بخش ۹۶ - پاسخ دادن رامین ویس را
جوابی داد رامین دلازارچنان چون حال ایشان را سزاوار
نگارا هرچه تو کردی بدیدمهمیدون هرچه تو گفتی شنیدم
مبادا آنکه در خواری نداندز نادانی در آن خواری بماند
نه آنم من که خواری را ندانمتن آسوده درین خواری بمانم
مرا این راه بد جز دیو ننمودپشیمانم بر آن کم دیو فرمود
بپیمودم به گفت دیو راهیکشیدم رنج و خواری چند گاهی
گمان بردم کزین ره گنج یابمندانستم که بی بر رنج یابم
به کوهستان نشسته خرم و شادتن از رنج و دل از اندیشه آزاد
ز چندان خرمی دل برگرفتمچنین راهی گران در بر گرفتم
سزاوارم بدین خواری که دیدمچرا دل زان همه شادی بریدم
دل نادان به هوش خویش نازدبدی سازی کرا نیکی نسازد
کسی را کازمایی گوهری دهو گر گوهر نخواهد اخگری ده
مرا دست زمانه گوهری دادچو بفگندم به جایش اخگری داد
دو ماهه راه پیمودم به سختیبه فرجامش چه دیدم شور بختی
مرا فرجام جز چونین نبایستوگر چونین نبودی خود نشایست
چو کردم با زمانه ناسپاسیزمانه کرد با من ناشناسی
چو من گفتم که نسپاسم به هر چیززمانه گفت نشناسم ترا نیز
نکو کردی که از پیشم براندیبجز طرار و نادانم نخواندی
دل من گر چنین نادان نبودیبه مهر ناکسی پیچان نبودی
کنون برگرد و اندر من میاویزچنان چون گفتی از مهرم بپرهیز
که من باری شدم تا روز محشرنپیوندیم هرگز یک به دیگر
نه من گفتم که تو نه ماهرویینه سیمین ساعدی نه مشک مویی
تو خوبان را خداوندی و سالارنکویان را توی گنجور بیدار
صلف باشد به چشمت جاودی راطرب باشد به رویت نیکوی را
تو داری حلقهای مشک بر عاجتو داری از بنفشه ماه را تاج
تو از دیدار چون خرم بهاریتو از رخسار چون چینی نگاری
و لیکن گر تو ماه و آفتابینخواهم کز بنه بر من بتابی
نگارا تو پزشک بیدلانیبه درد بیدلان درمان تو دانی
ازین پس گرچه باشد صعب دردمبمیرم نیز گرد تو نگردم
تو داری در لب آب زندگانیکه باز آری به تن جان و جوانی
اگر چه تشنگی آید به رویمبمیرم تشنه آب از تو بجویم
و گر عشق من آتش بود سوزاننبینی زین سپس او را فروزان
چنین آتش که باشد سربه سر دودهمان بهتر که خاکستر شود زود
بسی آهو بگفتی بر تن مندو صد چندان که گوید دشمن من
کنون آن گفتها کردی فراموشنه در دل جای آن دادی نه در گوش
نبینی آنکه خود کردی ز خواریز من مهر و وفا می چشم داری
بدان زن مانی ای ماه سمنبرکه باشد در کنارش کور دختر
به دیده کوری دختر نبیندهمی داماد بی آهو گزیند
تو نیز آهوی خود را مینبینیهمیشه یار بی آهو گزینی
سخن خواهی که یکسر خود تو گوییبه نام هر کسی آهو تو جویی
چه آهو دیدی از من تا تو بودیکه چندین خشم و آزارم نمودی
ترا دل سیر گشت از مهربانیچرا چندین مرا بد مهر خوانی
ز بد مهری نشان تو بیش داریکه بی رحمی و زفتی کیش داری
اگر هرگز تو روی من ندیدینه در گیتی نشان من شنیدی
نبایستی چنین بی رحم بودنبه گفتار این همه خواری نمودن
اگر یارت نبودم دیر گاهیبدم مرد غریب و دور راهی
شب تاریک و من بی جای و بی یاربه دست باد و برف اندر گرفتار
گنه را پوزش بسیار کردمهزاران لابه و زنهار کردم
نه از خوشی یکی گفتار بودتنه از خوبی یکی کردار بودت
نه بر درگاه خویشم بار دادینه از سختی مرا زنهار دادی
مرا در برف و در باران بماندیبه خواری وانگه از پیشم براندی
ز بی رحمی نبودی دستگیرمبدان تا من به برف اندر بمیرم
نبخشودی ز رشک سخت بر منهمی مرگم سگالیدی چو دشمن
اگر روزی ترا رشکی نمودمبه روز مرگ ارزانی نبودم
چه بی شرمی و چه زنهار خواریکه مرگ دوستان را خوار داری
گر از مرگم دلت خشنود بودیز مرگ من ترا چه سود بودی
ترا سودی نیامد زانکه کردیبدیدی آن گمان بد که بردی
مرا سودی بزرگ آمد پدیدارکه پیدا گشت غدار از وفادار
بلا را خودهمین یک حال نیکوستکه بشناسی بدو در، دشمن و دوست
کنون کز حال تو آگاه گشتمدل سنگینت را بدخواه گشتم
وفای تو چو سیمرغست نایابکه دل بی رحم داری چشم بی آب
مبادا کس که او مهر تو ورزدکجا مهر تو یک ذره نیرزد
سپاس کردگار دادگر بادکه جانم را ز بند مهر بگشاد
شوم دیگر نورزم مهر با کسگل گلبوی زین گیتی مرا بس
شوم تا مرگ باشم پیش او شاهکه او تا مرگ باشد پیش من ماه
هر آنگاهی که چون او ماه باشدسزد او را که چون من شاه باشد
اگر گیتی بپیمایی دو صد راهنه چون او ماه یابی نه چو من شاه
چو ما را داد بخت نیک پیوندبه مهر یکدگر باشیم خرسند