شمارهٔ ۴۸ - تمدن بی تربیت نسوان سفر نیمه راه!
بِفِکَن نقاب و بگذار در اشتباه مانَدتو بر آن کسی که میگفت رُخَت به ماه مانَد
بِدَر این حجاب و آخر بِدَر آزِ ابر چون خورکه تَمَدُّن ار نیایی تو به نیم راه ماند
تو از این لباس خواری شوی عاری و برآریبدر همچه گل سر از تربتم ار گیاه ماند
دلِ آنکه روت با واسطهٔ حجاب خواهدتو مگوی دل که آن دل به جوال کاه ماند
پیِ صلح اگر تو بیپرده سخن میان گذارینه حریف جنگ باقی نه صف سپاه ماند
تو از آن زمان که پنهان رخ از ابر زلف کردیهمهروزه تیره روزم به شبِ سیاه ماند
نه ز شرم مینیارم به رُخَت نگاه ترسمکه به رویت از لطافت اثرِ نگاه ماند
همه شب پناه بر درگهِ حق بَرَم که عمریز دو چشم بد رخ خوب تو در پناه ماند
همه ترس من از آن است خدا نکرده روزیسرِ ما به پشتِ این معرکه بیکلاه ماند
ز وزیر جنگ ما اسم و رسمی در میان نهسپهش نبینی عارف به سپاه آه ماند