شمارهٔ ۶۶ - شکوه
من و ز کس گله، حاشا، کی این دهن دارمز غیر شکوه ندارم ز خویشتن دارم
مجوی دشمن من غیر من که من دانمچه دشمنی است که عمری است من به من دارم
نهان به کوری چشم پلیس مخفی شهرپی هلاکت خود هر شب انجمن دارم
نخست گو چه کنی کوه جان بکن، ایرادز کندهکاری فرهاد کوهکن دارم
ز بس که مردمک دیده دید مردم بددگر ز مردمک دیده سوءظن دارم
چه چشم داشت توان داشتن ز ملّتِ پستکه سربلندی و فخر از نداشتن دارم
به تنگ آمدم از دست زندگی، بدرمبه تن اگرچه همین کهنه پیرهن دارم
ز دست بیکفنی زندهام بگو با مرگمکن درنگ شنیدی اگر کفن دارم
ز نای نالهٔ خود کف زنم به سر چون دفبه مشت باز چه حاجت به کف زدن دارم
شده است خانهٔ کیخسرو آشیانهٔ جغدمنِ خرابهنشین دلخوشم وطن دارم
چو مال وقف شریعتمدار میدزددمن از چه رَه گله از دزد راهزن دارم
چو لیدران خطاکار و زاهدان ریااز این سپس سر مردم فریفتن دارم
چو مرغ در قفس از بهر آشیان عارفهوای از قفسِ تن گریختن دارم