گنج

شمارهٔ ۷۵

ز طفلی آنچه به من یاد داد استادمبه غیر عشق برفت آنچه بود از یادم
بکند سیل غم عشق بیخ و بنیانمبه باد رفت ز بیداد هجر بنیادم
برای پیروی از دل ملامتم نکنیدبرای این که ز مادر برای این زادم
به غمزه از منِ بی‌خانمانِ خانه‌به‌دوشگرفت هستی و من هرچه داشتم دادم
از آنچه رنگ تعلق به غیر بی‌رنگیگرفت یا که بخواهد گرفتن آزادم
مرا به آنکه به هستی ز نیستی آوردقسم، به سایهٔ دیوار نیستی شادم
ز پا درآمده در خون نشسته آن صیدمکه رستم از غم و راحت نشست صیادم
گرفت جا به دلم کوه ناله مبهوتمچه شد که گوش تو نشنیده داد و فریادم
فغان و ناله و فریاد من جهانی رافرا گرفت نیامد کسی به امدادم
به نام همت مولا به نقش بی‌رنگیخوشم به عشق علی در خیال ارشادم
علی بگوی اگر ناتوان شدی عارفعلی نگفتم و در ناتوانی افتادم