گنج

بخش ۱۱۰ - نشستن رامین بر تخت شهنشاهى

چو آگاهی به رامین شد ز موبدکه او را چون فروبرد اختر بد
یکی هفته سران لشکر ویبه سوک اندر نشسته همبر وی
نهانی شکر دادار جهان کردکه او فرجام موبد را چنان کرد
نه جنگی بود مرگش را بهانهنه خونی ریخته شد در میانه
سر آمد روز چونان پادشاهینبوده هیچ رامین را گناهی
هزاران سجده برد او پیش دادارهمی گفت ای خداوند نکوکار
تو دانی گونه گون درها گشادنکه چونین کارها دانی نهادن
برانی هر کرا خواهی ز گیهانبر آری هر کرا خواهی به کیوان
بذیرفتم ز تو تا زنده باشمکه خشنودیت را جوینده باشم
میان بندگانت داد جویمهمیشه راست باشم راست گویم
بُوم در پادشاهی داد فرمایبه درویشان ز احسان کام بخشای
توم یاری ده اندر پادشاییکه یاری دادنم را خود تو شایی
توی پشتی توم یاری به هر کارمرا از چشم و دست بد نگه دار
خداوندم توی من بندهٔ بندمرا شاهی تو دادی ای خداوند
خداوندم توی من بندهٔ توکه من خود بندام دارندهٔ تو
کنون کردی چو سالار جهانمبدار اندر پناه سایبانم
چو لابه کرد لختی پیش داداروزین معنی سخنها گفت بسیار
همانگه بار را فرمود بستنسواران سپه را برنشستن
برآمد بانگ کوس و نالهٔ نایروان شد همچو جیحون لشکر از جای
روارو در سپاه افتاد چونانکه از باد صبا در ابر نیسان
چو راه حشر گشت آن ره ز غلغلز کوه دیلمان تا شهر آمل
جهان افروز رامین با دل افروزهمی آمد همه ره شاد و فیروز
به شادی روز رام و روز شنبدفرود آمد به لشکرگاه موبد
بزرگان پیش او رفتند یکسربه دیهیمش برافشاندند گوهر
مرو را پاک شاهنشاه خواندندز فر و داد او خیره بماندند
چو ابری بود دستش نوبهاریهمی بارید در شاهواری
یکی هفته به آمل بود خرمدمادم زد همی رطل دمادم
پس آنگه داد طبرستان به رهامجوانمرد نکوبخت نکونام
به ایران در نژاد او کیانیبزرگی در نژادش باستانی
همیدون داد شهر ری به بهروزکه بودش دوستدار و نیک آموز
بدان گاهی که او با ویس بگریختبه دام شاه موبد درنیاویخت
به ری بهروز کردش میزبانیبه خانه داشتش چندی نهانی
به نیکی لاجرم نیکی جزا بودکجا او خود به هر نیکی سزا بود
بکن نیکی و در دریاش اندازکه روزی گشته لؤلؤ یابیش باز
وز آن پس داد گرگان را به آذینکه با او یار یکدل بود و دیرین
به درگاهش سپهبد بود ویروچو سرهنگ سرایش بود شیرو
دو پیل مست و دو شیر دلاوربه گوهر ویس بانو را برادر
چو هر شهری به شاهی دادگر دادنگهبانی به هر مرزی فرستاد
به راه افتاد با لشکر سوی مروکجا دیدار او بد داروی مرو
خراسان سر به سر آذین ببستندپری رویان بر آذینها نشستند
همه راهی ورا چون بوستان شدهمه دستی برو گوهر فشان شد
زبانها بود بر وی آفرین خوانچو دلها در وفای وی گروگان
چو در مرو گزین شد شاه رامینبهشتی دید در وی بسته آذین
به خوبی همچو نوروز درختانز خوشی همچو روز نیک بختان
هزار آوا به دستان رود سازانشکوفه جامهای دلنوازان
فرازش ابر دود مشک و عنبرو زو بارنده سیم و زر و گوهر
سه مه آذینها بسته بماندندوزیشان روز و شب گوهر فشاندند
بدین رامش نه خود مرو گزین بودکجا یکسر خراسان همچنین بود
ز موبد سالیان سختی کشیدندپس از مرگش به آسانی رسیدند
چو از بیداد او آزاد گشتندبه داد شاه رامین شاد گشتند
تو گفتی یکسر از دوزخ برستندبه زیر سایهٔ طوبی نشستند
بدان را بد بود روزی سرانجامبماند نامشان جاوید بد نام
مکن بد در جهان و بد میندیشکجا گر بد کنی بد آیدت پیش
چه نیکو گفت خسرو کِهبدان راز دوزخ آفرید ایزد بدان را
از آن گوهر که‌شان آورد ز آغازبه پایان هم بدان گوهر برد باز
چو رامین دادجوی و دادگر شدجهان از خفتگان آسوده‌تر شد
سپهداران او هر جا که رفتندبه فر او همه گیتی گرفتند
چو رنج دشمنانش بود بی برجهان او را شد از چین تا به بربر
به هر شهری شد از وی شهریاریبه هر مرزی شد از وی مرزداری
همه ویرانها آباد کردندهزاران شهر و ده بنیاد کردند
بداندیشان همه بر دار بودندو یا در چاه و زندان خوار بودند
به هر راهی رباطی کرد و خانینشانده بر کنارش راهبانی
جهان آسوده گشت از دزد و طرارز کرد و لور و از ره گیر و عیار
ز بس کاو داد سیم و زر سبیلینماند اندر جهان نام بخیلی
ز بس کاو داد زر و سیم و گوهرهمه گشتند درویشان توانگر
ز دلها گشت بیدادی فراموشتوانگر شد هر آن کاو بود بی توش
نه جستی گرگ بر میشی فزونینه کردی میش گرگی را زبونی
به هر هفته سپه را بار دادیبه نیکی پندشان بسیار دادی
به داورگه نشاندی داوران رابکندی بیخ و بن بد گوهران را
به داورگاه او بر شاه و چاکریکی بودی و درویش و توانگر
چه پیش او شدی شاهی جهانگیربه گاه داد جستن چه زنی پیر
ور آمد پیش او مرد خداییستوده بود همچون پادشایی
به نزدش مرد پر فرهنگ و داناگرامی بود همچون چشم بینا
در ایران هر کسی دانش بیاموختبدان تا راز خود نزدش برافروخت
صد و ده سال رامین در جهان بوداز آن هشتاد و سه شاه زمان بود
میان ملک و جاه و حشمت و مالبماند آن نامور هشتاد و سه سال
زمین از داد او آباد گشتهزمان از فر او دلشاد گشته
به فرش گشته سه چیز از جهان کمیکی رنج و دوم درد وسوم غم
گهی جان را خورش دادی ز دانشگهی تن را جوان کردی به رامش
گهی کردی تماشا در خراسانگهی نخچیر کردی در کهستان
گهی بودی به طبرستان آبادگهی رفتی به خوزستان و بغداد
هزاران چشمه و کاریز بگشادبریشان شهر و ده بسیار بنهاد
یکی زان شهرها اهواز مانده‌ستکش او آنگاه شهر رام خوانده‌ست
کنونش گرچه هم اهواز خوانندبه دفتر رام شهرش نام دانند
شهی خوش زندگی بوده‌ست خوش نامکه خود در لطف ایشان خوش بود رام
نه چون او بد به شاهی سرفرازینه چون او بد به رامش رود سازی
نگر تا چنگ چون نیکو نهاده‌ستنکوتر زان نهادی که گشاده‌ست
نشانست این که چنگ بافرین کردکه او را نام چنگ رامتین کرد
چو بر رامین مقرر گشت شاهیز دادش گشت پُر مَهتابه ماهی
جهان در دست ویس سیمتن کردمرو را پادشاه خویشتن کرد
دو فرزند آمدش زان ماه پیکرچو مامک خوب و چون بابک دلاور
دو خسرو نامشان خورشید و جمشیدجهان در فر هر دو بسته اومید
زمین خاوران دادش به خورشیدزمین باختر دادش به جمشید
یکی را سغد و خوارزم و چغان دادیکی را شام و مصر و قیروان داد
جهان در دست ویس دلستان بودو ڵیکن خاصش آذربایگان بود
همیدون کشور ارّان و ارمنسراسر بد به دست آن سمن تن
به شاهی سالیان با هم بماندندبه نیکی کام دل یکسر براندند
مهار عمر خود چندان کشیدندکه فرزندان فرزندان بدیدند