بخش ۱۱۹ - جنگ نریمان با پسر فغفور چین
نریمان سپاه از ره آورد بودهمان گاه خواندش سپهدار زود
یل زاولی ده هزار از شمارگزین کرد وز ایرانیان شش هزار
بدو داد و کارش همه کرد راستبدو گفت کاین رزم دیگر تراست
نریمان یل رفت و لشکر کشیدبرابر چو نزدیک خاقان رسید
بزد خیمه و صد سوار از سرانگزین کرد کین جوی و کند آوران
به رسم طلایه برفت از سپاههمی کرد مر چینیان را نگاه
سواری هزار از دلیران چینطلایه بدند اندر آن دشت کین
به هم باز خوردند و رزمی بخاستکه گیتی به زیر و زبر گشت خواست
همه درع گردان شد از ریز خونچه بر چشمه نو حله لاله گون
نریمان میان بست مر جنگ راعنان داده مه نعل شبرنگ را
گرفت از دلیران یکی را کمربرآورد و زد بر سواری دگر
بکشت آن دو را و دگر ره به کیندو تن را گریبان گرفت از کمین
به هم بر سر و گردن هر دو گردهمی کوفت تا مغزشان کرد خرد
همی تاخت زینسان چو غرنده میغنه بایست گرزش نه خشت و نه تیغ
به چشم مه اندر همی گرد زدز زین مرد بربود و بر مرد زد
گریبان سی مرد زینسان به مشتگرفت و چهل تن بدان سی بکشت
بماندند بیچاره ترکان ز کارندیدیم گفتند از ینسان سوار
چو زینسان کشد مرد جنگی به مردچه آرد به شمشیر و گرز نبرد
یکی نیمه شد کشته بی تیغ تیزنهادند دیگر سراندر گریز
خبر یافت خاقان سبک بر نشستدژم شد چو دید از طلایه شکست
همه گیتی از خون در آغاز بوداگر کوه اگر دشت اگر غار بود
ندید از بنه رزم را رای و رویکه بنهفت شب روی گیتی به موی
نریمان ز سوی دگر باز گشتببودند تا تیره شب در گذشت
چو گشت آینه رنگ روی سپهردر او مهر رخشنده بنمود چهر
گرفتند هر دو سپه تاختنکمین کردن و صف کین ساختن
ز منجوق و از گونه گونه درفششد آذین زده روی چرخ بنفش
به ابر اندر از کوس فریاد خاستز هر سو چکاچاک پولاد خاست
همه آسمان گرد لشکر گرفتهمه دشت خنجیر و خنجر گرفت
ز خون عیبه ها لاله کردار شدسنان ارغوان تیغ گلنار شد
به هر گوشه بد گنبدی خاستههوا را به گلشن بیاراسته
همه گنبد از گرد گردنکشانگلش قطره ی خنجر سر فشان
ز بس ترگ پاشیده هامون به چهردرفشان چو در شب ستاره سپهر
زده کله بر کشته کرکس در ابرطمع کرده روبه به مغز هژبر
ز که دیدبان دیده بگماشتهبه هامون یلان نعره برداشته
بدینگونه تا شب نیامد فرازنچیدند کس دامن رزم باز
چو آن آتشین گوی را تیره شبفرو خورد چو هندی بوالعجب
دو لشکر ز جنگ آرمیدند و جوشطلایه همی داشت هر گوشه گوش
تن خسته بستند و شستند پاکنهفتند مر کشته را زیر خاک
سته بود دشمن ز جنگ و ستیزگرفتند هم در دل شب گریز
نیارست بودن در آن دشت کسنشستند یک روزه ره باز پس
بر آن مرز شهری دلارام بودکه آن شهر را خامجو نام بود
در شهر لشکر بیاراستندز هر گوشه دیگر سپه خواستند
چو زد آتش از کوره سبز تابشد آن تازه گلهای گردون گلاب
طلایه رسانید زود آگهیکه از چینیان گشت گیتی تهی
ز چندان سپه نیست بر جای کسمگر خیمه ای چند بر پای و بس
خروش از دلیران ایران بخاستپس گردشان برگرفتند راست
به روز دگر ناگهان گرمگاهرسیدند در لشکر کینه خواه
طلایه نخستین به هم برزدندپس آن گه بر انبوه لشکر زدند
چنان سخت شد جنگ هر دو گروهکه در لرزه افتاد از آن دشت و کوه
جهان شد ز صندوق پیلان جنگپر از آتش انداز و تیر خدنگ
همی زهر زخم پرند آورانبرآمیخت با مغز کند آوران
شد از تف خنجر دل خاره مومز زهر سنان باد گیتی سموم
فروهشت دامن ز خورشید گردبلا بر نوشت آستین نبرد
در ایران بد آشوب و در روم جوشبه چین خاست گرد و به خاور خروش
چو دریای خون شد سپهر بریندرو کوه کشتی و لنگر زمین
تو گفتی شبست از سیاهی زمانسنان ها ستارست گرد آسمان
نریمان برون تاخت از صف سمندبه یکدست تیغ و به دیگر کمند
چو دیوی که گردد ز دوزخ رهابدین دستش آتش بدان اژدها
چپ و راست هامون نوشتن گرفتبه گرد همآورد گشتن گرفت
سر تیغش از دل دم آشام شدکمندش بر اندامها دام شد
گهی کشت یک یک از اندازه بیشگهی خیل خیل اندر افکند پیش
ز کشته همه دشت پر پشته کردیلان را ز بس زخم سر گشته کرد
بدانست خاقان که یک یک به جنگندارند در رزم با او درنگ
دو صد تن گزید از دلیران چینبه یک سوی لشکر شد اندر کمین
سواری بفرمود تا جنگجویشدش پیش و بنداخت خشتی بروی
پس از وی گریزان سر اندر کشیدبیآمد چو نزد کمینگه رسید
همان گاه خاقان کمین بر گشادسپه زی نریمان به کین سرنهاد
ز گردش چو دیوار پولاد بستگرفتند و بروی گشادند دست
ببارید چندان برو گرز و تیغکه در سال باران نبارد ز میغ
نترسید و خنجر برآهخت گردبه خاقان نخست از همه حمله برد
تنش را به یک زخم ماند از کمینیکی نیمه بر زین یکی بر زمین
از آن پس تن افکند بر دیگرانهمی زد به تیغ و به گرز گران
همه دشت از ایشان سرافکند و دستبه یک بار بر قلبشان بر شکست
دلیران ایران پس گرد چیرهمی حمله کردند غران چو شیر
سر کشته خاقان ز پیش سپاهببردند بر نیزه تا قلبگاه
به ترکان غریو اندر افتاد پاکفکندند یکسر تن از زین به خاک
کلاه و کمرها بینداختندخروشیدن و مویه بر ساختند
فکندند منجوق و کوس نبردگریزان برفتند پر خون و گرد
دو بهره شده کشته و دستگیردگر خسته ی خنجر و گرز و تیر
در شهر بستند یک باره تنگز دروازه بردند بر باره جنگ
ز پیرامن شهر صف زد سپاهنهادند هر سو یکی رزمگاه
ببد باره پر دایره سر به سرز بس جوشن و گونه گون سپر
بپوشید باران سنگ آفتابز پیکان فرو ریخت پر عقاب
چنان نوک ناوک همی مغز دوختکه بر سر همی ترگ ازو برفروخت
ز پولاد بد پنجه ها بی شمارکمندی ز هر پنجه در استوار
کجا باره ز انبه بپرداختندخم پنجه در باره انداختند
به دو مرد جنگی به دیوار برهمی تاخت چون غنده بر تار بر
نریمان سپر زود بر سر گرفتبر در شد و گرز کین برگرفت
همی کوفت تا در همه پاره شدتن افکند در شهر و بر باره شد
بپرداخت دیوار از انبوه مردفرو زد به باره درفش نبرد
نهادند لشکر به تاراج سرهمه شهر کردند زیر و زبر
بکشتند چندان از آن جایگاهز کشته بد از بوم بر بام راه
همه کاخ و بتخانه ها گشت پستشکسته بت و سرنگون بت پرست
به هر کس یکی گنج آراستهرسید از بت و گونه گون خواسته
چو بردند پاک آنچه بایسته بودزدند آتش اندر همه شهر زود
به هر کاخی اندر هوا باد تفتشراعی زد از دیبه زر بفت
جهان پاک از آتش چنان بر فروختکه زیر زمین گاو و ماهی بسوخت
بر آمد ز هامون به چرخ بنفشدرفشنده هر سو درفشان درفش
چو باغی شد آن شهر پر نو سمنعقیقین درختان و سیمین چمن
به زیرش زر و پوش سوسن نشان زبر ابری از مشک بسد فشان
چو جوشنده دریایی از سندروسبخارش همه زیره آبنوس
تو گفتی زمین زر گدازد همیهوا زرد بیرم طرازد همی
چو از شهر جز خاک چیزی نماندنریمان دگر روز لشکر براند
به یک روزه ره بر فرو آرمیدببد تا جهان پهلوان در رسید