گنج

شمارهٔ ۷۹ - دوخا محمد و عارف

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: امیکرد۱۰ بیت
ابرویش تا رقمِ قتلِ من امضا می‌کردمژه این حکم برون نامده اجرا می‌کرد
به چه حالی که دلِ سنگ به حالم می‌سوختچشمِ خونریز وی این حال تماشا می‌کرد
قدش از هر قدمی فتنه به پا می‌انگیختلبش از هر سخنی مَفسَده برپا می‌کرد
همه در واهمه این مردم از آن مردم چشماین همه همهمه یک بی‌سر و بی‌پا می‌کرد
از درِ دیدهٔ هرکس که گذر کرده، هنوزدور از دیده نگردیده به دل جا می‌کرد
هر دلی را که شدی خیل خیالش داخلمحو چون داخلهٔ مملکت ما می‌کرد
من به هر شاخی از این باغ ز بیداد محیطآشیان بستم از آنجا پر من وا می‌کرد
کارِ رسواییِ دل بین که مرا در نظرِکشوری، این همه رسوا شده رسوا می‌کرد
تلخ‌کامی من از زندگی این بس که دلمشهد آسودگی از مرگ تمنا می‌کرد
پیش از آنی که زند سبزه سر از خاکش کاشدل (عارف) هوس سبزه و صحرا می‌کرد