بخش ۳۱ - آگاه شدن شاه موبد از کار ویس و رامین
چو رامین بود با خسرو یکی ماهبه نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
پس از یک مه به موقان خواست رفتندرو نخچیر دریایی گرفتن
شهنشه خفته بود و ویس دربردل اندر داغ آن خورشید دلبر
که در بر داشت چونان دلفروزیز پیوندش نشد دلشاد روزی
بیامد دایه پنهان ویس را گفتبه چونین روز ویسا چون توان خفت؟
که رامین رفت خواهد سوی ارمنبه نخچیر شکار و جنگ دشمن
سپه را از شدنش آگاه کردندسراپرده به دشت ماه بردند
هماکنون بانگ کوس و نای رویینز در گاهش رسد بر ماه و پروین
اگر خواهی که رویش باز بینیبسی نیکوتر از دیبای چینی
یکی بر بام شو بنگر ز بامتکه چون ناگه بخواهد رفت کامت
به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهینشکار دلت خواهد کرد رامین
بخواهد رفتن و دوری نمودنز تو آرام و ز من جان ربودن
قضا را شاه موبد بود بیدارشنید از دایه آن وارونه گفتار
بجست از خوابگاه و تند بنشستچو پیل خشمناک آشفته و مست
زبان بگشاد بر دشمان دایههمیگفت ای پلید خوار مایه
به گیتی نی ز تو ناپارساترز سگ رسواتر و زو بی بهاتر
بیارید این پلید بد کنش رابلایه گندپیر سگمنش را
که من کاری کنم با وی سزایشدهم مر دایگانی را جزایش
سزد گر ز آسمان بر شهر خوزاننبارد جاودان جز سنگ باران
که چونین روسپی خیزد از آن بومز بی شرمی و شوخی بر جهان شوم
بد آموزی کند مر کهتران رابد اندیشی کند مر مهتران را
ز خوزان خود نیاید جز بداندیشتباهی جوی و بد کردار و بد کیش
مبادا کس که ایشان را پذیردو زیشان دوست جوید، دایه گیرد
کزیشان دایگانی جست شهروسرای خویش را پر کرد زآهو
چه خوزانی به گاه دایگانیچه نابینا به گاه دیدبانی
هر آن کاو زاغ باشد رهنمایشبه گورستان بود همواره جایش
پس آنگه گفت ویسا خویشکاماز بهر دیو گشته زشت ناما
نه جانت را خرد نه دیده را شرمنه رایت را راستی نه کارت آزرم
بخوردی ننگ و شرم و زینهارابه ننگ اندر زدی خود را و ما را
ز دین و راستی بیزار گشتیبه چشم هر که بودی خوار گشتی
ز تو نپسندد این آیین برادرنه نزدیکان و خویشان و نه مادر
به گونه رویشان چون دوده کردیکِه و مِه را به ننگ آلوده کردی
همی تا دایه باشد رهنمایتبود دیو تباهی همسرایت
معلم چون کند دستان نوازیکند کودک به پیشش پای بازی
پس آنگه نزد ویرو کس فرستادبخواند و کرد با او یک به یک یاد
بفرمودش که خواهر را به فرهنجبه شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
همیدون دایه را لختی بپیرایبه پادافراه و بر جانش مبخشای
اگر فرهنگشان من کرد بایمگزند افزون ز اندازه منایم
دو چشم ویس با آتش بسوزموزان پس دایه را بر دار دوزم
ز شهر خویش رامین را برانمدگر هرگز به نامش بر نخوانم
بپردازم ز رسوایی جهان راز ننگ هر سه بزدایم روان را
نگه کن تا سمن بر ویس گل رخبه تندی شاه را چون داد پاسخ
اگر چه شرم بیاندازه بودشقضا شرم از دو دیده بر ربودش
ز تخت شاه چون شمشاد بر جستبه کش کرده بلورین بازو و دست
مرو را گفت شاها کامگاراچه ترسانی به پادافراه ما را
سخنها راست گفتی هر چه گفتینکو کردی که آهو نا نهفتی
کنون خواهی بکش خواهی برانمو گر خواهی بر آور دیدگانم
و گر خواهی ببند جاودان دارو گر خواهی برهنه کن به بازار
که رامینم گزین دو جهانستتنم را جان و جانم را روانست
چراغ چشم و آرام دلم اوستخداوندست و یار و دلبر و دوست
چه باشد گر به مهرش جان سپارمکه من خود جان برای مهر دارم
من از رامین وفا و مهربانینبرم تا نبرد زندگانی
مرا آن رخ بر آن بالای چون سروبه دل بر خوشترست از ماه و از مرو
مرا رخسار او ماهست و خورشیدمرا دیدار او کام است و امید
مرا رامین گرامی تر ز شهروستمرا رامین نیازی تر ز ویروست
بگتم راز پیشت آشکاراتو خواهی خشم کن خواهی مدارا
اگر خواهی بکش خواهی بر آویزنه کردم نه کنم از رام پرهیز
تو با ویرو به من بر پادشاییدبه شاهی هر دوان فرمانروایید
گرم ویرو بسوزد یا ببنددپسندم هر چه او بر من پسندد
و گر تیغ تو از من جان ستاندمرا این نام جاویدان بماند
که جان بسپرد ویس از بهر رامینبه صد جان میخرم من نام چونین
و لیکن تا بود بر جای زندهشکاری شیرِ جانگیر و دمنده
که دل دارد کنامش را شکفتن؟که یارد بچگانش را گرفتن؟
هزاران سال اگر رامین بماندکه دل دارد که جان من ستاند؟
چو در دستم بود دریای سرکشچرا پرهیزم از سوزنده آتش؟
مرا آنگه توانی زو بریدنکه تو مردم توانی آفریدن
مرا نز مرگ بیم است و نه از دردببین تا که چه چاره بایدت کرد
چو بشنید این سخن ویرو ز خواهربرو آن حال شد از مرگ بدتر
برفت و ویس را در خانهای بردبدو گفت این نبد پتیارهای خرد
که تو در پیش من با شاه کردیهم آب خود هم آب من ببردی
ترا از شاه و از من شرم نایدکه رامین بایدت موبد نباید
نگویی تا تو از رامین چه دیدیچرا او را ز هر کس بر گزیدی
به گنجش در چه دارد مرد گنجوربجز رود و سرود و چنگ و تنبور
همین داند که تنبوری بسازدبر او راهی و دستانی نوازد
نبینندش مگر مست و خروشاننهاده جامه نزد میفروشان
جهودانش حریف و دوستانندهمیشه زو بهای می ستانند
ندانم تو بدو چون او فتادیبه مهر او را دل از بهر چه دادی
کنون از شرم و از مینو بیندیشمکن کاری کزو ننگ آیدت پیش
چو شهرو مادر و چون من برادرچرا داری به ننگ خویش درخور
نماندهست از نیاکان تو جز نامبه زشتی نام ایشان را مکن خام
مشو یکباره کام دیو را راممده نام دو گیتی از پی رام
اگر رامین همه نوش است و شکربهشت جاودان زو هست خوشتر
بگفتم آنچه من دانستم از پیشتو به دان خدا و شوهر خویش
همیگفت این سخن ویرو به خواهرهمیبارید ویس از دیده گوهر
بدو گفت ای برادر راست گفتیدرخت راستی را بر تو رفتی
روانم نه چنان در آتش افتادکه آید هیچ پند او را به فریاد
دل من نه چنان در مهر بشکستکه داند مردم او را باز پیوست
قضا بر من برفت و بودنی بوداز این اندرز و زین گفتار چه سود
در خانه کنون بستن چه سودستکه دزدم هرچه در خانه ربودهست
مرا رامین به مهر اندر چنان بستکه نتوانم ز بندش جاودان رست
اگر گویم یکی زین هر دو بگزینبهشت جاودان و روی رامین
به جان من که رامین را گزینمکه رویش را بهشت خویش بینم
چو بشنید این سخن ویرو ز خواهردگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر
برفت از پیش ایشان دل پر آزارسپرده کار ایشان را به دادار
چو خورشید جهان بر چرخ گردانچو زرین گوی شد بر روی میدان
شهنشه گوی زد با نامدارانبجوشیده در آن میدان سواران
ز یک سو شاه موبد بود سالارز گردان بر گزیده بیست همکار
ز یک سو شاه ویرو بود مهترز گردان بر گزیده بیست یاور
رفیدا یار موبد بود و رامینچو ارغش یار ویرو بود و شروین
دگر آزادگان و نامدارانبزرگان و دلیران و سواران
پس آنگه گوی در میدان فگندندبه چوگان گوی بر کیوان فگندند
هنر آن روز ویرو کرد و رامینگه این زان گوی برد و گاه آن زین
ز چندان نامداران هنرجویبه از رامین و ویرو کس نزد گوی
ز بام گوشک ویس ماهپیکرنگه میکرد با خوبان لشکر
برادر را و رامین را همیدیدز چندان مردم ایشان را پسندید
ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگرخش بیرنگ و پیشانی پر آژنگ
تن سیمینش را لرزه بیفتادتو گفتی سرو بد لرزند از باد
خمارین نرگسان را کرد پر آببه گل برریخت مروارید خوشاب
به شیرین لابه دایه گفت با ویسچرا بر تو چنین شد چیره ابلیس؟
چرا با جان خود چندین ستیزی؟چرا بیهوده چندین اشک ریزی؟
نه بابت قارنست و مام شهرو؟نه شویت موبدست و پشت ویرو؟
نه تو امروز ویس خوبچهری؟میان ماهرویان همچو مِهری؟
نه ایران را توی بابوی مهتر؟نه توران را توی خاتون دلبر؟
به ایران و به توران نامداریکه بر ایران و توران کامگاری
به روی از گل به موی از مشک نابیستیز ماه و رشک آفتابی
به شاهی و به خوبی نام داریچو رامین دوستی خود کام داری
اگر صد گونه غم داری به دل برنماند چون ببینی روی دلبر
فلک خواهد که چون تو ماه داردجهان خواهد که چون او شاه دارد
چرا خوانی ز یزدان خیره فریادکه در گیتی بهشت خود ترا داد
مکن بر بخت چندین ناپسندیکه آرد نا پسندی مستمندی
چه دانی خواست از بخشنده یزدانازین بهتر که دادهستت به گیهان
خداوندی و خوبی و جوانیتن آسانی و ناز و کامرانی
چو چیزی زین که داری بیش خواهیز بیشی خواستن یابی تباهی
مکن ماها به بخت خویش ببسندبدین کت داد یزدان باش خرسند
به تندی شاه را چندین میازاربرادر را مکن بر خود دلآزار
که این آزارها چون قطرهبارانچو گرد آید شود یک روز طوفان
جوابش داد خورشید سخنگوینگار سرو قدّ یاسمین بوی
بگفت ای دایه تا کی یافه گویی؟ز نادانی در آتش آب جویی
مگر نشنیدی از گیتی شناسانکه باشد جنگ بر نظاره آسان
مگر نشنیدی این زرّینه گفتارکه بر چشم کسان درد کسان خوار
منم همچون پیاده تو سواریز رنج رفتن آگاهی نداری
منم بیمار و نالان، تو درستیندانی چیست بر من درد و سستی
مرا شاه جهان سالار و شوی استو لیکن بدسگال و کینهجوی است
اگر شویست بس نادلپذیرستکجا بد رای و بد کردار و پیرست
و گر ویروست بر من بدگمان استبه چشم من چو دینار کسان است
و گر ویرو و بجز ماه سما نیستمرا چه سود باشد چون مرا نیست
و گر رامین همه خوبی و زیب استتو خود دانی چگونه دلفریب است
ندارد مایه جز شیرینزبانینجوید راستی در مهربانی
زبانش را شکر آمد نمایشنهانش حنظل اندر آزمایش
منم با یار در صد کار بیکاربه گاه مهر با صد یار بییار
همم یارست و هم شو هم برادرمن از هر سه همیسوزم بر آذر
مرا نامی رسید از شویداریمرا رنجی رسید از مهرکاری
نه شوی من چو شوی بانوان استنه یار من چو یار نیکوان است
چه باید مر مرا آن شوی و آن یار؟کزو باشد به جانم رنج و تیمار؟
مرا آن تشت زرین نیست درخورکه دشمن خون من ریزد دَرو در
اگر بختم مرا یاری نمودیدلارامم بجز ویرو نبودی
نه موبد جفت من بودی نه رامیننَبهره دوستان دشمن آیین
یکی با من چو غم با جان به کینهیکی دیگر چو سنگ و آبگینه
یکی را با زبان دل نیست یاوریکی را این و آن هر دو ستمگر