گنج

بخش ۱۱۶ - پند دادن گرشاسب نریمان را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۵ بیت
بدو گفت پیش از شدن هوش دار نگر تا چه گویم به دل گوش دار
جوان را اگر چه سخن سودمندز پیران نکوتر پذیرند پند
تو لشکر نبردی دگر زی نبردندیدی ز گیتی بسی گرم و سرد
نهاد سپه بردن و تاختنبیآموز با صف کین ساختن
چو خواهی سپه را سوی رزم بردمکن پیشرو جز دلیران گرد
سپه پیش دار و بنه باز پسز گرد بنه گرد بسیار کس
چنان تاختن بر که اسپان ز کارنباشند سست ار بود کارزار
به دشواری اندر مرو با سپاهنه بی‌رهنمونان به نادیده راه
همان دیده‌بان دار بر تیغ کوهبه هامون طلایه گروها گروه
چو پیدا شود کینه خواهی بزرگ که باشد قوی با سپاهی بزرگ
به هر گوشه کارآگهان برگمارنهانش همی جوی با آشکار
ز نخچیر و از می به پرهیز باش به‌شب دیر خسب و به‌گه خیز باش
چو لشکرگه آید برابر فرازشبیخون نگه دار و لشکر بساز
بگرد سپه سربه‌سر کنده کنطلایه ز هر سو پراکنده کن
هم از کنده و چاه پوشیده سربپرهیز و آسان شبیخون مبر
به نوبت ز جاندار وز پاسبانکسان دار هم گرد و هم مهربان
سپه پاک با ترگ و خفتان کین شب و روز میدار و اسپان به زین
بدان گه که آراست خواهی مصاف منی بفکن از سر گه نام و لاف
بداد و دهش دل بیارای و رایپذیرش کن از نیکوی با خدای
به دشت گل و خار و کند آب و چاه مکن رزم کافتد به سختی سپاه
همیدون میآرای از آن سو نبردکه در دیده باد آورد خاک و گرد
وز آن روی کز تیغ کوه آفتابدو چشم ترا تیره دارد ز تاب
به جایی گزین رزمگاه استواربه آب و علف راه نزدیک وخوار
ز پس دار در استواری بنهبرش لشکری رزم را یک تنه
پیاده به پیش آر صف ساختهسپر در سپر تیغ و خشت آخته
پس هر سپر هم پی بدگمانخدنگ افکنی در کمین با کمان
چنان کن که هرنیزه ور روز جنگ سپردار باشد کمانی به چنگ
به نیزه درون ره چنان ساختهکزو ناوکی گردد انداخته
به هر ده دلاور یک آتش فکن نهاده به پیکار و کین جان و تن
سوارانشان در قفا صف زدهپس پشتشان زنده پیلان رده
صفی ‌راست بر راه و صفی‌ به‌ خم صفی چارسو درکشیده به هم
پیاده چو دیوار بر پای پیش سواران درآمد شد از جای خویش
گروهی به کوشش میان بسته تنگ گروهی در آسایش از بهر جنگ
پس پشت لشکر سری با سپاهکمین را ز هر گوشه بربسته راه
گشاده ره پیل تا در شکستاز ایشان نگردد سپه پای خوست
پر انبوه صندوق پیل نبردز چرخی و از آتش انداز مرد
سران را سزا جای دیدار کن درفش از چپ و راست بسیار کن
فراوان ز گردان گردنفرازز بهر پسین حمله را دار باز
نخستین تن از دشمنت دار گوش پس آن‌گاه بر زخم دشمن بکوش
به گردون روان قلعه‌ها کن بلندبر آنسان کز آتش نیاید گزند
همه برج آن قلعه بالا و زیرپر از گونه‌گون رزم ساز دلیر
ز هر یک چنان ساخته بانگ تیز کزاو پیل و اسپ اوفتد در گریز
چنان ساز قلبت که از چپ و راست رسد زود یاور چو فریاد خاست
ممان کآرد از قلب کس پیش پای مگر قلب دشمن بجنبد ز جای
چو داری پیاده سپه یکسرهبود جای پیکار کوه و دره
سوی رزم باید شدن همگروهگرفتن سر تیغ و پایان کوه
وگر دشت ساده بود رزمگاهبه هم حلقه باید که بندد سپاه
وگر خیل دشمن پیاده بودصف رزم بر دشت ساده بود
سوارانت را بر یکی جا بدارکه تا مانده گردند ایشان ز کار
چو بر جنگ پیلانت باشد شتاببه هامون برافکن پراکنده آب
که تا پیل گردد هراسیده دلنیارد نهادن پی از بوی گل
چو آید گه حمله کت بسپردرهش باز ده زود تا بگذرد
به پیکان الماس چشمش بدوزدگر تخت و صندوقش ازبر بسوز
همه تیر بر پای و ناخن زنشمراو را فکن گرز بر گردنش
وگر خیل بدخواه از آن تو بیش توجایی گزین تنگ بر گرد خویش
مجوی از دو سو رزم کآید گزند ز یک روی بگشای و دیگر ببند
بسازی دگر جوی هر روز کین کمین نه نهان و همی بین کمین
سپاه ترا دل ده اندر نبردهمی گرد هر جای با دار و برد
کسی گر به پیکار نام آوردسر جنگجویی به دام آورد
مر او را به نیکی و خلعت رسانکه تا زور گیرند دیگر کسان
به جنگ آنکه سست آید از آزمون ورا نام بفکن ز دیوان برون
ز دشمن چو بینی سواری دلیر میان دو صف بر یلان تو چیر
سواران جنگی بر او بر گمارستوه آورش هر سوی از کارزار
ز بدخواه در آشتی ساختنبترس از شبیخون و از تاختن
نگه کن کمینش به گاه ستیزهم از بازگشتنش گاه گریز
از او تا نپردازی اندر شکست سپه را مده سوی تاراج دست
چوبینی که دشمن زپس رخت‌ و ساز همی اندک اندک فرستند باز
گر از درد باشند بیمار و سست گر از خستگی‌ها به تن نادرست
وگر کم بود کس که جنگی بودوگر از علف راه تنگی بود 
ور از رزمگه کاهل آیند پیشبود حمله‌هاشان نه بر جای خویش
بدین وقت‌ها رای آویختنفزون کن که خواهند بگریختن
چو زنهار خواهند زنهار ده که زنهار دادن به پیکار به
چنانشان مگردان ز بیچارگی که جان را بکوشند یکبارگی
ز بن بر گریزندگان ره مگیر مریز از کسی خون که باشد گزیر
چو نتوان گرفتن گریبان جنگ سوی دامن آشتی یاز چنگ
به هر کار در زور کردن مشور که چاره بسی جای بهتر ز زور
چو ثابت نباشد به جنگ و ستیز از آن به نباشد که گیری گریز
به جنگ ارچه رفتن ز بهروزی است گریز به هنگام پیروزی است
چو گویند کز جنگ برگاشت پشت از آن به که گویند دشمنش کشت
بدم گریزندگان شب مپوی چو دشمن شد آواره بیشش مجوی
وگر کار کوشش بباشد دراز نگردد همی دشمن از جنگ باز
ممان کز علف هیچ یابند بهرنهان آبخورشان بیاکن به زهر
فکن تخم بد در چراگاهشانخسک ریز و چه ساز در راهشان
همه یاد دار آنچت آموختمکه من کین بدین چاره‌ها توختم
بدو پاک بسپرد زاول سپاهنریمان به شبگیر برداشت راه