بخش ۱۲۰ - آگه شدن فغفور از کشتن پسر
وز آن روی چون گشت خاقان تباهشد این آگهی نزد فغفور شاه
فکند افسر از سر به سوک پسربه زیر آمد از تخت بر خاک سر
همی خورد یک هفته بر سوک دردپس آن گه بر آراست کار نبرد
سپهبد بدش سرکشی یل فکنقلا نام آن گرد لشکر شکن
سواری که در چینش همتا نبودبه زور و دلش کوه و دریا نبود
بدادش صد و سی هزار از سرانتکینان لشکرش و نام آوران
به جرماس پور برادرش زودنوندی بر افکند چون باد و دود
که آمد سپهدار جنگی قلابه دریای کوشش نهنگ بلا
فرستادمش تا بود یاورتگه جنگ تنها بس او لشکرت
تو با او به پیکار ایرانیانببند از پی کین خاقان میان
بدین رزم اگرت آید از بخت راستیکی نیمه از چین به شاهی تراست
قلا رفت و هم یار جرماس شدبه هم خشمشان زهر و الماس شد
دو ره صد هزار از سران سترگکشیدند در هم سپاهی بزرگ
به شهر کجا پیش رفتند بازخبر یافت گرشاسب ز آن رزم ساز
نریمان و زاول گره را به جنگفرستاد و کرد او همان جا درنگ
به مرز کجا نزد یک روزه راهرسیدند یک جای هر دو سپاه
برابر کشیدند صف نبردبر آمد ز جنگ آوران دار و برد
دل کوس کین تندر آواز شدسر تیغ با برق انباز شد
زمین را دل از تاختن گشت چاکبیاکند کام نهنگان به خاک
ز درع نبرد و ز گرد کمینزمین گشت گردون و گردون زمین
ز برگستوان دار پیلان مستهمه دشت بُد کوه پولاد بست
همی تیغ خندید بر خود و ترگبر آنسان که خندد بر امید مرگ
ز دریا به دریا شد از جنگ جوشز کشور به کشور رسیده خروش
ز زخم یلان تیغ کین سردروسپاه یلان را سنان پیشرو
سواران به گرداب خون اندرونگوان غرقه گه راست گه سرنگون
ز جنبش زمین پاک ریزان شدهچو مستان که افتان و خیزان شده
بمانده دل شیر گردون دو نیمچو روبه شده شیر هامون ز بیم
گرفته سوی چرخ جان ها گذارز خنجر دمان خون چو ز آتش بخار
سه روز اینچنین بود پیکار سختنگشت از دلیران یکی چیر بخت
چهارم چو شد کار پیکار دیرسر آمد سران را سر از جنگ سیر
نریمان زد اندر میان دو صفبه کف گرز و از خشم پاشنده کف
بر انگیخت تند ابرش زودرسهمی زد چپ و راست وز پیش و پس
به هم زخم برگاشت با اسپ مردبه هر حمله انباشت گردون به گرد
ز ترگ سواران و از مغز پیلهمی رفت آواز گرزش دو میل
زره پوش در صف شدی رزم کوش برون آمدی باز مصقول پوش
کفش چون کف میفشاران شدهچکان خون از او همچو باران شده
قلا دید در لشکر افتاده نوفاز آن زخم و آن حمله صف شکوف
بر افراخت از قلب یال یلیبرون زد چمان چرمه جزغلی
به دستش یکی برق کردار تیغچو الماس بارنده بیجاده میغ
خروشید کای مرد جنگی بایستکه از جنگ برگشتنت روی نیست
سرآمد جهانت به سیری ببین که روزت همین است روی زمین
چه نازی بدین اسپ و این خود و ترگکت این تخت خونست و آن تاج مرگ
نهنگی گهربار دارم به کفکه گیتی چو آتش بسوزد ز تف
دمش زهر تیزست و الماس چنگخورش خون و دریاش میدان جنگ
هم اکنون نگون زاسپ زیر آردتبه یک دم ز تن جان بیوباردت
نریمان بخندید و گفت از گزافچه شوری هنر باید اینجا نه لاف
نترسم من از کبک یافه درایکه اشتر نترسد ز بانگ درای
هم اکنون ز مغز تو ای نیم تورکنم کرکسان را بدین دشت سور
ترا گر نهنگیست در جنگ چیراز آن به عقابیست با من دلیر
عقابی که تا او شدست آشکاربچه مرگ دارد روان ها شکار
هوا رزمگه کوهش این ابر شستدرختش کمان آشیان ترکشست
هم اکنون ز زینت آورد زیر گلبه چنگال مغزت به منقار دل
بگفت این و ابرش به خشم و ستیزبه گردش در انداخت چون چرخ تیز
دو خم کمان نون و زه دال کردخدنگش عقاب سبکبال کرد
به تیری که پیکان او بید برگفرو دوخت بر تارک ترک ترگ
به خاک اندر از زین نگون شد قلاببارید بر جانش ابر بلا
بشد تا مگر نام گیرد به جنگبشد جانش و نام نآمد به چنگ
دل و پشت ترکان شکست از نهیبگریزان گرفتند بالا و شیب
پس اندر دلیران ایران به کینگشادند بر خیل ترکان کمین
فکندند چندان گروه ها گروهکه از کشته شد پشته هر سو چو کوه
گرفتار آمد ده و شش هزارسلیح و ستوران گذشت از شمار
همه دشت بد ریخته خواستهز کشته جهان گند بر خاسته
سوی بیشه جرماس تنها برفتهمی تاخت تند اسپ چون باد تفت
درختیش پیش آمد اندر گریزبرون داشته زو یکی شاخ تیز
بر افتاد حلقش بر آن شاخ سختبرفت اسپ و او کشته شد بر درخت
سپاهش نبود از وی آگاه کسکه هرکس غم خویش دانست بس
هر آن گه بیآمد زمانه فرازنگردد به مردی و اندیشه باز
کرا چشم دل خفت و بختش غنوداگر چشم سر باز دارد چه سود
نریمان چو پردخت از آن رزمگاهبه گرد کجا خیمه زد با سپاه
بد اندر کجا نامور مهترینگهبان آن مرز نیک اختری
چو بر چینیان دید کآمد شکنمهان هر چه بودند کرد انجمن
دژم گفت هر کاو سر انجام کارنبیند بپیچاندش روزگار
سپاهی چنین رزم ساز ایدرستز پس بیست چندین دگر لشکرست
به خاقان و جرماس و جنگی قلانگر کاین سپهبد چه کرد از بلا
به هر شهر کش جنگ و پیکار بودشد آن شهر با خاک هموار زود
ستیز آوری کار اهریمن استستیزه به پرخاش آبستن است
همان به که زنهار خواهیم از اویبدان تا نباشد ز ما کینه جوی
چنین گفت هرکس که فغفور چیننباید که دارد دل از ما به کین
فغستان خاقان و گنج ایدرستبدان گر رهیم این سخن در خوراست
چو مهتر به هم رایشان دید راستسزای نریمان بسی هدیه خواست
شدش پیش با خیل مه زادگانتن خویش کرد از فرستادگان
پرستش کنان آفرین کرد و گفتکه بادت به مهر اختر نیک جفت
همی مهتر شهر گوید که منترا بنده ام واین بزرگ انجمن
شدست آن که فرزند شاه کجاستتو کشتی پدر او ندانم کجاست
درستست دیگر به نزدت خبرکه فغفور شه راست این بوم و بر
ازو باز پرداز و از چین نخستپس آنگه تن و جان ما پیش تست
به پیمان که ایمن بود بت پرستبه بتخانه ها کس نیازند دست
سپهدار گفت ایستادم بر اینمرا با شما نیست پیکار و کین
نیارم فغستان خاقان به رنجسپارید هرچ ایدرش هست گنج
سوی شهر بسته مدارید راهکه تا هر چه خواهد بخرد سپاه
براین دست بگرفت و خطش بدادبیاراست آن شهر یکسر به داد
یکی گرد گرد سپه برفکندخروشید هر سو به بانگ بلند
که با شهر کس را به بد کار نیستچو باشد مکافاش جز دار نیست
همه گنج خاقان که بد در نهانبر آورد بیش از بهای جهان
به پشت هیونان بختی هزارهمی هفته ای رخت بردند و بار
پراکنده بتخانه گونه گونبدان شهر در بود سیصد فزون
همه چون بهشت نو آراستهبه گوهر در و بام پیراسته