گنج

بخش ۱۰۰ - بازگشتن گرشاسب و دیدن شگفتی‌ها

پر از نخل خرما یکی بیشه دیدچنان کآسمان بد درو ناپدید
تو گفتی مگر هر درختی ز بارعروسیست آراسته حور وار
از آهو همه بیشه بیش از گزافاز آن آب کافورش آمد ز ناف
به مرز بیابان و ریگ روانگذر کرد از اندوه رسته روان
بسی زر از آن ریگ برداشتندکه یک گام بی زر نگذاشتند
چو از ریگ بگذشت و راه درازبر مرغزاری خوش آمد فراز
پر از مرغ رنگین همه مرغزاربه دستان خروشنده هر مرغ زار
از آن خیل مرغان جدا هر کسیگرفتند از بهر کشتن بسی
به آهن همی حلقشان هر که کشتبریده نشد جز به سنگ درشت
از آن پس کهی دید برتر ز میغکه از تیغ او بر زدی ماه تیغ
هر آن مرغ پرنده اندر هواکه کردی بر آن کوه رفتن هوا
توانش نبودی پریدن ز جایمگر همچو پیکان دویدن به پای
همان جا دگر سنگ بد جزع رنگز هر سنگ پیدا نگار پلنگ
که هر سنگ اگر پاره شد صد هزاربه هر سنگ بر بد پلنگی نگار
از آن هر که بستی یکی بر میاننکردی پلنگ ژیانش زیان
دگر جای در ره دهی چند دیدبر کوهی از تازه گل ناپدید
بر آن کوه بتخانه ای ساده سنگچو دیبا همه سنگ اورنگ رنگ
یکی تخت پیروزه اندر میانهمه تخت بر پیکر چینیان
ز زرّ و ز یاقوت و درّ و جمستدرو چاربت دست داده به دست
سخنگوی هر چار با یکدگرنماینده انگشت و پیچنده سر
نبدشان دل و جان و بدشان سخنندانست کس گفت ایشان ز بن
ولیک ار بدی ده تن از مردمانجدا هر یکی زو به دیگر زبان
ز هر چاربت گفتگوی و خروشچو گفتار خویش آمدیشان به گوش
دگر شهری آمدش کوچک ز پیشدر او مردم انبوه از اندازه بیش
به نزدش یکی چشمه آبگیرکه پهناش نگذاشتی کس به تیر
از آن چشمه شبگیر تا گاه شامهمی ماهی آورد هر کس به دام
بکردندی آن را به خورشید خشکچو کافور بد رنگ و بویش چو مشک
جدا هر کسی رشته ز آن تافتیچو از پنبه زو جامه ها بافتی
به کوه اندرش چشمه بد نیز چند به کام اندرون آب هر یک چو قند
به گرما بدی گشته آن آب یخبه سرما روان از بر ریگ و شخ
دگر دید بتخانه از زر خامسپیدش در و بام چون سیم خام
میانش یکی تخت سیمینه سازبدان تخت زرین بتی خفته باز
سر سال چون آفتاب از برهفروزنده کردی جهان یکسره
برآن تخت بت بر سر افراشتیبجستی و یک نعره برداشتی
گر آب از دهانش آمدی شاخ شاخبر میوه آن سال بودی فراخ
و گر نامدی داشتندی به فالکه ناچار برخاستی تنگسال
از آن هر کس آگاه گشتی ز پیشمر آن سال را ساختی کار خویش
برابرش میلی بد انگیختهاز آن میل طبلی در آویخته
کرا دور بودی کس و خویش و یاربه نامش چو بردی زدی کف دو بار
شدی طبل اگر مرده بودی خموشو گر زنده بودی گرفتی خروش
از آن چند منزل دگر برگذشتبه نخچیر گه بود روزی به دشت
زمین دید یکسر همه ساده ریگبر و بوم از او همچو بر جوش دیگ
فروزان در آن ریگ با تف و تابدوان ماهیان دید همچون در آب
به اهواز گویند باشد همیننیابند جایی به دیگر زمین
به بومی بود خشک و از نم تهیخورندش زنان از پی فربهی
به جایی دگر دید بر سنگلاخدرختی گشن برگ بسیار شاخ
برو پشم رسته ز میشان فزونبه نرمی چو خز و به سرخی چو خون
یکی شهر بد نزدش آراستهپر از خوبی و مردم و خواسته
از آن پشم هر کس همی تافتندوز او فرش و هم جامه ها بافتند
هر آن گه که خرم بهار آمدیگل آن درخت آشکار آمدی
چو گاوی یکی جانور تیزپویز دریا کنار آمدی نزد اوی
شدی گه گهش پیش غلتان به خاکچو خواهشگری پیش یزدان پاک
همی تا بدی گل ز نزدش سه ماهنرفتی مگر زی چراگاه گاه
چو گلهاش یکسر فرو ریختیخروشیدن و ناله انگیختی
زدی بر زمین سر ز پیش درختهمی تا بکردی سرو لخت لخت
شدی باز و تا گل ندیدی به بارنگشتی به نزد درخت آشکار
از آن جایگه رفت خرم روانبه پیش آمدش ژرف رودی روان
چو خور برکشیدی به خاور فرودسوی باختر رفتی آن ژرف رود
چو از باختر باز برتافتیسوی خاور آن آب بشتافتی
مر آن را ندانست کز چیست کسشدن روز و شب بازگشتن ز پس
دو روز از شگفتی همان جا بماندچو لختی برآسود لشکر براند
یکی پشته دید از گیا حله پوشبر او سبز مرغی گرفته خروش
خوش آواز مرغی فزون از عقابکجا خشک دشتی بدو دور از آب
وی از بهر مرغی بدی آبکششدی حوصله کرده پر آب خوش
یکی پشته جستی سراندر هوانشستی براو بر کشیدی نوا
که تا هر که مرغی بدی آب جویبرش تاختندی به آواز اوی
مر آن مرغکان را همه آب سیربکردی پس از پشته رفتی به زیر
دگر چند که دید یک سو ز راهنمک سر به سر سرخ و زرد و سیاه
به یک رنگ هر کوه بر گرد اویهم از رنگش استاده آبی به جوی
بر راغشان نیستان و غیشرم شیر هر سونش از اندازه بیش
یکی گلبن تازه در نیستانگلش چون قدح در کف می ستان
هر آن غمگنی کآمدی نزد اویشدی شاد کآن گل گرفتی به بوی
گرش بیم بودی ز شیر نژندچو بر شیر رفتی نکردی گزند
اگر چه بدی گلش پژمرده سختچو شاخی بریدی کسی ز آن درخت
به می درفکندی شکفته شدیدگر باره گلهاش کفته شدی
همه نیستان گشت گرد دلیربه شمشیر بفکند بسیار شیر
دگر مرغکان دید همچون چکاوهمه بانگ رفت از بر چرخ گاو
میان آتشی بر کشیده بلندخروشان و غلتان درو بی گزند
از آن پهلوان را دو رخ برفروختکز آتش همی پر ایشان نسوخت
به ژوها شنیدم که باشد چنینجز از بیم شروان دگر نیست این
چنین گفت داننده ای زآن سپاهکه شهری است ایدر به یک روزه راه
به بام آنکه دارد ز هیزم پسیچگشادن نیارند از این مرغ هیچ
که آتش براو برفروزدش زودگرد نعره ز آن آتش تیز و دود
دو هفته چنان چون سمندر بودندارد غم ار بآتش اندر بود
کشندش سبک هر که آرد به دستبدان شهر خوانندش آتش پرست
از آن برد چندی ز بهر شگفتوز آن دشت روز دگر برگرفت
شد آنجا که گیرد همی روی بومز بهر محیط آب دریای روم
ازین سو بدان سوی دیگر کشیدسوی مرز شیزر سپه در کشید
چنان دید دریا ز بس موج تیزکه بر هم زدی گیتی از رستخیز
تو گفتی زمین رزم سازد همیسپه ساخت بر چرخ بازد همی
شدست ابر گردش به کین تاختنسوارانش کوه اند در تاختن
ز شبگیر تانیم شب در خروشدریدی همی چرخ را موج گوش
ستادی گه نیمشب چون زمینبدی تاسپیده دمان همچنین
در آن شورش آمد همی زی کنارشکسته شدی خایه بی شمار
که هر یک سر موج را تاج بودبه بالا مه از گنبد عاج بود
نه آن خایه دانست کس کز کجاستنه آن مرغ کز وی چنان خایه خاست
همان جا دگر دید چند آبگیرپر از مردم خرد همرنگ قیر
که گر زآن یکی ساعتی دور از آببماندی بمردی هم اندر شتاب
دگر جانور دید چندان هزارکه میگشت بر گرد دریا کنار
شنیدم که شب هم بر آن بوم و برز دریا برآید یکی جانور
ز زردی همه پیکرش زر فامدرفشان چو خورشید هنگام بام
تن آنجا که خارد به سنگ اندرونزمین گردد از موی او زر گون
برد هر کسی جامه بافد از اویچو آتش دهد تاب و چون مشک بوی
ز صد گونه هزمان بدو گرد گردکس اش باز نشناسد از زر زرد
از او کمترین جامه شاهواربه ارزد به دینار گنجی هزار
یکی جامه زآن تا ببردی به گنجبه کف نآمدی جز به بسیار رنج
جهان پهلوان داشت زآن جامه شستکه ناید به عمری یکی زآن به دست
چهل روز نزدیک دریا کنارشب از بزم ناسود و روز از شکار
در آن مرز بد بیشه بید و غرومیانش بنی نوژ برتر ز سرو
درو رسته گل صدهزاران فزونسپیدش گل و برگ زنگارگون
هر آن کس کز آن گل گرفتی به بویشدی مست و خواب اوفتادی بر اوی
چو بغنودی آن کار دیدی به خوابکزو شست باید همی تن به آب
ببویید و شد هر کس از خواب سستوز آن خواب تنشان ببایست شست
سوی اندلس برد از آن جا سپاهکه آرام نآورد روزی به راه
بر اندلس باز دل شادکامبرآسود یک هفته با بزم و جام
سر هفته برداشت و جایی رسیدکهی چند را هم بر مه بدید
پر از برف هر که ز بن تا به تیغبرافراز هر که یکی تیره میغ
به سرما و گرمای سخت شگرفبر آن کوه ها میغ بودی و برف
بر آن برف بد جانور مه ز پیلچو مشکی پر از آب همرنگ نیل
گشادند و خوردند هر کس همیاز آن آب خوش شان نبد بس همی
سپه گرد هر کوه بشتافتندبسی کان سیم سره یافتند
همه در دل سنگ بگداخته چو آب فسرده برون تاخته
به خروار بردند از آن هر کسیدگر نیز از ایشان سرآمد بسی
سپهبد هیونان سرکش هزاربه صندوق ها کرد از آن نقره بار