گنج

بخش ۷۱ - تمام شدن ده نامه و فرستادن ویس آذین را به رامین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۳ بیت
نویسنده چو از نامه بپرداختبه جای آورد هر چاری که بشناخت
چو مشکین کرد مشکین نوک خامهبه نوک خامه مشکین کرد نامه
گرفت آن نامه را ویسه ز مشکینبمالیدش بدان دو زلف مشکین
به یک فرسنگ بوی نامهٔ ویسهمی شد همچو بوی جامهٔ ویس
پس آنگه خواند آذین را بر خویشبدو گفت ای به من شایسته چون خویش
اگر بودی تو تا امروز چاکرازین پس باشی آزاده برادر
به جاه اندر ترا انباز دارمبه مهر اندر ترا همراز دارم
ترا خواهم فرستاده به رامینمرا درخورتر از جان و جهان‌بین
تو فرزندی مرا رامین خداوندعزیز دل خداوندست و فرزند
مکن در ره درنگ و زود بشتابچو باد دی مهی و تیر پرتاب
که من زین پس به راهت چشم دارمگهی روز و گهی ساعت شمارم
چنان کن کت نبیند دوست و دشمنبه رامین بر پیام و نامهٔ من
درودش ده ز من بیش از ستارهبگو ای ناکس زنهار خواره
من از تو بد کنش آن رنج دیدمکه درد مرگ را صد ره چشیدم
فرامش کردی آن سوگند و زنهارکه خوردی با من و کردی دو صد بار
چه آن سوگند و چه باد گذاریچه آن زنهار و چه ابر بهاری
تو آن کردی بدین مسکین دل منکه هرگز نکند دشمن به دشمن
یکایک آنچه کردی پیشت آیادبه جابی کت نیاید کس به فریاد
تو پنداری که با من کردی این بدبه جان من که کردی با تن خود
نشانه شد روانت سرزنش راکه بگزید از کنشها این کنش را
کجا این را به نکته برشمارندپس از ما بر نگارستان نگارند
چرا از دوستان دل برگرفتیچرا از دشمنان دلبر گرفتی
مرا چون اژدها بر جان گزیدیچو در شهر کسان جانان گزیدی
کجا یابی تو چون من دوستداریچو شاهنشاه موبد شهریاری
به خوشی چون خراسان جایگاهیچو مرو شایگان محکم پناهی
فرامش کردی آن نیکی که دیدیز من وز شه به هر کامی رسیدی
ز شاهی بود موبد را یکی نامترا بود آن دگرگونه همه کام
چو بر گنجش همه فرمان مرا بودبه گنج اندر همه چیزی ترا بود
تو بر خوردی ز گنج شاهوارشچنان کز ساز و رخت بی شمارش
ستوران جز گزیده ننشستیکمرها جز گرانمایه نبستی
نپوشیدی مگر دیبای صد رنگز چین آورده نیکوتر ز ارژنگ
نخوردی می جز از یاقوت رخشانچو مریخ از میان مهر تابان
ز بت رویان ستاره پیشکارتچو ویسه آفتاب اندر کنارت
چنین حال و چنین مال و چنین جایدلاویز و دل افروز و دلارای
بَدل کردی مرا آخر چه بودتبه جای این زیان چندست سودت
نکردی سود و مایه بر فشاندینبردی هیچ و بی مایه بماندی
قضا برداشت از پیش تو صد گنجکنون دانگی همی جوبی به صدرنج
چه نادانی که این مایه ندانیکه از بسیار نیکی بر زیانی
بَدَل داری ز هر چیزی یکی چیزچنان کز زر بدل دارند ارزیز
به جای سیم ناب و زر خود رویبدل دادت زمانه آهن و روی
به جای ناز و مهرت رنج و کینهبه جای در خوشاب آبگینه
به جای آب رویت آب جویستبه جای مشک نابت خاک کویست
عجب دارم اگر تو هوشمندیچنین بد خویشتن را چون پسندی
گلی کاو با تو بسیاری نپایدبدین سان دل درو بستن چه باید
گلی به یا گلستانی شکفتهگلش نیکوتر از ماه دو هفته
چو آذین سربه سر پیغام بشنیدهمان گه باد پایی خنگ بگزید
به بالا و به پهنا کوه پیکربه رفتار و به پویه باد صرصر
به کوه اندر چو سیلاب روندهبه دشت اندر چو عفریت دونده
به بالا بر، شدی همچون پلنگانبه دریا در، شدی مثل نهنگان
به پای او چه کهسار و چه هامونبه چشم او چه دریا و چه جیحون
به پشتش بر، سوار آسوده در راهچنان بودی که مرد خفته بر گاه
بیابان را چو نامه درنوشتیچو پرنده به گردون بر، گذشتی
به راه اندر نه خوردش بود و نه خواببه دو هفته ز مرو آمد به گوراب