بخش ۵۳ - رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس
چو خواهد بود روز برف و بارانپدید آید نشان از بامدادان
هوا از ابر بستن تیره گرددز باد تند گیتی خیره گردد
چو فُرقت خواهد افگندن زمانهپدید آرد ز پیش او را بهانه
کرا خواهد گرفتن تن به فرجامز پیش تب شکستن گیرد اندام
چو رامین سیر گشت از رنج دیدنشب و روز از پی جانان دویدن
به دامی اوفتادن هر زمانیشنیدن سرزنش از هر زبانی
به شاهنشاه پیغامی فرستادکه خواهم شد به بوم ماهآباد
تنم را دردمندی میگدازدبود کم آن هوا بهتر بسازد
همی خواهم ز شاهنشاه موبدکه من باشم در آن کشور سپهبد
مگر یابم نشان تندرستیرها گردد تنم از رنج و سستی
به دشت و کوه بر، من چندگاهیبجویم خوشترین نخچیرگاهی
گهی گیرم به یوزان غُرم و آهوگهی گیرم به بازان کبگ و تیهو
گوزن کوهی از کوه اندر آرمبه هامون یوز را بر وی گمارم
تذروان را به بازان آزمایمسگان را نیز بر غُرمان گشایم
هر آنگاهی که فرماید شهنشاهبه چشم و سر دوان آیم به درگاه
خوش آمد شاه را پیغام رامینبداد از پادشاهی کام رامین
ری و گرگان و کوهستان بدو دادبه شاهی مهر و منشورش فرستاد
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهیز ناگه مرد بی ره گشت راهی
به پیش ویس شد کاو را ببیندچو او را دیده باشد برنشیند
چو پیش ویس شد بر تخت بنشستبر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جای شاهنشاه برخیرچو که باشی ز جای مه بپرهیز
ترا بر جای شاهنشاه نشستنچنان باشد که گاه او بجستن
ترا این کار جستن سخت زو دستمگر این راه بد دیوت نمودهست
ز پیش وی دژم بر خاست رامینکننده زیر لب بر بخت نفرین
همی گفت ای دل نادان و ناراستنگه کن تا نهیبت از کجا خاست
ز مهر ویس چندان رنج دیدیکنون بنگر که از وی چه شنیدی
مبادا کس که از زن مهر جویدکه از شوره بیابان گل نروید
بود مهر زنان همچون دم خرنگردد آن ز پیمودن فزونتر
بپیمودم دم خر چند گاهیگرفتم بر هوای دیو راهی
سپاس از ایزد دادار دارمکه اکنون چشم و دل بیدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهوهمیدون زشت را از نغز و نیکو
چرا بیهوده گم کردم جوانیچرا بر باد دادم زندگانی
دریغا آن گذشته روزگارمدریغا آن دل امیدوارم
به دست خود گلوی خود بریدنبه از بیغارهٔ ناکس شنیدن
سرایی کاو ز فال شوم بنمودبهل تا هر چه ویرانتر شود زود
جدایی را پدید آمد بهانهغمانم را پدید آمد کرانه
چنین بیغاره از بهر بریدنبه صد گوهر ببایستم خریدن
به هنگام آمد این بیغارهٔ سردکه باری زو دلم را سردتر کرد
چو من زو دل همی خواهم بریدنچرا نالم ز بیغاره شنیدن
کنون کم داد دولت رایگانیگریز ای دل ز سختی تا توانی
گریز ای دل ز آسیب زمانهگریز ای دل ز ننگ جاودانه
دلا بگریز تا خونم نریزیگر اکنون نه گریزی کی گریزی
درین اندیشه مانده رام را دلچو ریشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ویس چون او را دژم دیددل خود را پر از پیکان غم دید
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتارکز آن گفتار شد رامین دلآزار
ز گنج شاهوار آورد بیرونبه زر کرده صد و سی تخت مدهون
دریشان جامهای بسته رنگینهمه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکی همچون بهاریبرو کرده دگرگونه نگاری
به خوبی هر یکی چون بخت رامینفرستاد آن همه زی تخت رامین
پس او را جامها پوشید شهوارقبای لالهگون و لعلدستار
به نقش لعل در وی بافته زرچو روی بیدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست یکدیگر گرفتندبه تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانی خرمی کردند و بازیبپیچیده به هم هر دو نیازی
ز رنگ روی ایشان باغ رنگینز بوی زلف ایشان باد مشکین
گه از پیوند و بازی هر دو خندانگه از درد جدایی هر دو گریان
سمنبر ویس کرده دیده خونباررخان همرنگ خونآلوده دینار
عقیق دو لبش پیروز گشتهجهان بر حال او دلسوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهرباریکی جان و هزاران گونه تیمار
به مشک آلوده فندق گل شخودهز خون آلوده نرگس دُر نموده
همی گفت ای گرامی بی وفا یارچرا روزم کنی همچون شب تار
نه این گفتی مرا روز نخستیننه این بستی تو با من عهد پیشین
هنوز از مهر ما خود چند رفتهستکه دلت از مهر ما سیری گرفتهست
همان ویسم همان خورشید پیکرهمان سرو سهی و یاسمینبر
بجز مهر و وفا از من چه دیدیکه یکباره دل از مهرم بریدی
اگر مهر نُوت گشتهست پیداکهن مهر مرا مفگن به دریا
مکن رامین جفای هجر با منمکن رامین مرا با کام دشمن
مکن رامین که بازآیی پشیمانگسسته دوستی بشکسته پیمان
چو روی خویش از پیشم بتابیبه جان دیدار من جویی نیابی
به دل با درد هجرانم نتابیچو بازآیی مرا دشوار یابی
کنون گرگی و آنگه میش باشیوزین عُجب و منی درویش باشی
چو زیر چنگ پیش من بنالیدو رخ بر خاک پای من بمالی
ز من بینی همین غم کز تو دیدمچشی از من همین کز تو چشیدم
همین گُشی کنم با تو همین نازبه نیک و بد مکافاتت کنم باز
جوابش داد رامین سخندانکه از راز من آگاهست یزدان
همی دانی که از تو ناشکیبمو لیک از دشمنانت با نهیبم
جهان از بهر تو شد دشمن منز من بیزار شد پیراهم من
پلنگ من شدهست آهو به صحرانهنگ من شدهست ماهی به دریا
نتابد مهر بر من جز به خوارینبارد ابر بر من جز به زاری
ز بس بیغاره کز مردم شنیدمقیامت را درین گیتی بدیدم
همی ترسم ز دلخواهان و یارانچنان کز دشمنان و کینه داران
ز دست هر که گیرم شربتی آبهمی ترسم که آن زهری بود ناب
به خواب اندر همه شمشیر بینمپلنگ و اژدها و شیر بینم
همی ترسم که شاهنشاه پنهانبه یک نیرنگ بستاند ز من جان
هر آنگاهی که خود جانم نباشدبه گیتی چون تو جانانم نباشد
هر آنگاهی که بستانند جانمز کار خویش و کار تو بمانم
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جانو با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر که جان بر جای دارمبه جان مهر ترا بر پای داری
به گیتی نیز شب آبستن آیدنداند کس که فردا زو چه زاید
چه باشد گر بود سالی جداییوزان پس جاودانه آشنایی
جهان را چند گونه رنگ و بندستکه داند باز کاو را بند چندست
چه دانی کز پس تیره جداییچه مایه بود خواهد روشنایی
اگر چه دردمند روزگارمبه درمانش همی امید دارم
اگر چه مستمند سال و ماهمامید از روز پیروزی نکاهم
خدای ما که با عدلست و دادستهمه کس را چنین آمید دادهست
که روز رنج و سختی درگذاریمپس او را ناز و شادی در پس آریم
مرا تا جان بود اومید باشدکه روزی جفت من خورشید باشد
توی خورشید و تا رویت نباشدجهانم جز چنان مویت نباشد
بسی سختی بدیدم از زمانهمر آن را پاک مهر تو بهانه
چنان دانم که این سختی پسینستدلم زین پس به شادی بر یقینست
گشاده آنگهی گردد همه کارکه سختی بیش آرد بند و مسمار
گشاید باد چشم نوبهارانچو بندد برف راه کوهساران
سمنبر ویس گفت آری چنینستو لیکن بخت من با من به کینست
نپندارم که چون یارم ربایددگر ره روی او یا من نماید
از آن ترسم که تو روزی به گورابببینی دختری چون دُر خوشاب
به بالا سرو و سروش یاسمن بربه جهره ماه و ماهش مشک پرور
پس آزرم وفای من نداریدل بی مهر خویش او را سپاری
نگر تا نگذری هرگز به گورابکه آنجا دل همی گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرویان که بینیندانی زان کدامین برگزینی
چو روی خویش مردم را نمایندبه روی و موی زیبا دل ربایند
چنان چون باد هنگام بهارانرباید برگ گل از شاخساران
بگیرندت به زلف و چشم جادوچو گیرد شیر گور و یوز آهو
اگر داری هزاران دل چو سندانبمانی بی دل از دیدار ایشان
و گر تو پیشه داری دیو بستنندانی خود ازیشان باز رستن
جهان افروز رامین گفت اگر ماهبیاید گرد من گردد یکی ماه
سهیلش یاره باشد تاج خورشیدسماکش عقد باشد طوق ناهید
همه گفتار او باشد به فرهنگهمه کردار او باشد به نیرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارورخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد دیدنش پیران را جوانیلبانش مردگان را زندگانی
به جان تو که مهر تو نکاهمبه جای مهر تو مهری نخواهم
ز بهر تو مرا دایه فزونترز ماهی با چنان اورنگ و زیور
پس آنگه یکدگر را بوسه دادندهزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خویش خونین رود کردندچو یکدگر همی پدرود کردند
چو آه حسرت از دل بر کشیدندبه گردون بر همی آذر کشیدند
چو سیل فرقت از دیده براندندبه دست اندر همی گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ایشانزمین از اشکشان دریای عمان
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندندمیان دوزخ و دریا بماندند
چو رامین بر نشست و رخت بر داشتز روی صبر ویسه پرده برداشت
قضا از قامت ویسه کمان ساختکه رامین را چو تیر از وی بینداخت
شده رامین چو تیری دور پر تابکمان بر جای و تیر آلوده خوناب
همی نالید ویسه در جداییشکیب از من جدا شد تا تو آیی
قضای بد ترا در ره فگندههوای دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشی مانده در راههوا جوی تو باشد مانده در چاه
چه بختست این که گم بادا چنین بختگهم بر خاک دارد گاه بر تخت
به چندان غم بیاگند این دل تنگکه در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
چو دریا کرد چشمم را ز بس نمچو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نیایدسزد گر صبر در جانم نپاید
به دریا در، که یارد بود مادامبه دوزخ در، که آرد کرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یادکه گویم دشمن من همچو من باد
چو از درگه به راه افتاده رامینبه پروین شد خروش نای رویین
چو ابر تیره شد گرد سوارانکه او را اشک رامین بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبرکجا داغ جفا بودش به دل بر
همی پیچید بر درد جدایینشسته بر رخان گرد جدایی
نباشد هیچ عاشق را صبوریبخاصه روز هجر و گاه دوری
چو باشد در جدایی دل شکیبامرو را نیست نام عشق زیبا