گنج

بخش ۱۳۴ - داستان قباد کاوه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۶ بیت
چو شد پهلوان بسته ره را کمرقباد آن کجا کاوه بودش پدر
به درگه چنین گفت پیش مهانکه این شه ندارد نهاد شهان
پدرم از جهان جز مر او را نخواستبه شمشیر گیتی ازو گشت راست
از اورنگ برکند ضحاک راسپرد افسرش زیر پی خاک را
ز گرشاسب ما بیش بردیم رنجبدو بیش بخشد همی شهر و گنج
شد این آگهی نزد شه آشکارنهان داشت تا بود هنگام بار
چو شد بر سران بارگاه و سرایبرآورد سر شاه دانش سرای
چنین گفت کای نامدار انجمننیوشید یکسر ز دل پند من
به یزدان پناهید تا از گزندبودتان به هر دو جهان سودمند
منازید از آن شادمانی و نازکه آرد سرانجام درد و گداز
بی اندرز هرگز مباشید کسببینید هر کار را پیش و پس
مبندید با رشک و با آز رایکه این غم فزایست و آن جانگزای
مجویید دانش ز بی دانشانکه نادان ز دانش ندارد نشان
کنید آزمون ها به دانش فزونکه هست آینه مرد را آزمون
همیشه دل از شاه دارید شادبه ویژه که دارد ره دین و داد
بنازید اگرتان نوازد به مهربترسید چون چین آرد به چهر
مگویید شه را به از بی رهیکه تان بد رسد چون رسد آگهی
اگر چند باشید از دور بازبود دست شاهان به هر سو فراز
بود گوش با چشم شه را بسیکجا گوش و چشمش بود هر کسی
چو شه دادگر باشد و ره شناسبدو داشت باید ز یزدان سپاس
نباید گواژه زدن بر فسوسنه بر یافه گفتن شدن چاپلوس
چنان خوش نباید بدن کت خورندچنان ترش نه نیز کت ننگرند
ز زخم سنان بیش زخم زبانکه این تن کند خسته و آن روان
چو دستور شد دل خرد همچو شاهزبان چون سپهبد سخن چون سپاه
سپهدار دارد سپه را به جایکز اندازه ننهد کسی پیش پای
بنا گفته بر چون کسی غم خورداز آن به که بر گفته کیفر برد
سه چیز آورد پادشاهی به شورکزآن هر سه شه را بود بخت شور
یکی با زنان رام بودن به همدوم زفت کاری سیوم دان ستم
شه نیک با کامرانی بودچو بد گشت کم زندگانی بود
سزا پادشاهی مر آنرا سزاستکه او بر هوای دلش پادشاست
ز گیتی بی آهو نیابی کسیاگرچند دارد هنرها بسی
شه آن به که باشد بزرگ از گهرخرد دارد و داد و فرهنگ و فر
به آکندن گنج نکند ستمنخواهد که خسبد ازو کس دژم
ز هر بد به دادار جوید پناهبه انداز هر کس دهد پایگاه
نماند به تیغ و به تدبیر و گنجکه آید ز دشمن به کشورش رنج
مرا این همه هست و پاکی تندگر تا شهم بد نیاید ز من
نه رنج کسی یافه بگذاشتمنه بر بی گنه رنج بگماشتم
جهانبان دهد پادشاهی و تختنگردد کسی جز بدو نیکبخت
جز ایزد ندادستم این تاج کسسپاس از جهان بر من او راست بس
سزد پس که بدگوی چیزی کندبه بد گفتن من دلیری کند
پس آن گه ابا خشم گفت ای قبادبد مردمان از چه گویی به یاد
مگر رشک مغزت بکاهد همیزبانت سرت را نخواهد همی
ز گرشاسب وز کاوه رانی سخنگله هر چه کردی شنیدم ز بن
همه روم تا خاور و هند و چینزبون گشت گرشاسب را روز کین
جهان خیره ماند ز برزش همیبه گردون کشد پیل گرزش همی
سته دیو و پیل از خم خام اوستژیان شیر و تند اژدها رام اوست
کجا نیزه زد در صف کارزارپسین مرد باشد چو پیشین فکار
به هند ار فرو کوبد از گرز بومز بس زور او لرزه گیرد به روم
چو من هم ز جمشید دارد نژادتو چون کاوه دانیش گشته به باد
پدرت از سپاهان بد آهنگرینه زیبا بزرگی نه والاسری
چو بگزید ما را نکونام شدبه کف درش پتک گران جام شد
از آهنگری رست و سالار گشتپس از کلبه داری سپهدار گشت
بد آن گاه در کلبه با دود و دمکنونست در بزم با ما به هم
بدادیمش اهواز و ده باره شهرهمی زین فزونتر ز ما یافت بهر
اگر برد رنج آمدش گنج برتو نیز آیدت آرزو رنج بر
ز بهر همه کس بود شهریارنه از بهر یک تن که باشدش یار
دگر تا تویی یافه زینسان مگویبه دشتی که گمراه گردی مپوی
مجوی آنچت آرد سرانجام بیممکش پای از اندازه بیش از گلیم
مینداز سنگ گران از برتکه چون بازگردد فتد بر سرت
گر آزرم بابت نبودی ز بنچو از رفتگان بودی از تو سخن
همان کردمی با تو از راه دادکه در چین نریمان به دیگر قباد
سخن هر چه گفتم به دانش ببیننگاری کن این را و دل را نگین
شد از بیم شه زرد و ارزان قبادبه زاری و پوزش زبان برگشاد
بسی گشت در خاک زنهار خواهببخشید خون و ببخشود شاه
خبر یافت کاوه پسر را بخواندفراوان بر او خشم و خواری براند
به خون کرد با خنجر آهنگ اورهاندند خویشانش از چنگ او
فرستاد کس شاه کشور نوازبه یک جایشان آشتی داد باز
وزآن سو جهان پهلوان شادکامهمی زیست خرم به دیدار سام
همی گفت کاو چون گرد زور و برزز من به بود گاه شمشیر و گرز
به یک سال از آن شادی و فرهینشد دستش از جام روزی تهی
نوندی سر سال نو کرد راستخراج خداوند کابل بخواست
شه کابلی گفت کاین نیست دادشهنشه به بیداد فرمان نداد
تو خواهی و خواهد خداوند تاجبه سالی دوباره نباشد خراج
بر این آرزو پهلوان سترگفرستاد نامه به شاه بزرگ
خراج همه کابل و بوم اویبدو داد یکسر شه نامجوی
جهان پهلوان از پی نام راببخشید باز آن همه شام را
ز گیتی همه سیستان ساخت جایبه رفتن نزد چند گه نرد رای
جهان سرگذشت نو از هر کسیچنین گونه گون یاد دارد بسی
جهان خانه دیو بد پیکرستسرایی پرآشوب و درد سرست
یکی گور دانیست بر راه روکه گوری فزون نیست هر گاه نو
بیابانش لهوست و ریگش نیازسمومش هوای دل و غول آز
دهی شد که باشد برو رهگذار درون هست و بیرون شدن نیست چار
دهندست و آنچ او دهد بیش و کمستاند همان باز با جان به هم
به دانندگان همچو زندان زشتبر آن کس که نادان و بی دین بهشت
برش این یکی دان که دانش سرایبرد زو همی توشه آن سرای
وی ار ناگهانت بخواهد ربودتو زو بهره خویش بردار زود