گنج

شمارهٔ ۵۰ - یادگار یک صباح خماری!

دیشب خرابی میم از حصر و حد گذشتاین سیل کوه ساز خم آمد ز سد گذشت
گفتم حساب جام‌شماری به دست کیستساقی جواب گفت چه پرسی ز صد گذشت
قدم خمیده شد چو کمان تا که دیده دیدهمچون مه چهارده آن سرو قد گذشت
با یار صحبت از گله‌های گذشته بودآمد رقیب و دید نماند از حسد گذشت
نگذاشت دست رد به کس هر جا نظر فکندخون ریخت چشم مست تو بی‌دست رد گذشت
تعداد کشتگان تو نتوان همین قدراجساد بی‌شمارهٔ خون از جسد گذشت
بد کرده را بگوی که «بد از تو تا ابدای بی‌خبر بماند ز ما خوب و بد گذشت»
بی‌صاحبیِ خانهٔ من بین ز هر طرفهرکس رسید بی‌پته و بی‌سند گذشت
عمری که در نتیجه‌اش عمرم تمام شدعارف، هزار شکر، گذشت ار چه بد گذشت