گنج

بخش ۱۹ - هنرها نمودن گرشاسب پیش ضحاک

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۴ بیت
تبیره زنان لشکر آراستهبه دشت آمد و گرد شد خاسته
سران سوی بازی گرفتند رایببستند پیلان جنگی سرای
به آماج و ناورد و مردی و زورنمودند هر یک دگرگونه شور
برون تاخت گرشاسب چون نرّه شیریکی بور چوگانی آورده زیر
کمر چون دل عاشقان کرده تنگچو ابروی خوبان کمانی به چنگ
به گرز و سنان اسپ تازی گرفتبه ناورد صدگونه بازی گرفت
بینداخت ده تیر هر ده ز برچو زنجیر پیوست بر یکدگر
به خاری سپر شش به هم بربداشتبزد تیر و بیرون ز هر شش گذاشت
به هم بسته زنجیر پیلان چهاربیفکند نیزه درآمد سوار
بدان نیزه آهن آهنگ کردهمه برربود از مه آونگ کرد
به تک همبر اسپ نیزه به دستدوید و هم از پای بر زین نشست
به شمشیر هر چار نعل ستوربیفکند کز تک نیاسود بور
یکی گوی در خم چوگان فکندبدانسانش زی چرخ گردان فکند
کزان زخم شد روی چرخ آبنوسبه رفتن لب ماه را دادبوس
چو بازآمد از ابر بگذاشتشبه چوگان هم از راه برگاشتش
برانداخت چندانکه با زهره گویچنان شد که سیبی که گیری به بوی
به بازی ز تازش ناستاد بازشد آن گوی چون مهره او مهره باز
سه ره دردوید از پسش همچنینکه نگذاشت گوی از هوا بر زمین
پس آنگاه آن چرخ کین درربودکه پیش از پی اژدها کرده بود
چناری بد از پیش میدان کهنچو ده بارش اندازه گردبن
سه چوبه بزد بر میان چناربه دو نیمه بشکافتش چون انار
پیاده شد و پای پیلی دمانگرفت و بزد بر زمین در زمان
ببوسید از آن پس زمین پیش شاهغو کوس و نای اندر آمد به ماه
گرفت آفرین هرکس از دل برویجهاندار چشمش ببوسید و روی
بدو گفت زینسان هنر کار تستتو دانی هم از اژدها کینه جست
گر این کار گردد به دست تو راستدر ایران جهان پهلوانی تراست
پراکنده گشتند هر کس که بودسپهبد شد و ساز ره کرد زود
پدر چندش از مهر دل داد پندز پندش به دل درنیفتاد بند
چو چاره نبد چندش آگاه کردز خویشانش ده مرد همراه کرد
بدان تا اگر جنگ را روی و سازنبینند، آرندش از جنگ باز
چه چیز آمد این مهر فرزند و دردکه در نیک و بد هست با جان نبرد
چو نبود دل از بس غمش خون بودچو باشد غم آنگاه افزون بود
مغ از هیر بد موبدان کهنز ضحاک راندند زینسان سخن
که بی جادوی روز نگذاشتیز بابل بسی جادوان داشتی