگوی
رهیو اسپو آرایشو فرشو سازز هر سان که دارد شه سرفراز
تو زانسان مدار ار ز کار آگهیکه با شه برابر نشاید رهی
که چندین رهی را بباید گهرنگر شاه را چند باید دگر
ز کهتر پرستیدن و خوشخوییستز مهمتر نوازیدن و نیکوییست
چنین پند بسیار دارم ز برتو گر دیده ای خود فزایی دگر