گنج

بخش ۵۴ - رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۴۵ بیت
اگرچه یافت رامین مرزبانیبه درگاه برادر پهلوانی
دلش بی ویس با فرمان و شاهیبه سختی بود چود بی آب ماهی
بگشت او گرد مرز پادشاییگرفته رای فرمانش روایی
به هر شهری و هر جایی گذر کردبدان را از جهان زیر و زبر کرد
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگانکه میشان را شبان بودند گرگان
عقاب و باز بُد در حد ساریرفیق و جفت کبگ کوهساری
ز بس مِیْ خوردن و خوشی در آملتو گفتی بودش آب رودها مل
ز داد او همه مردم به کامشنشسته روز و شب با عیش و رامش
ز بیم تیغ او در مرز گورابهمی با شیر بیشه خورد گور آب
نشسته با سپاهی در سپاهانکه بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا ری و اهواز و بغدادبگسترده بساط رامش و داد
جهان چون خفته آسوده ز سختیهمه کس شادمان از نیکبختی
زمانه از نیاز آزاد گشتهولایت چون بهشت آباد گشته
حسودان از جهان دل برگرفتهدرختان از سعادت بر گرفته
گرفته روز و شب دست سران جامبه چنگ آورده دولت را سرانجام
چو رامین گرد مرز خویش برگشتچنان آمد که بر گوراب بگذشت
سر افرازان چو شاپور و رفیدادر آن کشور به نام نیک پیدا
یکایک ساختندش میهمانیستوده بزمهای خسروانی
سحرگاهان همه به‌شکار رفتندبه گاه نیم روزان مِیْ گرفتند
گهی در صید گه با تیر و خنجرگهی در بزمگه با رود و ساغر
گهی شیران گرفتند از نیستانکهی جام نبید اندر گلستان
بدین خوبی که گفتم روزگاریبه سر بردند در عیش و شکاری
دل رامین به هشیاری و مستیچو ناز آگنده بود از درد و سستی
گر او تیری به نخچیری فگندیهوای دل برو تیری فگندی
به شب کز دوستان تنها بماندیز خون دیدگان دریا براندی
بدین سان بود حالش تا یکی روزبه ره بر، دید خورشید دل افروز
نگاری نوبهاری غمگساریستمگاری به دل بردن سواری
به خوبی پادشایی دل رباییبه بوسه جان فزایی دلگشایی
به دو رخ بوستانی گلستانیمیان گلستان شکر ستانی
دو زلفش خوانده نقش هر فسونیگرفته تاب هر جیمی و نونی
لبش گشته شفای هر گزندیببرده آب هر شهدی و قندی
دهان تنگ چون میمی عقیقیندرو دندان بسان سین سیمین
به چشم آورده تیر افگن ز ابخازبه زلف آورده جراره ز اهواز
رخانش تخت دیباهای ششترلبانش تنگ شکرهای عسکر
یکی چون گل که بر وی مشک بیزدیکی چون در که در وی باده ریزد
زره را در میان پروین فگندهکمان را توزهٔ مشکین فگنده
یکی بر سنبلش گشته زره‌گریکی بر نرگسش گشته کمان‌ور
رهی گشته دلش را سنگ و فولادچنان چون قد او را سرو و شمشاد
رخش را نام شد گلنار بربردو زلفش را لقب زنجیر دلبر
یکی را چشمهٔ نوش آب دادهیکی را دست فتنه تاب داده
ز برف و شیر و خون و مِیْ رخانیز قند و نوش و شهد و دُر دهانی
یکی را بر کران مشکین جرارهیکی را بر میان رخشان ستاره
نهفته در قصب اندام چون سیمچو اندر آب روشن ماهی شیم
به سر بر افسری از مشک و عنبرفرازش افسری از زر و گوهر
فروهشته ز سر تا پای گیسویبه بوی مشک و رنگ جان جادوی
چنان آویخته شب از شباهنگو یا از مشک بر مه بسته اورنگ
بنا گوشش چو دیبای پر از گلطرازی کرده بر دیبا ز سنبل
برین سان تن گدازی دل نوازیخوش آوازی سرافرازی بنازی
چو باغی از مه و پروین بهارشبهاری از گل و سوسن نگارش
نگاری بود بنگاریده داداربت آرایش نگاریده دگر بار
تنش دیبا و درپوشیده دیبارخش زیبا و بنگاریده زیبا
ز بس زیور جو گنجی پر ز زیورز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر
همی باریدش از مر غول عنبرچنان کز نقش جامه دُرّ و گوهر
به یک فرسنگ او را روشناییهمی شد با نسیم آشنایی
مهش از تاج و مهر از روی تابانسهیل از گردن و پروین ز دندان
ز خوشی همچو شاهی و جوانیز شیرینی چو کام و زندگانی
ز خوبی همچو باغ نوبهاریز گُشی چون گوزن مرغزاری
ز خوبان گرد او هشتاد دلبربتان چین و روم و هند و بربر
همه گردش چو گرد سرو نسرینهمه پیشش چو پیش ماه پروین
چو رامین دید آن سرو روان رابت با جان و ماه با روان را
تو گفتی دید خورشید جهان تابکه از دیدار او چشمش گرفت آب
دو پایش سست شد خیره فروماندز سستی تیرها از دست بفشاند
نبودش دیده را دیدار باورکه بت بیند همی یا ماه یا خور
بهشتست این که دیدم یا بهارستبهشتی حور یا چینی نگارست
به باغ دلبری آزاده سروستبه دشت خرمی نازان تذروست
بتان چون لشکرند او شاه ایشانویا چون اخترند او ماه ایشان
درین اندیشه بود آزاده رامینکه آمد نزد او آن سرو سیمین
تو گفتی بود دیرین دوستدارشفراز آمد گرفت اندر کنارش
بدو گفت ای جهان را نامور شاهز تو چون ماه روشن کشور ماه
شب آمد تو به نزد ما فرود آیغمین گشتی یکی ساعت بیاسای
ز ما بپذیر یک شب میهمانیکه داریمت به ناز و شادمانی
می گلگونت آرم روشن و خوشکه دارد بوی مشک و رنگ آتش
ز بیشه شنبلید آرمت خود رویبنفشه آرمت همچون تو خوش بوی
ز بیشه مرغ و دُراج بهاریز کوه آرمت کبگ کوهساری
ز باغ آرم گل و آزاده سوسنکنم مجلس چو دیبای ملون
گرامی دارمت چون جان شیرینکه خود میهمان داریم چونین
جهان افروز رامین گفت ای ماهمرا از نام و از گوهر کن آگاه
به گوراب از کدامین تخم زادیتن سیمین بدادی یا ندادی
چه نامی وز کدامین جایگاهیمرا خواهی به جفتی یا نخواهی
اگر با تو کسی پیوند جویدازو مادرت کاوین چند جوید
لب شیرین تو پر شهد و قندستنگویی تا ازان قندی به چندست
اگر قند ترا باشد بها جانبه جان تو که باشد سخت ارزان
جوابش داد خورشید سخنگویسروش دلکش آن حور پریروی
نه آنم من که پوشیده‌ست ناممکسی را گفت باید من کدامم
که مهر از هیچ کس پنهان نماندهمه کس مهر تابان را بداند
مرا مامک گهر بابا رفیدادرین کشور به نام نیک پیدا
مرا فرخ برادر مرزبانستکه آذربایگان را پهلوانست
مرا مادر به زیر گل بزاده‌ستگل خوشبوی نام من نهاده‌ست
ستوده گوهرم از مام و از بابکه این از همدانست آن ز گوراب
منم گلبرگ گلبوی گل‌اندامگلم چهره گلم گونه گلم نام
به من شد هر که در گوراب خستوکه من هستم کنون گوراب بانو
مرا هست این نکویی مادر آوردمرا دایه به مهر و ناز پرورد
مرا گردن بلورین سینه سیمینبه نرمی قاقم و بر بوی نسرین
چه پرسی از من و از خاندانمکه من نام و نژادت نیک دانم
تو رامینی شهنشه را برادرکه مهر ویس با جانت برابر
تو بشکیبی ز دیدارش به گوراباگر هرگز شکیبد ماهی از آب
جدا مانی تو زان شمشاد آزاداگر دجله جدا ماند ز بغداد
شود شسته ز جانت این تباهیگر از زنگی شود شسته سیاهی
دلت بسته‌ست بر وی دایهٔ پیربه افسون ساخته مسمار و زنجیر
تو نتوانی که از وی بازگردیو با یار دگر انباز گردی
چو زو نشکیبی او را باش تنهاتو زو رسوا و او نیز از تو رسوا
شهنشه از تو ننگ آلود گشتهخدا از هر دو ناخشنود گشته
چو بشنید این سخن آزاده رامینبه دل مر بیدلی را کرد نفرین
کجا از بیدلی گشت او علامتشنید از هر که در گیتی ملامت
دگر باره به نرمی گفت با ماهسخنهایی که برد او را دل از راه
بدو گفت ای نگار سرو بالابت خورشید چهر ماه سیما
مکن مرد بلا دیده ملامتز یزدان خواه تا یابد سلامت
همه کار خدای از خلق رازستقضا را دست بر مردم درازست
مرا بر سر مزن کم کار زشتستقصا بر من مگر چونین نبشته‌ست
مکن یاد گذشته کار گیهانکه کار رفته را دریافت نتوان
اگر فرمان بری ماه دو هفتهنباشی یاد گیر از کار رفته
ز دی نندیشی و امروز بینیمرا از هر که بینی برگزینی
به نیکی مر مرا انباز گردیبه انبازی مرا دمساز گردی
تو باشی آفتاب اندر حصارمرخت باشد بهار اندر کنارم
اگر من یابم از تو کامگاریبیابی تو ز من کامی که داری
ترا نگزیرد از بخشنده شاهیمرا نگزیرد از رخشنده ماهی
تو باش اکنون به کام دل مرا ماهکه من باشم به کام دل ترا شاه
ترا بخشم ز گیتی هر چه دارمو گر جانم بخوانی پیشت آرم
سرایم را نباشد جز تو بانوروانم را نباشد جز تو دارو
هر آنگاهی که یابم از تو پیوندخورم بر راستی پیش تو سوگند
که تا باشد به گیتی کوه و صحرارود جیحون و دجله سوی دریا
ز چشمه آب خیزد زاب ماهینماید خور فروغ و شب سیاهی
بتابد مهر و ماه آسمانیببالد زادسرو بوستانی
جهد باد صبا بر کوهسارانچرد گور ژیان در مرغزاران
تو با من باشی و من با تو جاویدبه مهر یکدگر داریم اومید
نگیرم جز تو یاری را در آغوشکنم آن را که دیده‌ستم فراموش
نبود از ویس نیکوتر مرا یاربه دو گیتی شدم زو نیز بیزار
جوابش داد خورشید گل‌انداممنه راما مرا از جادوی دام
نه آنم من که در دام تو آیمچنین بی رنج در کام تو آیم
مرا از تو نیاید پادشایینه خودکامی و نه فرمان روایی
نه میدانی پر از آشوب لشکرنه ایوانی پر از دینار و گوهر
مرا کامیست از تو گر بیابمسر از فرمان و رایت برنتابم
تو باشی پیش من شاه جهاندارچو من باشم به پیش تو پرستار
اگر مهرم بپروردن توانیوفای من به سر بردن توانی
نیابی در جهان چون من یکی یاروفاورز و وفاجوی و وفادار
نباید مر ترا مرز خراسانهم ایدر باش دل شاد و تن آسان
مشو دیگر به نزد ویس جادوزن موبد کجا باشدت بانو
مکن زو یاد گرچه مهربانستکجا چیز کسان زان کسانست
بکن پیمان که نه مهرش پرستینه پیغامش دهی نه کس فرستی
اگر با من کنی زین گونه پیمانتن ما را دو سر باشد یکی جان
چو بشنید این سخن رامین از آن ماهزبان خود ز پاسخ کرد کوتاه
پذیره کرد از گل این بهانهگرفتش دست و بردش سوی خانه
چو رامین شد در ایوان رفیداگرفته دست ماه سرو بالا
گهی صد جام در پایش فشاندندبه گاهِ زرنگارش برنشاندند
در و دیوار در دیبا گرفتندزمین در عنبر سارا گرفتند