بخش ۷۰ - نامهٔ دهم اندر دعاکردن و دیدار دوست خواستن
دلی پر آتش و جانی پر از دودتنی چون موی و رخساری زر اندود
برم هر شب سحرگه پیش داداربمالم پیش او بر خاک رخسار
خروش من بدرد پشت ایوانفغان من ببندد راه کیوان
چنان گریم که گرید ابر آذارچنان نالم که نالد کبگ کهسار
چنان جوشم که جوشد بحر از بادچنان لرزم که لرزد سرو و شمشاد
به اشک از شب فروشویم سیاهیبیاغارم زمین تا پشت ماهی
چنان از حسرت دل برکشم آهکجا ره گم کند بر آسمان ماه
ز بس کز دل کشم آه جهان سوزبه خاور برنیارد آمدن روز
ز بس کز جان برآرم دود اندوهببندد ابر تیره کوه تا کوه
بدین خواری بدین زاری بدین دردمژه پر آب و روی زرد و پر گرد
همی گویم خدایا کردگارابزرگا کامگارا بردبارا
تو یار بی دلان و بی کسانیهمیشه چارهٔ بیچارگانی
نیارم گفت راز خویش با کسمگر با تو که یار من توی بس
همی دانی که چون خسته روانمهمی دانی که چون بسته زبانم
زبانم با تو گوید هرچه گویدروانم از تو جوید هرچه جوید
تو ده جان مرا زین غم رهاییتو بردار از دلم بند جدایی
دل آن سنگدل را نرم گردانبه تاب مهربانی گرم گردان
به یاد آور دلش را مهر دیرینپس آنگه در دلش کن مهر شیرین
یکی زین غم که من دارم برو نهکه باشد بار او از هر کهی مه
به فضل خویش وی را زی من آورو یا زی در مرا نزدیک او بر
گشاده کن به ما بر راه دیدارکجا خود بسته گردد راه تیمار
همی تا باز بینم روی آن ماهنگه دارش ز چشم و دست بدخواه
بجز مهر منش تیمار منمایبجز عشق منش آزار مفزای
وگر رویش نخواهم دید ازین پسمرا بی روی او جان و جهان بس
هم اکنون جان من بستان بدو دهکه من بی جان و آن بت با دو جان به
نگارا چند نالم چند گویمبه زاری چند گریم چند مویم
نگویم بیش ازین در نامه گفتاروگرچه هست صد چندین سزاوار
نباشد گفته بر گوینده تاوانچو باشد اندک و سودش فراوان
بگفتم هر چه دیدم از جفایتازین پس خود تو میدان با خدایت
اگر کردار تو با کوه گویمبموید سنگ او چون من بمویم
ببخشاید مرا سنگ و دلت نهبه گاه مردمی سنگ از دلت به
مرا چون سنگ بودی این دل مستدلت پولاد گشت و سنگ بشکست
درود از من بدان شمشاد آزادکه دارد در میان پوشیده پولاد
درود از من بدان یاقوت سفتهکه دارد سی گهر در وی نهفته
درود از من بدان عیار نرگسکه دارد مر مرا از خواب مفلس
درود از من بدان ماه دو هفتهکه دارد ماه بخت من گرفته
درود از من بدان باغ شکفتهکه دارد خانهٔ صبرم کشفته
درود از من بدان شاخ صنوبرکه دارد شاخ بختم خشک و بی بر
درود از من بدان گلبرگ خندانکه دارد مر مرا همواره گریان
درود از من بدان خود روی لالهکه دارد چشمم آگنده به ژاله
درود از من بدان دو رسته گوهردرود از من بدان دو خوشه عنبر
درود از من بدان عیار سرکشکه دارد مرمرا در خواب ناخوش
درود از من بدان دیبای رنگیندرود از من بدان مهتاب و پروین
درود از من بدان سرو گل اندامکه دارد مر مرا دل خسته مادام
درود از من بدان زلفین عطارکه زو مر مشک را بشکست بازار
درود از من بدان چشم فسونگرکه دارد مر مرا بی خواب و بی خور
درود از من بدان رخسار مهوشکه دارد جانم از محنت بر آتش
درود از من بدان ماه دو هفتهکه دارد مر مرا بیهوش و تفته
درود از من بدان مشهور آفاقکه دارد مر مرا از کام دل طاق
درود از من بدان گلروی خوشبویکه دارد سال و ماهم در تگ و پوی
درود از من بدان زلف رسن بازکه دارد مر مرا مشهور شیراز
درود از من بدان ناز و عتابشکه آبم برد زنخدان خوشابش
درود از من بدان آیین و آن فرکه دارد رویم از تیمار چون زر
درود از من بدان گنج نکوییکه دارد پیشه با من کینه جویی
درود از من بدان خورشید تابانکه دارد حسن بر خورشید گیهان
درود از من بدان روی چو گلبرگکه از شرم رخش ریزد ز گل برگ
درود از من بدان سرو سمنرویکه ندهد همچو بوی او سمن بوی
درود از من بدان پیروزگر شاهدرود از من بدان بیدادگر ماه
درود از من بدان تاج سواراندرود از من بدان رشک بهاران
درود از من بدان جان جهانمدرود از من بدان جفت جوانم
درود از من بدان ماه سمنبویدرود از من بدان یار جفا جوی
درود از من بدان کاورا درودستمرا بی او دو دیده چون دو رودست
درود از من فزون از هر شماریدرود از من فزون از هر بهاری
فزون از ریگ کهسار و بیابانفزون از قطرهٔ دریا و باران
فزون از رستنی بر کوه و صحرافزون از جانور بر خشک و دریا
فزون از روزگار هردو دورانفزون از اختران چرخ گردان
فزون از گونه گونه تخم عالمفزون از نر و ماده نسل آدم
فزون از پر مرغ و موی حیوانفزون از حرف دفترهای دیوان
فزون از فکرت و اندیشهٔ مافزون از وهم و کیش و پیشهٔ ما
ترا از من درود جاودانیمرا از تو وفا و مهربانی
ترا از من درود آشناییمرا از ماه رویت روشنایی
هزاران بار چونین باد چونیندعا از من ز بخت نیک آمین