گنج

شمارهٔ ۸۸ - دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتاب

دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتابشُستم ز سیلِ اشک من از دیده نقشِ خواب
تا صبحدم که جیب افق چاک زد شفقصد رنگ ریخت دل به خیال رُخَت بر آب
بنشسته‌ام میانهٔ سیلابِ خون که گربینی گمان بری که حبابی است روی آب
شد مست دل ز غمزه‌ات آن سان که مستی‌اشافزون بُوَد ز نشئهٔ یک خُم شرابِ ناب
چشمت به زیرچشمی با یک اشاره کرددر هر کجا دلی است طرفدار انقلاب
محروم شد ز روی تو زاهد، همیشه بادمحروم ز آستین خطا دامن صواب
با خانهٔ خرابهٔ دل آنچه را که کردچشمت، به کعبه آن نکند پیرو وهاب
افتاد طُرّه بر سر مژگانت آگه استگنجشک اوفتاده به سرپنجهٔ عقاب
از مهوشان شفق چو تو را انتخاب کردتبریک گفت عارف از این حُسنِ انتخاب