گنج

شمارهٔ ۱۸

۹ بیت
شانه بر زلف پریشان زده‌ای به به بهدست بر منظرهٔ جان زده‌ای به به به
آفتاب از چه طرف سر زده امروز که سربه من بی‌سر و سامان زده‌ای به به به
صف دل‌ها همه بر هم زده‌ای ماشاءالهتا به هم آن صف مژگان زده‌ای به به به
صبح از دست تو پیراهن طاقت زده چاکتا سر از چاک گریبان زده‌ای به به به
من خراباتیم از چشم تو پیداست که دیباده در خلوت رندان زده‌ای به به به
تو بدین چشم گر عابد بفریبی چه عجبگول صد مرتبه شیطان زده‌ای به به به
تن یک‌لایی من بازوی تو سیلی عشقتو مگر رستم دستان زده‌ای به به به
بود پیدا ز تک و پوی رقیب این که تواَشهمچو سگ سنگ به دندان زده‌ای به به به
عارف این گونه سخن از دگران ممکن نیستدست بالاتر از امکان زده‌ای به به به