گنج

شمارهٔ ۵۸ - خنده پس از گریه

به سر کویت اگر رخت نبندم چه کنمواندر آن کوی اگر ره ندهندم چه کنم
من ز در بستن و واکردن میخانه به جانآمدم گر نکنم باز و نبندم چه کنم
غم هجران و پریشانی و بدبختی منتو پسندیدی اگر من نپسندم چه کنم
مانده در قید اسارت تن من وان خم زلفمی‌کشد، می‌روم افتاده به بندم چه کنم
من به اوضاع تو ای کشور بی‌صاحب جمنکنم گریه پس از گریه نخندم چه کنم
آیت روی تو ز آتشکده زردشت استمن بر آن آتش سوزان چو سپندم چه کنم
خون من ریختی و وصل تو شد کام رقیبمن به ناچار دل از مهر تو کندم چه کنم
شرط عقل است سپس راه جنون گیرم و بسعارف آسوده من از ناصح و پندم چه کنم