گنج

بخش ۱۱۱ - وفات کردن ویس

چو با رامین بد او هشتاد و یک سالزمانه سرو او را کرد چون نال
سر سرو سهی شد باشگونهدو تا شد پشت او همچون درونه
کرا دشمن نباشد در جهان کسچو بینی دشمن او خود جهان بس
چه نیکو گفت نوشروان عادلچو پیری زد مرو را تیر بر دل
ز پیری این جهان آن کرد با منکه نتوانست کردن هیچ دشمن
به گیتی بازکردم ای عجب پشتشکست او پشت من آنگه مرا کشت
اگرچه ویسه از گیتی وفا دیدهم او از گردش گیتی جفا دید
چنان با گردش گیتی زبون شدکه هفت اندامش از فرمان برون شد
پس آنگه مرگ ناگاه از کمینگاهبیامد درربود آن کاسته ماه
دل رامین به دردش کان غم شدهمیدون چشم رامین رود نم شد
همی گفت ای گزیده جفت نامیتنم را جان و جانم را گرامی
مرا با داغ تنهایی بماندیتو خود خنگ جدایی را براندی
ندیدم در جهان چون تو وفادارچرا گشتی ز من یکباره بیزار
نه با من چند باره عهد کردیکه هرگز روزی از من برنگردی
چرا از عهد خود کرده بگشتیوفا را با جفا در هم سرشتی
وفا از چون تو یاری وافی آمدجفا زین روزگار جافی آمد
شگفتی نیست گر با تو جفا کردزمانه در جهان با که وفا کرد
جهان را از وفا پردخت کردیبرفتی هم وفا با خود ببردی
مرا بس بود بر دل درد پیرینهادی بر تنم بند اسیری
چرا درد دگر بر من نهادیبلا را راه در جانم بدادی
به پایت دیدهٔ من خاک رُفتهتو بیچاره به زیر خاک خفته
همی گفتی زبان خوش سرایتتن من باد راما خاک پایت
کنون این روز را می‌دید بایمتن سیمینْت گشته خاک پایم
مرا این پادشایی با تو خوش بوددلم با این همه گنج از تو گش بود
کنون خود این جهان بر من وبالستمرا بی تو جهان جستن محالست
به درد تو بدرّم جامه بر بربه مرگ تو بریزم خاک بر سر
کجا من پیرم و دانی نشایدکه از پیران چنین رسوایی آید
مرا هست از غمانت دل گران بارچنان کز فرقتت دیده گهر بار
به درد و گریه دارم این و آن راندارم رنجه مر دست و زبان را
مرا شاید که دل تیمار داردو یا چشمم مژه خونبار دارد
نشاید کم بدَرّد دست جامهو یا خواند زبان فریاد نامه
شکیبانی ز پیران سخت نیکوستبخاصه در فراق جفت یا دوست
زبانم گر شکیبایی نمایددلم در ناشکیبایی فزاید
چو دل را دارم از تیمار پر جوشزبان را دارم از گفتار خاموش
پس آنگه دخمه‌ای فرمود شهوارچنان شایسته جفتی را سزاوار
برآورده از آتشگاه برزینرسانیده سر کاخش به پروین
ز پیکر همچو کوهی کرده محکمز صورت چون بهشتی گشته خرم
هم آتشگاه و هم دخمه چنان بودکه رضوان را حد بر هر دوان بود
چو ز آتشگاه و از دخمه بپرداختبسیچ آن جهان بنگر که چون ساخت