گنج

شمارهٔ ۴ - نکنم اگر چاره

۹ بیت
نکنم اگر چاره دلِ هرجائی رانتوانم تن ندهم رسوائی را
نرود مرا از سر، سودایت بیروناگرش بکوبی تو سر سودائی را
همه شب من اختر شمرم، کی گردد صبحمه من، چه دانی تو غم تنهائی را؟
چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیندنبود جز این فایده‌ای بینائی را
چه قیامت است این که تو در قامت داریبنگر به دنبالت عجب غوغائی را
به چمن بکن جلوه که تا سرو آموزدز قد تو، ای سرو روان، رعنائی را
نه چو وامقی همچون من گیتی دیده استنه نشان دهد چرخ چو تو عذرائی را
همه جا غم عشق تو رفت و باز آمدچو ندید خوش تر ز دلم مأوایی را
تو جهان پر از شهد سخن کردی عارفز تو طوطی آموخته شکرخائی را