بخش ۹۵ - فرستادن ویس دایه را در پى رامین و خود رفتن در عقب
بشد دایه سبک چون مرغ پراننه از بادش زیان و نه ز باران
دلی کز مهر باشد ناشکیبانه از سرما بترسد نه ز گرما
به ره برف را گلبرگ پنداشتبه رامین در رسید او را فروداشت
سمنبر ویس چون سروی گرازانتن چون برفش اندر برف تازان
فروغ آفتاب آمد ز رویشنسیم نوبهار آمد ز بویش
به تازه شب جهان شد روز روشنمیان برف کرد از روی گلشن
خجل شد برف از آن اندام سیمینهمیدون باد از آن زلفین مشکین
نه چون اندام او بد برف زیبانه چون زلفین او بد باد بویا
ز چشمش بر زمین گوهر فشان بودز مویش بر هوا عنبر فشان بود
تو گفتی حور بی فرمان رضوانز ناگه از بهشت آمد به گیهان
بدان تا جان رامین را رهاندز بخت او را به کام دل رساند
چو آمد پیش او شد گش و نازانبدو گفت ای چراغ سرفرازان
سرشت هر گِلی همچون گِل تستنهاد هر دلی همچون دل تست
همه کس را بپیچد دل ز آزارهمه کس را جفا سخت آید از یار
همه کس کام و عیش خویش خواهداگرچه بیش دارد بیش خواهد
چنان کاکنون جفای من ترا بودز پیش این جفای تو مرا بود
دلت را گر جفای من حزین کردجفای تو دلم را همچنین کرد
نگر تا خویشتن را چه پسندیبه هر کس آن پسند ار هوشمندی
جهان گه دوست باشد گاه دشمنگهی بر تو بتابد گاه بر من
اگر دشمن به کامت باشد امروزبه کام دشمنان باشی تو یک روز
کسی کاو چون تو باشد زشت کرداربه گفتاری چرا گردد دلازار
نگر تا تو به جای من چه کردیبه زشتی نام خوبم چند بردی
بجز کردار ناخوبت چه دیدمنگر تا چند ناخوبی شنیدم
ز ناخوبی نهادی بار بر بارز بی مهری فزودی کار بر کار
نه بس بود آنکه از پیمان بگشتیبرفتی با دگر کس مهر کشتی
وگر چاره نبود از مهر کشتنچه بایست آنچنان نامه نبشتن
ز ویس و دایه بیزاری نمودنبه رسوایی و زشتی بر، فزودن
چه بفزودت بدان زشتی که کردیمرا چندین به زشتی برشمردی
اگر شرمت نبود از نیک یارتهمان شرمت نبود از کردگارت
نه با من خوردهای صد بار سوگندکه هرگز نشکنی در مهر پیوند
اگر شاید ترا سوگند خوردنپس آن سوگند را بهدروغ کردن
چرا از من نشاید بازگفتنترا بد گوهر و بد ساز گفتن
چرا کردی چنین وارونه کردارکه ننگست ار بگویندش به گفتار
تو نشنیدی که شد کردار مردمنکوهیده پی گفتار مردم
بدان زشتست آهو کش بگویندازیرا بخردان آهو نجویند
چو نتوانی ملامتها کشیدننباید جز سلامت برگزیدن
نگه کن در همه روزی به فرداشمکن بد تا نرنجی از مکافاش
اگر جنگ آوری کیفر بری تووگر کاسه زنی کوزه خوری تو
تباهی گر بکاری بدروی توفزونی گر بگویی بشنوی تو
اگر کشتی کنون بارش درودیو گر گفتی کنون پاسخ شنودی
چنین نازک مباش ای شیر مردانچنین از ما عنان را برمگردان
مشو دلتنگ بر من کت سزا نیستبه هر حالی گناه تو مرا نیست
همان دردی که تو ما را نمودیروا باشد که تو نیز آزمودی
گنه تو کردهای تو خشم گیرینگویی تا که دادت این دلیری
تو داور باش و پیدا کن گناهمکه پوزش میندانم بر چه خواهم
نگویی بر تن پاکم چه آهوستو یا از روی و مویم چه نه نیکوست
هنوزم قدّ چون سروست گل بارهنوزم روی چون ماهست گلنار
هنوزم هست سنبل عنبر آگینهنوزم هست شکر گوهر آگین
هنوزم بر رخان لالهست و نسرینهنوزم در دهان زهرهست و پروین
فروغ آفتاب آید ز رویمنسیم نوبهار آید ز بویم
چه آهو دانی اندر من نگوییبجز یکتادلی و راستگویی
به گاه دوستداری دوستدارمبه گاه سازگاری سازگارم
نه با خوبی ز یک مادر بزادمنه با آزادگی از یک نژادم
نه شهرو را منم شایسته فرزندنه خوبان را منم زیبا خداوند
مرا زیبد به گیتی نام خوبیکه دارد تاب زلفم دام خوبی
مرا در زیر هر مویی بر اندامهزاران دل فتادهستند در دام
گل رویم بود همواره بر برسر زلفم همه ساله معنبر
اگر روی مرا بیند بهارانفرو ریزد ز شرم از شاخساران
نبینی چون رخانم هیچ گلنارهمیشه تازه و خوشبوی بر بار
نبینی چون لبانم هیچ شکربه دلها بر، ز جان و مال خوشتر
گر از مهر و وفایم سیر گشتیبساط دوستی را درنوشتی
جوانمردی کن و پنهان همی دارمکن یکباره یار خویش را خوار
به خشم اندر بکن لختی مدارامکن بدمهری خویش آشکارا
نه هر کس کاو خورد با گوشت نان رابه گردن بازبندد استخوان را
خردمند آن کسی را مرد خواندکه راز دل نهفتن به تواند
نداند راز او پیراهن اوینه موی آگاه باشد بر تن اوی
تو نیز این دشمنی در دل همی دارمرا منمای چندین خشم و آزار
مبند از کینه راه شادمانیمکُش یکباره شمع مهربانی
مبُر از مهرِ چو من دلفروزیمگر مهرم به کار آیدت روزی
جهان هرگز به حالی بر نپایدپس هر روز روز دیگر آید
اگر کین آمدت زان مهر بسیارمگر مهر آید از کینه دگر بار
چنان کاندر پس گرماست سرمادگر ره از پس سرماست گرما