گنج

بخش ۱۸ - آمدن ضحاک به مهمانی اثرط و دیدن گرشاسب را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۱ بیت
همان سال ضحاک کشورستانز بابل بیامد به زابلستان
به هندوستان خواست بردن سپاهکه رفتی بدان بوم هر چندگاه
درِ گنج اثرط سبک باز کردسپه را به نزل و علف ساز کرد
بزد کوس و با لشکر و پیل و سازسه منزل شد از پیش ضحاک باز
فرود آوریدش به ایوان خویشسران را همه خواند مهمان خویش
کیانی یکی جشن سازید و سورکه آمد ز مینو بدان جشن حور
دَم مشک از مغز بر میغ شددِلِ میغ ازو عنبر آمیغ شد
ز عکس می زرد و جام بلورسپهری شد ایوان پُر از ماه و هور
به تلّ بود زرّ ریخته زیر گامبه خرمن برافروخته عودِ خام
کشیده رَده ریدکان سرایبه رومی عمود و به چینی قبای
دو گلشان به باد از شبه دِرع سازدو سٌنبل به میدان گل گوی باز
می زرد کف بر سرش تاختهچو دٌرّ از بَرِ زرّ بگداخته
شهان پاک با یاره و طوقِ زرهمان پهلوانان به زرّین کمر
شده هر دل از خرّمی نازجویلَبِ می کشان با قدح رازگوی
نوازان نوازنده در چنگ چنگز دل برده بگماز چون زنگ زنگ
ز بس کز نوا بود در چرخ جوشهمی زهره مر ماه را گفت نوش
همه چشم ضحاک از آن بزم و سوربه گرشاسب بٌد خیره مانده ز دور
که از چهر و بالا و فرّ و شکوههمانند او کس نبد زآن گروه
به اثرط چنین گفت کز چرخ سراگر بگذرانی، سزد زین پسر
هنرهاش زآنسان شنیدم بسیکه نادیده باور ندارد کسی
ستود اثرط از پیش ضحاک رابه رخساره ببسود مر خاک را
به فرّ تو شاه جهاندار گفتچنانست کش در هنر نیست جفت
چو او بانگ بر جنگی ادهم زندسپاهی به یک حمله بر هم زند
سنانش آتش کین فروزد همیخدنگش دل شیر دوزد همی
کس ار هست بدخواه شاه زمینفرستش بَرِ وی به پرخاش و کین
که گر هست میدانش چرخ اسپ میغسرش پیشت آرد بریده به تیغ
جهاندار گفتا چنینست راستبدین، برز و بالا و چهرش گواست
هنر هرجه در مرد والا بودبه جهرش بر از دور پیدا بود
چو گوهر میان گهردار سنگکه بیرون پدیدار باشدش رنگ
شنیدم هنرهاش و دیدم کنونبه دیدار هست از شنودن فزون
به جمشید ماند به چهر و به پوستگواهی دهم من که از تخم اوست
بدین یال و گردی بَر و گرده گاهچه سنجد به چنگالِ او کینه خواه
کنون آمدست اژدهایی پدیدکزآن اژدها مِه دگر کس ندید
از آن گه که گیتی ز طوفان برستز دریا برآمد به خشکی نشست
گرفته نشیمن شکاوند کوههمی دارد از رنج گیتی ستوه
میان بست بایدش بر تاختنوزان زشت پتیاره کین آختن
چنین گفت گرشاسب کز فرّ شاهببندم بر اهریمنِ تیره راه
مرا چون به کف گرز و شبرنگ زیربه پیشم چه نر اژدها و چه شیر
کنم ز اژدهای فلک سر زکینچه باک آیدم ز اژدهای زمین
سرِ اژدها بسته دام گیرتو اندیشه او مبر، جام گیر
مهان بر ستایش گشادند لبهمه روز ازین بٌد سخن تا به شب
چو در سبز بُستان شکوفه برُستجهان زردی از رخ به عنبر بشست
گسستند بزم نی و رود و بادپراکنده گشت انجمن مست و شاد
به گرشاسب گفت اثرط ای شوربختز شاه از چه پذرفتی این جنگ سخت
نه هر جایگه راست گفتن سزاستفراوان دروغست کان به زراست
نگر جنگ این اژدها سرسریچنان جنگ های دگر نشمری
نه گورست کافتد به زخم دُرشتنه شیری که شاید به شمشیر کشت
نه دیوی که آید به خم کمندنه گردی کِش از زین توانی فکند
دمان اژدهاییست کز جنگ اوسُته شد جهان پاک بر چنگ او
زدندش بسی تیر مویی ندوختتنش هم ز نفط و ز آتش نسوخت
مشو غرّه زین مردی و زورِ تنبه من برببخشای و بر خویشتن
به خوان بر نیاید همی میهمانکش از آرزو در دل آید گمان
به گیتی کسی مرد این جنگ نیستاگر تو نیازی، بدین ننگ نیست
فکندن به مردی تن اندر هلاکنه مردیست کز باد ساریست پاک
هر امید را کار ناید به برگبس امید کانجام آن هست مرگ
بدو گفت گرشاسب مَندیش هیچتو از بهر شه بزم و رامش بسیچ
شما را می و شادی و بمّ و زیرمن و اژدها و کُه و گُرز و تیر
اگر کوه البرز یک نیمه اوستسرش کنده گیر از که آکنده پوست
همه کس ز گرشاسب دل برگرفتکه تند اژدهایی بٌد آن بس شگفت
به دُم رود جیحون بینباشتیبه دَم زنده پیلی بیو باشتی
ز برش ار پریدی عقاب دلیربیفتادی از بوی زهرش به زیر
کُهی جانور بُد رونده ز جایبه سینه زمین در به تن سنگ سای
چو سیل از شکنج و چو آتش ز جوشچو برق از درخش و چورعد از خروش
سرش بیشه از موی وچون کوه تنچو دودش دَم و همچو دوزخ دهن
دو چشم کبودش فروزان ز تابچو دو آینه در تَف آفتاب
زبانش چو دیوی سیه سر نگونکه هزمان ز غاری سرآرد برون
ز دنبال او دشت هرجای جویبه هر جوی در رودی از زهر اوی
تنش پُر پشیزه ز سر تا میانبه کردار بر عیبه برگستوان
ازو هر پشیزه چو گیلی سپرنه آهن نه آتش برو کارگر
نشسته نمودی چو کوهی به جایستان خفته چندانکه پیلی به پای
کجا او شدی از دَم زهر بیزدو منزل بُدی دام و دَد را گریز
ز دندان به زخم آتش افروختیدرخت و گیاها همی سوختی
پس از بهر جنگش یل زورمندیکی چرخ فرمود سهمن بلند
کمانی چو چفته ستونی ستبرزهش چون کمندی ز چرم هژبر
که بر زه نیامد به ده مرد گردنه یکیّ توانستش از جای برد
چنان بود تیرش که ژوپین گرانشمردند هر تیر خشتی گران
ز کردار آن چرخ بازوگسلخبر یافت ضحاک و شد خیره دل
به اثرط بفرمود و گفتا به گاهبه دشت آر گرشاسب را با سپاه
که تا زین دلیران ایران، هنرببیند چو گردند با یکدگر
سواری او نیز ما بنگریمبه میدان هنرهای او بشمریم
چو از خواب روز اندرآمد به خشمرخش شست چشمه به زر آب چشم