گنج

بخش ۱۱۷ - رفتن نریمان به توران و دیدن شگفتی‌ها

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۰ بیت
چو شد هفته‌ای شهری آمدش پیش کهی نزدش از مه بلندیش بیش
همه که دل خاره سنگین ز آببسان گیا رسته زو زر ناب
از آن شهریان هر که زآن زر برد جز اندک نبردند از آن زر خرد
چو بسیار بردندی اندر زمانبمردندی و جمله دودمان
همه شهر درویش بودند سختگیا بودشان پوشش و فرش و رخت
ندید اندر ایشان ازین سود و رفت برآمد به کوهی شتابنده تفت
بدو گفت رهبر که گر زین سپاهکند بانگ یک تن درین تنگ راه
ز باران چنان سیل از افراز و شیب بخیزد که از عمق باشد نهیب
همیدون چنین است کوهی دگر که آهن چو ساییش بر سنگ بر
همه این جهان پر ز باران شود هوا دیده سوکواران شود
کسی کاو بدآن کوه پوید سوار گرد در نمد نعل اسپ استوار
وگرنه ز باران یکی سیل سختبخیزد که از بن برآرد درخت
بر آنسوی که تنگ کوهیست نیز دو میل اندرو رستنی نیست چیز
در آن تنگ هر کس که دارد خروش گرد سنگباران ز هر جای جوش
چنین گوید آن کاو ز دانا گروه که دیوان همی افکنندش ز کوه
سپهدار خاموش ازو برگذشتدگر پیشش آمد یکی پهن دشت
درو چشمه آب چون خون به رنگ بر چشمه کرده گوزنی ز سنگ
در آن بوم و بر هر گوزنی که درد برو چیره گشتی، بماندی ز خورد
دوان تاختی پیش او چون نوندتن خویش سودی در او بار چند
چو روزش بدی مانده گشتی درست چو مرگی بدی گشتی افتاده سست
دگر دید شهری نو آیین به راهکهی نزد او سرش بر اوج ماه
همه سینه کوه بید و خدنگیکی بیشه گردش زریر و زرنگ
سر تیغ آن که همه خاک بودگیاه و گلش پاک تریاک بود
کسی کآن گیا با می خوشگوار بخوردی نکردی برو زهر کار
شهش داشت آن را نگهبان بسینماندی که بی هدیه بردی کسی
چو بشنید کآمد نریمان گردشد و هدیه بیکران پیش برد
ز تریاک و از گونه‌ گونه گهر ز زربفت چینی و از سیم و زر
سپهبد به جاهش بسی برفزودفرود آمد آنجا و یک هفته بود
بدان شهر گلزار بسیار بود یکی چشمه به میان گلزار بود
به پهنا فزون از دو میدان زمینهمه آب آن چشمه چون انگبین
چو خورشید گیتی بیاراستی یکی بانگ ازآن چشمه برخاستی
همه سنگش از زیر هم در شتاب دویدی ستادی برافراز آب
چوکردی نهان خور فروغ از جهان همان سنگ‌ها بازگشتی نهان
از آن چند برد از پی آزمونسپه راند یک هفته دیگر فزون
یکی بیشه و خوش چراگاه بودهمه بیشه پرنده روباه بود
چو مرغان به پرواز در هر کنار چه‌بر شخ و هامون چه‌بر کوهسار
به هر درد پرش بدی سود و بال ولیکن بدی شوم بانگش به فال
بی‌اندازه زان روبهان سر بریدوز آن جا بشد نزد شهری رسید
بدان شهر بد ژرف چاهی مغاک درو چشمه آب چون سیم پاک
بدان چشمه در هر که یک تنگ بار درافکندی از یک رطل تا هزار
چو کوه آبش از موج بفراختیز پس باز بر خشکی انداختی
به خون و به دزدی چو آن مردمان شدندی به دل بر کسی بدگمان
ببستی شه او را سبک دست و پای در آن چشمه انداختی هم به جای
شدی گر گنهکار بودی تباهفتادی برون گر بدی بی‌گناه
دگر دید دشتی همه کند منددر آن دشت سهمن درختی بلند
تنش سبز و شاخش همه چون زریر به زیرش یکی چشمه آبی چو قیر
چو پیچان رسن برگ‌های درازفروهشته زو تا به هامون فراز
زنخچیر هرچ اندر آن دشت و کوه به بیماری اندر بماندی ستوه
دویدی بشستی در آن چشمه تن ز پیش درخت آمدی چون شمن
خروشان پرستیدن آراستینشستی گهی گاه برخاستی
درست ار شدی در زمان باز جای و گر نه بمردی فتادی به جای
ز نخچیر کز گرد او مرده بوددو پرتاب ره چرم گسترده بود
نه بر بیخ و شاخش نه بر برگ و بارنکردی ز بن آتش تیزکار
همه دشت با شیر و گرگ و پلنگبد از گرد او غرم و آهوی و رنگ
نه با آهوان یوز را بد ستیزنه از شیر مر غُرم را بد گریز
به شهری دگر نزد رودی رسید به هر سوش مردم پراکنده دید
میان غلیژن زبر وز فرودهمه پشم جستند از آن ژرف رود
کز آن هر که دارد چو زابر بلند برو آتش افتد نیابد گزند
همه بنده‌وار آمدندش ز پیشببردند از آن پشم از اندازه بیش
همان جایگه دید مردی دورنگسپید و سیه تنش همچون پلنگ
سه چشمش یکی بر فراز و دو زیر به‌ دندان چو خوکان به‌ ناخن چو شیر
ز گردش رده مردمان بی‌شمار بسی کژدم زنده از پیش و مار
همی خورد از آن کش گزندی نبود وزآن هر چه او را بزد مرد زود
سبک زآن پلنگینه دیو نژندبه خنجر سر و دست بیرون فکند
به جای دگر دید دو بیشه تنگازاین‌ سو طبر‌خون و زآن سوخدنگ
بر هر دو بیشه یکی برز کوهبرآن کوه کپی فراوان گروه
به گردش بسی چشمه نفت و قیر فرازش چو دریا یکی آبگیر
به دشت اندرون شهری آراستهچو گنجی پراکنده از خواسته
همه مردمش را فزون از شماراز آن کپیان برده و پیشکار
ز زیور همه غرق در سیم و زر بسا کی ز گل برنهاده به سر
به بازار چون بنده فرزند نیزدر آن شهر بفروختندی به چیز
هم اندر زمان کس بر شاه کردز کاری که بایستش آگاه کرد
نبد شاه را ز اختر نیک بهر به پیکارش آورد لشکر ز شهر
نریمان بیاورد لشکر به جنگزمانه بدان پادشا کرد تنگ
به کم یک زمان زان سپاه بزرگ بد افکنده بسیار گرد سترگ
گرفتندش و لشکر آواره گشتهمه شهر با خاک همواره گشت
ز تاراج آن شهر وز گنج شاهتوانگر ببودند یکسر سپاه
بدین سان دو ماه اندر آن مرز شاد همی گشت و بسیار درها گشاد
بسی شهر و بتخانه تاراج کردبسی شاه را بی‌سر و تاج کرد
بسی مرد گردافکن پهلوانکه از گرز بشکستشان پهلوان