گنج

شمارهٔ ۴ - بلای هجر

بلای هجر تو تنها همان برای من استچه جرم رفت که یک عمر این جزای من است
من این که قیمتِ وصل تو را ندانستمفراق آنچه به من می‌کند سزای من است
برای خاطر بیگانگان نپرسد کاینغریبِ از وطن آواره آشنای من است
بریز خونم و اندیشه از حساب مکنبه حشر دیدن روی تو خون‌بهای من است
مرا ز روی نکو منع کی توان کردنکه این معالجهٔ درد بی‌دوای من است