بخش ۱۳۵ - داستان گرشاسب با شاه طنجه
کنون از شه طنجه و پهلوانشنو کار کین جستن هر دوان
بدان گه که از نزد ضحاک شاهسوی طنجه شد پهلوان سپاه
ز دریا و خشک آنچه آورده بودبه دست شه طنجه بسپرده بود
که تا باز خواهد چه آرد هوابدین کرده بد مرد چندی گوا
سرآمد مر آن شاه را روزگارپسرش از پس او شده شهریار
پسر نیز رفته به راه پدرنبیره ببسته به جایش کمر
چنان بود رای شه سرفرازکه آن خواسته خواهد از طنجه باز
بر این کار پوینده ای کرد راستز شاه کیان هم بدین نامه خواست
شه طنجه را طمع بربود و گفتکه این آگهی با دلم نیست جفت
گذشتست از این کار سالی دویستمرا سال نیز از چهل بیش نیست
چنین دام هرگز مگستر به راهز گنجم گرت رای چیزیست خواه
نهی پایت از پایه بیرون همیکه خرگوش گیری به گردون همی
سپهبد بدانست کآنست رنگبه جنگ آید آن خواسته باز چنگ
ده و دو هزار از سران سپاهگزید و برون شد به فرمان شاه
به فرخ نریمان چنین کرد یادکه کارت همه راه دین باد و داد
گر آیم من ار نه به هر بیش و کممزن جز به رای شهنشاه دم
ببوسیدش از مهر و لشکر کشیدخبر چون بر شاه طنجه رسید
پراکند بس گنج و کین کرد سازبی اندازه آورد لشکر فراز
شد از بس که بودش سپاه گرانزمین چون سپهر از کران تا کران
برآمد سپهدار با لشکرش ز گرد ابر بست از بر کشورش
بر طنجه نزدیک یک روز راهبه گرد دهی خیمه زد با سپاه
مه ده یکی پیر بد نامجویبسی سال پیموده گردون بدوی
فراوان ز نزل و علف برشمردهمه برد نزد سپهدار گرد
از آن خواسته گفت دارم خبرکه در طنجه بنهادی از پیشتر
برادرم زندست و با من گواستدر آن نامه هم نام و هم خط ماست
از آن شاد شد پهلوان چون شنودسوی طنجه شه نامه ای ساخت زود
سر نامه کرد از جهاندار یادخداوند دین و خداوند داد
فرازنده هفت چرخ سپهرفروزنده گیتی از ماه و مهر
دگر گفت کای گمره از کردگارچه طمع است کاندر دلت کرد کار
بود نزد فرزانه کمتر کس آن که خیره کند طمع چیز کسان
نکوتر بود نام زفتی بسیز خوانی که با طمع بنهد کسی
همانا به چشمت هزاک آیدمو یا چون تو ابله فغاک آیدم
کزینسان سخن های غاب آوریهمی چشم دل را به خواب آوری
کرا رنگ چهره سیه تر ز زنگبدو کی پدید آید از شرم رنگ
هنرهام هر کس شنیدست و دیدتو از ابلهی چون کنی ناپدید
کجا من شتاب آورم بر درنگنوند زمان را شود پای لنگ
اگر بر زمین برزنم بانگ تیزجهد مرده از گور بی رستخیز
به گهواره در هند کودک خروشچو گیرد به نامم نباشد خموش
به چین آتشی کاید از آسمانبرند از تف تیغ تیزم گمان
یکی خواسته کان جهان را بهاستچو من گردی آورده از چپ و راست
چو در گنجت ای زاغ رخ تیره روزنهفتی چو اندر زمین زاغ کوز
کنون گویی آگه نی ام ز آن درستهمه کس شناسند کآن نزد تست
سرانت گواه اند بسیار و منفرستادم اینک به نزدت دو تن
اگر چند باشند بسیار کسگوا نزد داور دو آرند و بس
اگر باز بفرستی آن خواستهچنان هم که بودست آراسته
هم از من بود پایه ات نزد شاههم از شاه یابی بزرگی و جاه
وگر ناوری آنچه رای آورمسرو افسرت زیر پای آورم
بر از چرخ کیوان گر ایوان تستوگر نام دیوان به دیوان تست
سرت را ز گرودن به گرد آورمدل دوستانت به درد آورم
پیمبر براهیم بود آن زمانبدش نام زردشت از آسمان
به صحفش بر این خورد سوگند نیزبدان دو گوا داد بسیار چیز
به هم با فرستاده شان رنجه کردفرستاده آهنگ زی طنجه کرد
چو شه نامه برخواند آن هر دو تنگوایی بدادند بر انجمن
جز ایشان گوا بود دیگر بسیولیکن نیارست دم زد کسی
دژم زی فرسته شه آورد رویبدو گفت رو پهلوان را بگوی
چو دیوار بر برف سازی نخستنگون زود گردد به بنیاد سست
نه هرچ آن بگویند باشد همانبر راست گم زود گردد گمان
به مردی و گنج و سپاه از تو کمنی ام چیست این طمع پر باد و دم
نبودی مرا در جوانی همالکنون چون بوی کت بفرسود سال
یکی مویم افتاد در کار زاراگر بینی از بیمت آید چومار
مرا با شهنشاه از این نیست جنگبه جنگم تویی آمده تیز چنگ
فرستادگان را به خواری برانددو ره صد هزار از یلان را بخواند
در آهن بیاراست صد زنده پیلز طنجه برون خیمه زد بر دو میل
بد از سرفرازان یکی کینه توزسپهدار او بود نامش متوز
ز لشکرش نیمی بدو داد بیشز بهر نبردش فرستاد پیش
فرسته خبر زی سپهدار بردسپهبد سبک دست پیکار برد
بیآورد نزدیک دشمن سپاهبه جنگ اندر آمد هم از گرد راه
طلایه بزد بر طلایه نخستبه خون هر سوی غرقه شد بوم و رست
به پیچش گرفتند گردان عنانسوی سینه ها راست کرده سنان
توگفتی ز بس گرد بالا و پستکه هامون به گردون درآورد دست
یکی ژرف دریا شد از خون زمینکه بد نزد او چشمه دریای چین
زمانه زمین را همی خون گریستستاره ندانست رفتن که چیست
گرفتند زاول گروه بی شمارسلیح و ستور اندر آن کار زار
چو چرخ شب آرایش از سر گرفتز ماه تمام آینه برگرفت
فرو هشت زلفین مشکین نگونز زر خال زد بر رخ نیلگون
نفرمود پیکار دیگر متوزکه شد گاه آورد و بگذشت روز
به گردان فرستان گرد سپاهکه دارید امشب شبیخون نگاه
کمین ساخت هر جای بالای و شیبسپاهش کس آن شب نخفت از نهیب
همه شب ز بیم شبیخون متوزهمی بود بیدار تا گشت روز
چو بازی برآورد چرخ روانبه زرین و سیمین دو گوی دوان
یکی گوی سیمین فرو برد سردگر گوی زرین برآورد سر
دو لشکر سنان ها برافراختندکمینگه گرفتند و صف ساختند
زمین را سپهر از گرانی سپاهنداند همی داشت گفتی نگاه
جهان پهلوان درع گردی چو گردبپوشید و بگرفت گرز نبرد
بر او هفتصد سال بگذشته بودز گشت سپهری کهن گشته بود
خروشید گفتا مرا خیره خیرز بیغاره دشمن کهن خواند و پیر
کنون به کنم رزم و کوشش ز بنکه بهتر کند کار تیغ کهن
کهن بهتر از رنگ یاقوت و زرهمیدون می از نو کهن نیکتر
مرا گشت چرخ ارچه خم داد پشتهمان بیش زورم به زخم درشت
بگفت این و با لشکر از چپ و راستبه جنگ آمد و گرد کوشش بخاست
پر از بومهن شد سراسر جهانستاره هویدا و گردون نهان
ز بس در زمین از تف نعل تاببه دریای قلزم به جوش آمد آب
همی تا دو صد میل در که خروشفتادی و باز آمدی باز گوش
زبر آسمانی بد از تیره گردزمین زیر دریا بد از خون مرد
سواران در آن ژرف دریا نوانچو کشتی درفش از برش بادبان
پر از دام هامون ز خم کمندبه هر دام درمانده گردی به بند
شده لعل گرد از دم خون و تیغچو گاه شب از عکس خورشید میغ
ز بس کاینه بد درفشان ز پیلهمی خاست آتش ز دریای نیل
سپهدار با گرز و نیزه به چنگپیاده همی تاخت هر سو به جنگ
به هر گنبدی جست پنجاه گامهمی کوفت گرز و همی گفت نام
گهی دوخت با سینه خرطوم پیلگهی ریخت خون همچون دریای نیل
چه خیل پیاده چه خیل سوارز بد خواه چندان بیفکند خوار
که مر مرگ را گشت چنگال سستشد از دست او پیش یزدان نخست
به درعش در از زخم مردان جنگبه هر حلقه در بود تیری خدنگ
شل و ناوک و تیر در مغفرشفزون زانبه موی بد بر سرش
که و دشت پر کشته بد پیش و پسچنین تا شب از رزم ناسود کس
شب تیره چون شعر بافنده گشتکبود و سیه بافت بر کوه و دشت
مراین را به زر پود در تار زدمر آن را به مشک آب آهار زد
در جنگ هر دو سپه شد فرازبه سوی سپه پهلوان گشت باز
ز خون دید هر جای جویی روانهمی هر کسی گفت با پهلوان
که فردا اگر پیشت آید متوزنخستین جز از وی ز کس کین متوز
که سالار این بیکران لشکر اوستبرین شهسواران خاور سر اوست
درفشش نهنگست و خفتان پلنگسیاه اسپ و برگستوان لعل رنگ
ز پولاد و در آژده مغفرشپرندین نشان بسته اندر سرش
نبرده درفشش برون سپاهبیاید بود هر سوی کینه خواه
برون آمد امروز تند از کمینفراوان سران زد زما بر زمین
ندیدیم جز تو چنان نیز گردبه زور تن و مردی و دستبرد
جهان پهلوان گفت کامروز جنگچو شد تیز جستمش نآمد به چنگ
چو خور تیغ رخشان ز تاری نیامکشد گردد از خون شب لعل فام
هر آنجا که فردا به چنگ آرمشبه یک دم زدن زنده نگذارمش
وز آن سو سپه با متوز دلیرسخن راندند از سپهدار چیر
که گفتند گرشاسب پیرست و سست جوان کی تواند چنان رزم جست
کنون تیز دندان تر آمد به جنگکه دندان نماندستش از بس درنگ
کجا جستی از جای و جستی ستیزچو آتش بدی تند و چون باد تیز
فکندی به هر زخم پیلی نگونبکشتی به هر حمله ده تن فزون
گرفتی دم اسپ و بفراختیبه هم با سوارش بینداختی
متوز جفا پیشه گفت این نبردهمه سخت از آن باد بودست و گرد
چو گردد شب از تیرگی نا امیدسپیده برآرد درفش سپید
من و گرز و گرشاسب و آوردگاهسرش بر سنان آورم پیش شاه