بخش ۱۰۹ - پادشاهی فریدون و نامه فرستادن گرشاسب
زدی دست و اندر تک باد پایچناری به یک ره بکندی ز جای
چو بنهادی از کینه بر چرخ تیربه پیکان در آوردی از چرخ تیر
یکی گو گه زور صد مرده بودسر چرخ در چنبر آورده بود
همان سال ضحاک را روزگاردژم گشت و شد سال عمرش هزار
بیآمد فریدون به شاهنشهیوز آن مارفش کرد گیتی تهی
سرش را به گرز کییی کوفت خردببستش، به کوه دماوند برد
چو در برج شاهین شد از خوشه مهرنشست او به شاهی سرِ ماه مهر
بر آرایش مهرگان جشن ساختبه شاهی سر از چرخ مه برفراخت
بدین جشن وی آتش آراستستهم آیین این جشن از او خاستست
نشستنگه آمل گزید از جهانبه هر کشور انگیخت کارآگهان
فرستاد مر کاوه را کینه خواهبه خاور زمین با درفش و سپاه
که راند بدان مرز فرمان اودل هرکس آرد به پیمان او
دگر نامه ای ساخت زی سیستانبه نزد سپهدار گیتی ستان
نخست از سخن یاد دادار کردکه از نیست هست او پدیدار کرد
بدو پایدارست هر دو جهانز دیدار او نیست چیزی نهان
تن و جان و روز و شب و چیز و جایزمین اختر و چرخ و هر دو سرای
چو کن گفته شد بود بی چه و چونهنوزش نپیوسته با کاف نون
بدین جانور خیل چندین هزاررساند همی روزی از روزگار
نه از دادن روزی آیدش رنجنه هرچند بدهد بکاهدش گنج
دگر گفت کاین نامه دلفروزفرستاده آمد به هرمزد روز
ز فرخ فریدون شه کامکارگزین کیان بنده کردگار
به گرشاسب کین جوی کشورگشایجهان پهلوان گرد زاول خدای
یل اژدهاکش به گرز و به تیرسوار هژبرافکن گردگیر
گزارنده خنجر سرفشانفشاننده خون گردنکشان
ستاننده تاج هنگام رزمنشاننده شاه بر گاه بزم
ز گام سمندش سته رود نیلبه دام کمندش سر زنده پیل
بدان ای دلاور یل پهلوانکه بادی همه ساله پشت گوان
ترا مژده بادا که چرخ بلندبه ما کرد تاج شهی ارجمند
دل هر شهی بسته کام ماستبه هر مهر و منشور بر نام ماست
کسی را سزد پادشاهی درستکه بر تن بود پادشاه از نخست
خرد افسرش باشد و دادگاههش و رای دستور و دانش سپاه
مرا این همه هست و از کردگارشدم نیز بر خسروان شهریار
چو ضحاک ناپاکدل شاه بودجهان را بداندیش و بدخواه بود
ز بهرش به پیکار هر مرز بومبه هم برزدی خاور و هند و روم
چه با اژدها و چه با دیو و شیرزمانی نگشتی ز پیکار سیر
مرا داد یزدان کنون فر و برزازاو بستدم تاج شاهی به گرز
بریدم پی تخمه اژدهاجهان گشت از جادویی ها رها
تو از جان و از دیده بیشی مراهم از گوهر پاک خویشی مرا
به تو دارم امید از آن بیشترکه بر کام ما بسته داری کمر
تو دانی که از دین و آیین و راهچه فرمان یزدان چه فرمان شاه
شنیدم که شد رام رایت زمانرسیدت نوآمد یکی میهمان
که از جان فزونتر همی دانی اشنریمان جنگی همی خوانی اش
درختیست کو شادی آرد همیوز او میوه فرهنگ بارد همی
مهی نو برآمد ز چرخ مهیکه دارد فزونی و فر و بهی
به یزدان چنین دارم امید و کامکه این ماه نو را ببینم تمام
چو نامه بخوانی سبک برگزینبرایوانت خرگاه و بر تخت زین
مزن جز به ره دم برآرای کاربیا و نریمان یل را بیار
به نو زور و دل ده سپاه مرابیآرای بر چرخ گاه مرا
که باید ترا شد همی سوی چینچو کاوه شد از سوی خاور زمین
نوند شتابنده هنجارجویچنان شد که بادش نه دریافت پوی
همه ره همی راند و که می بریدبه یک هفته نزد سپهبد رسید
سپهدار کشور چو نامه بخواندبر آن نامه زر و گهر برفشاند
نریمان بشد شاد و گفتا ممولهمه کارهای دگر بربشول
مکن بر در بندگی بند سستکه فرمان شاه این رسید از نخست
گزین کرد هم در زمان پهلوانده و دو هزار از دلاور گوان
ز گنج آنچه بایست بربست بارز هر هدیه ها گونه گون صدهزار
سپه سوی فرخ فریدون کشیدخبر چون به شاه همایون رسید
مهین کوس و بالا و پیلان و سازفرستاد با سروران پیشباز
نشست از بر کوشک دیده به راهبه دیدار گرشاسب و زاول سپاه
جهان دید پر سرکش زابلیبه کف گرز با خنجر کابلی
سه اسپه همه زیر خفتان کینبرافکنده برگستوان های چین
چو دریا دمان لشکر فوج فوجدر او هر سواری یکی تند موج
به هر موجی اندر نهان یک نهنگز شمشیر دندانش از خشت چنگ
همه نیزه داران گردن فرازنشان بسته بر نیزه موی دراز
به چاچی کمان و به سغدی زرهکمند یلی کرده بر زین گره
سنان ها به ابر اندر افراشتهز چرخ برین نعره بگذاشته
سپهبد به خفتان و رومی کلاهزبرش اژدها فش درفش سیاه
به زیر اندرش زنده پیلی چو عاجهمه پیلبانانش با طوق و تاج
نریمان یل پیشش اندر سوارز گردش پیاده سران بی شمار
چو زی کوشک آمد شه از تخت خویشپذیره شدش زود ده گام پیش
گرفتش به بر برد از افراز تختببوسید روی و بپرسید سخت
ز زر چارصد بار دینار گنج به خروار نقره دو صد بار پنج
ز زر کاسه هفتاد خروار و اند ز سیمینه آلت که داند که چند
هزار و دو صد جفت بردند نام ز صندوق عود و ز یاقوت جام
هم از شاره و تلک و خز و پرند هم از مخمل و هر طرایف ز هند
هزار اسپ که پیکر تیزگام به برگستوان و به زرین ستام
هزار دگر کرگان ستاغ به هر یک بر از نام ضحاک داغ
ده و دو هزار از بت ماهروی چه ترک و چه هندو همه مشکموی
از در و زبرجد ز بهر نثار به صد جام بر ریخته سی هزار
یکی درج زرین نگارش ز دردرونش ز هر گوهری کرده پر
گهر بد کز آب آتش انگیختی گهر بد کزو مار بگریختی
گهر بد کزو اژدها سرنگون فتادی و جستی دو چشمش برون
گهر بد که شب نورش آب از فراز بدیدی به شمعت نبودی نیاز
یکی گوهر افزود دیگر بدان که خواندیش دانا شه گوهران
همه گوهری را زده گام کم کشیدی سوی خویش از خشک نم
چنین بد هزار و دو صد پیلوار همیدون ز گاوان ده و شش هزار
صد و بیست پیل دگر بار نیز بد از بهر اثرط ز هر گونه چیز
یکی نامه با این همه خواسته درو پوزش بیکران خواسته
سپهبد بنه پیش را بار کرد بهو را بیاورد و بردار کرد
تنش را به تیر سواران بدوختکرا بند بد کرده بآتش بسوخت
بدو گفت شاه ای یل پیل زورکه چشم بد اندیش باد از تو دور
چنانی هنوز از دل و زور و رآیکه امید ما از تو آید به جای
بگفت این و از جای یازید پیشبدان تا نماید بدو زور خویش
همان پایه بگرفت و برتافت زودچنان باز کردش کز آغاز بود
ز زورش بماندند گردان شگفتبر او هر کسی افرین برگرفت
از آن پس به رامش سپردند گوشبه جام دمادم کشیدند نوش
چو بر هوش و دل باده چیری گرفتسران را سر از بزم سیری گرفت
برفتند ز ایوان فرخنده کیچه سرمست تنها چه با رود و می
همی بود یک هفته تا با سپاهسپهبد شد آسوده از رنج راه
سر هفته شه خواند و بنشاستشسزا خلعت و باره آراستش
زره دادش و ترگ زرین خویشهمان خنجر و جوشن کین خویش
سراپرده خسروی زربفتکشیده ز گرد اندرش باره هفت
به بالا و پهنای پرده سرایز بر یک ستون سایبانی بپای
چهل رش ستون وی از زر زردهمان سایبان دیبه لاجورد
همان اژدهافش درفشی دگرسرش ماه زرین به در و گهر
بی اندازه شمشیر و خفتان جنگهمان خرگه و خیمه رنگرنگ
پری روی ریدک هزار از چگلستاره صد و کوس زرین چهل
صد و شست بالای زرین ستامدو پیل از سپیدی چو کوه رخام
سه ره جام هفت از گهرهای گنجز دینار بدره چهل بار پنج
سزای نریمان یل همچنینبسی هدیهها داد و کرد آفرین
یکی شیر پیکر درفش بنفشبدادش همه زر غلاف درفش
بفرمود تا او بود پیشروسپهبدش خوانند و سالار نو
گزین کرد پنجه هزار از سوارپیاده دگر نامور چهل هزار
ز پیلان جنگی صد و شست پیلسپاهی چو بر موج دریای نیل
سراسر جهان پهلوان را سپردبدو گفت کآی لشکر آرای گرد
ز جیحون گذر کن میاسای هیچسپه برگش و رزم توران بسیچ
برو تا بدان مرز از آن روی آبکز او بردرخشد نخست آفتاب
به لشکر بپیمای توران زمینستان باژ خاقان و فغفور چین
هر آن کاو بتابد ز فرمان و پندبدین بارگاه آر گردن ببند
به فرمانبری هر که بندد میانممان کش به یک موی باشد زیان
چنان ران سپه را کجا بگذردبه بیداد کشت کسی نسپرد
نه بر بی گنه بد رسانند نیزنه از بی گزندان ستانند چیز
به هر جای پشتی به دادار کناز او ترس و دل با خرد یار کن
مبادا به دل رای زفتیت جفتکه هرگز نباید سپهدار زفت
بود زفت هر جا سرافکنده استدلش خسته همواره کوتاه دست
به رادی دل زفت را تاب نیستدل زفت سنگیست کش آب نیست
ز نا استواران مجوی ایمنیچو یابی بزرگی میآور منی
بترس از نهان رشک وز کینه وربه گفتار هر کس دل از ره مبر
گمانها همه راست مشمر ز دورکه بس ماند از دور شیون به سور
به زنهاریان رنج منمای هیچبه هر کار در داد و خوبی پسیچ
ز سوگند و پیمان نگر نگذریگه داوری راه گژ نسپری
چو چیره شوی خون دشمن مریزمکن خیره با زیردستان ستیز
بدو داد منشور شاهان همهکه باشند پیشش به فرمان همه